خوراک‌ها:
نوشته
دیدگاه‌ها

علی کردان هم رفت

علی کردان از دنیا رفت…

۱. کردان نمونه ای از مدیران در ساختار جمهوری اسلامی بود كه پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کرد. اما بالاخره در یکی از حساس ترین این جایگاه ها به یکباره مغضوب عده ای دیگر از افراد حکومت شد و در یک افتضاح ملی از مسند وزارت برکنار گردید. یقینا فردی مانند کردان كه نه تنها سابقه سیاهی از خود به جای گذشته است بلکه با دروغ گویی های پی در پی خود نمادی از بی اخلاقی حکومتگران را نیز همراه خود یدک می کشد محبوب ملت نیست و نخواهد بود. اما با تمام این حرف ها آیا باید از مردن چنین فردی ابراز خوشحالی کنیم؟ آیا برخوردی كه در روزهای گذشته در پی اعلام وخامت حال کردان از ما بروز کرد شایسته بود؟ اگر کردان از مخالفین اصلاحات و نماد بی اخلاقی در جامعه امروز ایران بود، که بود، آیا این درست است كه ما نیز با همین اخلاق با او رفتار کنیم؟ اصلاح طالبی و رسیدن به جامعه بهتر بیش از آنکه هدف باشد، و بیش از آنکه «نقطه مشخصی» باشد كه ما خواهان رسیدن به آن باشیم، بیشتر خود را در رفتار ما در «طول رسیدن به این مسیر» نمایان می کند. در این مسیر همانطور كه باید با امثال علی کردان وارد جدال شد، اما از این سو نیز نباید راضی به  مرگ هیچکس بود.

۲. سرگذشت علی کردان می بایست عبرتی باشد برای دیگر حکومتگران این روزهای ایران. این حرف از فرط تکرار به کلیشه ای تهوع آور تبدیل شده است. اما چه کنیم كه سردمداران ما این کلیشه ها را نمی بینند. امثال کردان ها در ساختار جمهوری اسلامی کم نیستند و با اینکه مرگ در ۲ قدمی آنهاست کماکان آنچنان ظلم می کنند كه گویی تا ابد ماندنی هستند. تک تک افرادی كه این روزها به مردمان ظلم می کنند و سوار بر مسند قدرت به سرکوب مردم می پردازند، روزی نه چندان دور از این دنیا خواهند رفت و آن چه از آنان باقی می ماند بدنامی و بی آبروییست. همان كه از علی کردان به جا ماند و توشه آخرت او نه دکترای افتخاری، که نمادی است كه از وی به عنوان دروغگو ساخته شده است. تا دیر نشده به خود آیید…

در هفته های گذشته روزی نبود كه خبر برخورد با عده ای از فعالین سیاسی و مدنی ایران به گوشمان نرسد. و در تازه ترین برخوردها این بار دانشگاه هدف قرار گرفته است. انگار تازه یادشان افتاده است كه گوش دانشجویان را آنچنان كه باید نپیچانده اند. احضار، کمیته انضباطی، حمله به دانشگاه ها و این روزهای آخر هم كه دستگیری بی حساب و کتاب تعداد زیادی از دانشجویان دانشگاه های تهران و شیراز و بسیاری از شهرهای دیگر. درکنار این موج جدید بازداشت ها، احکام بسیار سنگینی است كه برای بازداشت شدگان قبلی صادر شده است. آنهم در محاکماتی  كه اکثرا در دادگاه های غیر علنی برگزار شده و تنها خبری که از آن منتشر می شد محاکمه افرادی به جرم اقدام علیه امنیت ملی و اقدام در جهت براندازی بود. مضحک ترینشان هم حکم سنگین ۶ سال برای فردی به خاطر کامنت های وبلاگش بود! عجب از این همه دادگستری در قوه قضاییه! همچین احکام پی در پی اعدامی كه این روزها مثل نقل و نبات صادر می شود و جان انسان ها تنها چیزی است كه در این میان ارزشی ندارد.

دولت و حکومت هم در این روزها تمام حرفشان بر سر این است كه غائله (یا به زعم ایشان فتنه) پایان یافته است. کابوس انقلاب مخملی از بین رفت و انقلابیون و براندازان و وابستگان به بیگانگان رسوا شدند و حکومت با قدرت تمام جلوی توطئه ای كه می رفت نظام جمهوری اسلامی را سرنگون کند ایستاده است. در این بین پیام های تبریک است كه میان سران کودتا فرستاده می شود. یک روز سردار جعفری پیام آقای خامنه ای را به گوش فرماندهان می رساند كه حضرت آقا از شما برای حفظ نظام و سرکوب فتنه خشنود هستند و دیگر روز فرمانده محمد رسول الله كه حفاظت از تهران را بر عهده دارد قدر می بیند و بر صدر می نشیند به نشانه پاداشی كه در کنترل شهر تهران (بخوانید سرکوب مردم) از خود نشان داده است. در کل به نظر می رسد كه حکومت شیفته به قدرت خود، از اینکه توانسته کودتایی به راه اندازد و به شدیدترین شکل مردم را از خیابان ها جمع کند، سرمست از پیروزی است.

اما اینها خودفریبی نیست؟ اگر جنبش را سر ایستادن بود با این احکام سنگین و با این کشتار بی سابقه اکنون پایان یافته بود. مگر نگرفتید همه فعالین سیاسی را؟ فعالین دانشجویی را؟ فعالین مدنی و مطبوعاتی را؟ مگر روزنامه ها را یکی پس از دیگری نبستید؟ مگر در خیابان به جون مردم بی گناه نیفتادید؟ مگر خط و نشان کشیدنتان پایان گرفت؟ مگر زبانی به جز تهدید و زور به کار بردید؟ پس اینهمه واهمه دیگر از چیست؟ چرا چنین ترسانید؟ چرا چنین رفتارتان نشانی از رفتار قدرتمندان ندارد؟ اگر قدرت حکومت در بگیر و ببند مردمانش بود كه کره شمالی و حکومت صدام از شما قدرتمند تر بود. اگر به تعداد اعدام ها باشد و تعداد زندانیان سیاسی كه همین محمدرضا شاه هم حکومت استواری داشت! اینها نه از سر قدرت، كه از ضعف است. از بی چاره گی است. از عجزی است كه به دامانشان افتاده است. روزی نه چندان دیر همه این زندانیان از بند رهایی می یابند و دوباره به آغوش جامعه برمی گردند. مگر این اواین بار است؟ مگر نبود دستگیری فعالین ملی مذهبی در سال ۸۱؟ آن احکام سنگین چه شد؟ احکام ۱۰ سال و ۱۵ سال برای آنان یا فسخ شد یا كه حکومت بهتر دید كه فراموششان کند. این بار هم داستان از همین قرار است. شاه هم در سالهای پایانی درها را باز کرد و از آنهمه احکام اعدام و ابد و تبعید تنها مخالفینی سرسخت تر آفرید که جز به رفتنش رضایت نمی دادند. شما هم تنها با این پرونده سازی ها به گستردگی مخالفین می افزایید و بر کیفیت مخالفتشان. این بار هم داستان همانهاییست که چشمانشان را بسته اند…

چشم کوران آن خسارت را بدید

گوش کُران آن حکایت را شنید

خفته بودَستید تا اکنون شما

که کنون جامه دریدید از عزا

پس عزا بر خود کیند ای خفتگان

زانکه بد مرگی است این خواب گران

به یاد زندانیان…

۵ ماه گذشت از روزی که کودتا کردند. بر باد دادن آرزوهای مردمان به خودی خود آسان نبود كه در کنارش دیگرانی را به حبس انداختند. دیگرانی كه از همه قشری در میانشان بود. و تنها در یک چیز اشتراک داشتند و آن زیر بار زور نرفتن بود و استبداد ستیزی! اما اکنون قریب به ۵ ماه است كه اینان را به همین جرم در زندان های جمهوری اسلامی محبوس کرده اند. احتمالا به امید آنکه اعترافی بکنند كه دل رهبر شاد شود یا خودزنی کنند كه دل امسال مرتضوی قنج برود. اما اینان كه تا به حال مانده اند، مانده اند كه آن دل ها را به خود آورند كه اگر اعترافی هم هست اعتراف به روزهای روشن آینده است كه این “اشتباه کردیم ها” نشان از هر چه داشته باشد نشان از قدرت کودتاگران نیست. كه طبل پر سر صدای رسوایی آنان است که به خود آیند تا دیر نشده. و به مانند پیشینیان خود نشوند كه در این کشور بی شمارند و هر بار کم حافظه تر از قبل!

اما از صاحبان مسند كه بگذریم باید یادی کنیم از آنان كه در بندند. آنان كه ۵ ماه را در دستان کودتاگران بودند. در بند بودن سخت است. و سخت تر از آن در بند بودن در این روزگار! یادمان هست در روزهای بعد از کودتا هر روز كه نه، انگار هر لحظه كه اخبار را نمی شنیدی انگار ولع ات فرو نمی نشست. از بس كه پر ماجرا بود آن روزها و هنوز هم هست. حال در این ۵ ماه باید در کنج زندان باشی. می خواهی بدانی بیرون چه خبر است، اما همه چیز و همه کس (اگر کسی باشد) باید از گذرگاه بازجویان بگذرد. و باید این روزها را در تنهایی سلول های سرد بی نام و نشان باشی! باید ندانی كه بیرون چه ها می گذارد. باید ندانی كه خانواده ات در چه حالند. باید نتوانی كه زندگی کنی، باید نتوانی كه آزاد باشی. باید نتوانی كه همسرت را، فرزندت را، مادرت را و دوست دارانت را ببینی. باید نتوانی به اراده خود هر کار کوچک و بزرگ کنی كه اینها همه از صدقه سر استقامت است كه به خرج می دهند. و از سر عشقی است كه به وطن داشته ند. از پیرترین آنان كه محمد ملکی و کیوان صمیمی است تا عبدالله مومنی و احمد زید آبادی. اسامی آنقدر زیاد است. آنقدر بی شرمی کودتاگران بلند است كه اگر بخواهی هم نمی توانی همه شان را كه در بندند به یاد آوری. تازه اگر همه شان را بشناسی! چند تایی از مشهورین كه نام می برم فقط از سر به یادآوری عزیزانی است كه نیستند این روزها در کنار ما. نیستند تا ببینند این روزها ایران من و ایرانشان رو به سبز شدن گراییده است. بهزاد نبوی، میردامادی، زید آبادی، رمضان زاده، آذر منصوری، صفایی فراهانی، عبدالله مومنی، تاج زاده، حجت شریفی، نفیسه، امین زاده، تاجرنیا، ابطحی، عطریانفر، شریعتی، طباطبایی، مجید زمانی، داوود سلیمانی، هدایت آقایی، جهانبخش خانجاني، سعید لیلاز، بهمن احمدی امویی، کیوان صمیمی، مسعود باستانی، عیسی سحرخیز، کیان تاج بخش و … و خدایا چقدر زیادند و چه همه خوش نام!

میرحسین موسوی مرد جالبی است. یک انقلابی آرام! اگر چه حتی این ترکیب در بطن خود متناقض باشد اما این تناقض در او جمع شده است. میر حسین انقلابی است. او از نسل انقلابی های دهه ۶۰ است. از شاگردان شریعتی بوده و همواره وجهه انقلابی شخصیت آیت الله خمینی را ستایش کرده است. انقلابی گری هایش را اگر ما نسل سوم به یاد نیاوریم، اما پدرانمان آن را به خوبی در حافظه خود دارند. میرحسین همچنین شخصیتی اصولگرا دارد كه آنهم از انقلابی بودن آن نشات گرفته است. او به انقلابی كه زاییده او و هم نسلانش است وفادار است. به اصولش اعتقاد دارد. اما اعتقادش نه از جنس بوقلمون صفتی، كه اعتقادی قلبی است. او فرزند آیت الله خمینی است و مشروعیت خود را در دهه اول انقلاب از حمایت های او به دست آورد. اما نه از آن دست طرفدارانش كه با چرخش نسیم باد از خمینی به خامنه ای آن هم به سمت جدید متمایل شود. اما میر حسین آرام است. شخصیت دارد. وقار دارد. صداقت دارد. روشنفکر است. تکبر ندارد. به قول خودش با آنکه بر اصولش ایستاده اما سودای اصلاح طلبی هم دارد. عقایدش را می توان قبول نداشت یا حتی به آنها انتقاد وارد آورد اما طریقه اندیشیدن اش را نمی توان نادیده گرفت.IRAN-ELECTION/

به خواندن ادامه دهید »

بی عنوان ۳

در راهپیمایی هایی كه در ۱۳ آبان در ایران جریان داشت یک نکته از همه بیشتر جالب توجه بود و آنهم تندتر شدن شعارهایی بود كه از جانب مردم سرگرفت. معنی تند بودن در فضای سیاسی ایران آن دسته از انتقادها و شعارهایی است که شخص آقای خامنه ای را هدف قرار داده باشد که در این مورد نیز شعارهای تندی علیه ایشان داده شد. حال اگر این شعارها را در کنار پایین کشیدن عکس ایشان قرار دهیم، این تندتر شدن فضا معنای جدی تری به خود می گیرد.

البته اینکه چرا شعارها و رفتار مردم به چنین سمت و سویی رسیده است خیلی نمی توان متعجب شد. طبیی است كه هر چه فضا بر مخالفان و معترضان تنگ تر شود و هر چقدر زبانی كه حکومت برای برخورد با مخالفینش به کار می برد گستاخانه تر و تهدید آمیز تر باشد، زایش چینین فضای تندی دور از تصور نخواهد بود. به خواندن ادامه دهید »

گفتن از شما آقای خامنه ای گفتن از فردی است که بر مسند خدایی نشسته است و خدا نیست. گفتن از خدایی است که نه بنده ای دارد و نه آن بندگان مخلصش هم آنچنان او را قبول دارند. مگر نه آنکه شرط خدایگانی مهربانی با بندگان است؟ مگر نه آن است که بندگان را عشق بندگی به خدایشان نزدیک می کند؟ و مگر نه آن است که بندگان را ترسی با خدایشان نیست؟ پس چه خدای که چنین رعب انگیز؟ چرا چنین است که هر کس نامه ای به تو می نویسد از سر انتقاد و گلایه، کارش با کریم الکاتبین است؟ و تازه اگر نباشد هم تصور عموم بر این است كه کارش زار است؟ این چگونه خدا بودن است كه دستت و نشانت بر همه بدی های این روزهایمان هویداست؟

نه تو خدا نیستی! و اصلا کار ما با خدایگان تمام شده است! و مگر اصلا قرار است خدایگان در زمین بنشینند كه خود را در زمین خدا، خدا یافته ای؟ نه تو خدا نیستی و نخواهی بود! چرا آنچنان دور دست و کم طاقتی كه مخالفانت باید در کنج زندان بمانند؟ لابد لذتی است در این مقام بودن که هر روز و هر لحظه تملق انسان را گفتن! به خواندن ادامه دهید »

آقای خامنه ای در تازه ترین سخنرانی خود گفت كه در شب انتخابات به سران معترضان (بخوانید موسوی و کروبی و احتمالا خاتمی) پیغام خصوصی داد كه به نتایج اعتراض نکنند و البته آنها هم قبول نکردند. (نقل به مضمون)

چقدر این جملات آقای خامنه ای دلنشین و مسرت بخش بود! برای ما طرفداران جنبش سبز چقدر باعث افتخار بود كه به کسانی رای دادیم كه این پیغام خصوصی آقا را نه تنها قبول نکردند بلکه تا جایی هم كه امکان داشت بر سر عقاید خود پافشاری کردند. ممنون آقای خامنه ای! ممنون از اینکه استقامت و شجاعت رهبران جنبش را به ما یاد آوری کردی و البته فصل الخطاب بودن رهبری را!

تنها چند روز از حکم تعلیقی محرومیت از تحصیل برای 9 دانشجوی شریف به اتهام واهی شرکت در تظاهرات دانشجویان شریف میگذرد. روزهای گذشته با خبر شده بودیم که گشت های ارشاد دانشگاهی! سر از شریف در آورده اند و به ارشاد!! میپردازند. اما هیچ گاه فکر نمیکردم که به این بهانه دو دانشجوی دختر را به مدت یک نیم سال (بصورت تعلیقی) از تحصیل محروم کنند!

اینان از علم میترسند. اینان از کسانی که آگاهی داشته باشند میترسند…اینان از شریفیها میترسند چرا که میدانند آنها از جمله با تفکر ترین دانشجویان کشورند. اصلا اینان از تمام دانشجویان و دانش آموزان میترسند چرا که «دانش» را یدک میکشند. و خود بهتر از هر کس میدانند که هر کس آگاهی و تدبر داشته باشد از حکومتشان بیزار میشود……کی میشود که از چنگال این دژخیمان جلاد صفت در امان بمانیم!

تصاویر زیر گویای مطالب فوق است که در برد نصب شده بود: به خواندن ادامه دهید »

آرتا هرمیس: شاید چیزی که من می خوام با چیزی که یه نفر دیگه می خواد زمین تا آسمون فرق داشته باشه پس باید همه، یعنی هر کسی که دستی به قلم داره و یا نداره، بنویسه یا برای خودش روشن کنه که چی می خواد و برای چیه که با جمهوری اسلامی دشمنی داره. چه چیز هایی رو دوست داره عوض کنه؟ می خواد کل رژیم عوض بشه یا اگه به اون چیزهایی که می خواد برسه با موندن این رژیم موافقه؟ شاید سوال آسونی به نظر برسه ولی راستش فقط این سواله که آسونه اما جوابش خیلی سخته!

اینکه چی می خوایم اگه جمهوری اسلامی نباشه، جوابش به همون سادگی كه بگیم از زندگی آیندمون چی می خوایم! ولی وقتی كه بهش فکر می کنیم می بینیم از سخت ترین سوال هاست! راستش درسته که من با ساختار جمهوری اسلامی مشکل اساسی دارم، چون این نظام، بی کم و کاست یک نظام پادشاهیه. ولی مگه کشورهای پادشاهی توی دنیا وجود ندارن كه حکومتشون این همه مشکل هم نداره؟ دانمارک و هلند و  انگلیس و نمی دونم خیلی جاهای دیگه! یعنی منظورم اینه كه چه جمهوری اسلامی باشه، چه اسمش عوض بشه و مثلا بشه جمهوری خلق یا دموکراتیک یا نمی دونم چی چی، خیلی واسم فرقی نداره. اگر همین حکومت هم به خواسته های ما احترام بذاره، می شه بهترین حکومت! ولی اینکه چرا الان ناراضی هستیم و چه چیزهای این حکومت اگه عوض بشه خیلی از نارضایتی من هم کم میشه موضوع این نوشته است. به خواندن ادامه دهید »

۱. هر چند در بعضی از دوره ها افرادی كه صلح نوبل رو گرفتند خیلی شایستگی اش را نداشتند. اما به طور کلی در تاریخ اهدای این جایزه افرادی موفق به گرفتن آن شده اند كه هر کدامشان صاحب اعتبار فراوان بین المللی و در راستی فعالیت های صلح طلبانه بودند. فقط کافی است به اسامی این برندگان نگاه کنیم. واسلاو هاول و ماندلا نه تنها انسان های های کوچکی نبودند بلکه وجود این افراد در بین برندگان صلح نوبل نشان دهنده اعتبار این جایزه است. یا اصلا چرا راه خیلی دور بریم. شیرین عبادی در عرصه دفاع از حقوق بشر و دفاع از حقوق کودک دارای سابقه فراوانی است. حالا با مقایسه اوباما با چنین افرادی این سوال پیش می آید كه آیا اوباما واقعا شایسته چنین انتخابی بود؟ و آیا بر فرض كه انسان شایسته ای بود، اما آیا نباید این انتخاب بعد از گذشت مدتی از روی کار آمدن ایشان به وی تعلق می گرفت؟ آیا ۸ ماه دوره کوتاهی برای سنجش عملکرد یک فرد نیست؟ و آیا مگر در این ۸ ماه، اگر هم می خواست، مگر می شد کار بزرگی در عرصه صلح طلبی انجام داد؟ به نظر می رسد نظر بسیاری از افراد به این سوال ها منفی باشد. یعنی معتقدند در این مدت کار خاصی (جز چند سخنرانی كه البته تاثیر گذار بودند) از آقای اوباما صورت نگرفته است. اما با تمام این وجود آیا باید نسبت به اهدای این جایزه معترض بود؟ به خواندن ادامه دهید »

در چند روز گذشته، پس از اینکه حمید سوریان مدال طلای جهانی خود را به محمود احمدی نژاد تقدیم کرد موج اعتراضات وگلایه ها به سمت وی روانه شد. گلایه های كه گاه به تندی میگرایید. انگار نه انگار که این کشتی گیر چند روز قبل از آن بر سکوی نخست قهرمانی تکیه زده است و شایسته قدر دیدن! اما آیا ما حق داریم كه به یک رفتار شخصی كه از جانب یک فرد صورت گرفته است انتقاد کنیم تا جایی كه نه تنها تمام دلاوری ها و قهرمانی های آن را ندیده بگیریم بلکه او را كه برای میهنمان افتخار آفریده است را با زشت ترین کلمات مخاطب قرار دهیم؟ به خواندن ادامه دهید »

در چند روز گذشته که بحث گرامیداشت تولد میر حسین و در ادامه ۲ یار سبز دیگر، کروبی و خاتمی، مطرح بود، نمی دانم چه چیزی توی دلم داشت پا می گرفت که همش می گفت ما را چه به جشن تولد گرفتن برای میر حسین؟ البته که هم دوستش داریم و هم فرصتی است برای موج آفرینی های سبز. خب! پس چه بهتر که از این فرصت هم استفاده کنیم برای مرگ بر دیکتاتور گفتن ها و تجدید قوا کردن و لرزه به اندام کودتا انداختن … اما دلم چرکین بود، ما را قراری بر این کارها نبود. دل چرکینم اما دوامی نداشت، اینها را نگاه کنیم:

مردمی که می خواهند سرپای خود بايستند و حياتی کريمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستين قدم هايی که به ناکامی ‌‌شان می ‌انجامد با بيشترين دقت‌ ها پيشگيری کنند. تولد اينجانب نه هفتم مهر که روز آشنايی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حرکت شما به کيش شخصيت آلوده شود. اميدوارم اين کلمات مرا صميمانه و از سر نگرانی و نه يک شکسته‌ نفسی بی حقيقت و تعارف‌ گونه تلقی کنيد. به خواندن ادامه دهید »

زنده باد رسانه ملی!

بعد از فیلم تبلیغاتی مصطفی معین در انتخابات دوره قبل تا به امروز، صدا و تصویر سعید حجاریان از صدا و سیما پخش نشده بود. کودتای ۲۲ خرداد هر چه که داشت، این هم می توان به آن اضافه کرد که بعد از ۴ سال غیبت توانستیم صدای بخشی از جامعه را در رسانه ملی بشنویم. هرچند تو گویی حرف هایشان به پیشینه شان و به آرمانهایمان نمی خواند، گله ای نیست. همین که می بینیم چهره هایی را که تا به امروز نمی دیدیم، برایمان شیرین است. مخصوصا اگر جانباز اصلاحات، سعید حجاریان، باشد. وقتی می بینی این سعید را و آن سعید های دیگر از خاطرت محو نمی شوند، همان که یکی عسگر بود و قداره بند و دیگری شریعتمدار است و دین فروش! و آن آخری زندانبان است و بی آبرو! وقتی می بینی چطور هنوز نفس می کشد و تو می توانی نفش کشیدنش را در رسانه ملی به چشم ببینی، آن وقت است که می گویی زنده باد رسانه ملی! به خواندن ادامه دهید »

وقتی به تاریخ تولدش نگاه می کنی و می بینی که در ۵۴ سالگی باید از وجود نبوغ و حضورش محروم باشی، آتش به جانت می افتد. وقتی به تاریخ تولدش نگاه می کنی و ردپایش را در بزرگترین و زیباترین نواهای ایرانی می بینی، آنهم در ۲۷-۲۸ سالگی، آنکاه آتشی که در جانت افتاده شعله می گیرد… روحش شاد.

دلا از دست تنهایی بجانم

ز آه ناله خود در فغانم به خواندن ادامه دهید »

غرور مشترک

8933_556506424599_9806998_32962603_48480_nحس های مشترکی را امروز، ما ایرانی های همه دنیا تجربه کردیم. حس افتخار. حس قدرت. حس زندگی. حس با هم بودن در مقابل ظلم. در روز جهانی مبارزه با مستکبران! حس زنده بودن موجودی زنده که آن را مرده می خواهند و این روزها پیکر نیمه جانش را عجیب به چوب بسته بودند. حس ملتی که می خواهد خواسته هایش را از اندک روزنه ها فریاد زند. حس مردمانی که زخم خورده اند اما زخمی نمی کنند. حس مشترک ایرانی بودن، برای ایران فریاد زدن، به خیابان ها سرازیر شدن، در روزی که همه ساله متعلق به فلسطین بود… و امسال شاید از پس این همه سال خود را به فلسطینیان نزدیک تر دیدن. به مظلومان، به آنها که سرزمینشان تصاحب شده. حس تعلق به مبارزان در راه آزادی سرزمین خویش! حسی که سالها از آن برایمیان در کتاب ها و تصاویر می گفتند و هیچ سال برایمان اینهمه ملموس نبود. به خواندن ادامه دهید »

سفرنامه

شاید اولین بارهایی میشه که بعد از رفتنم از ایران دارم یه چیزهایی می نویسم. هنوز چند روزی بیشتر نگذشته که از ایران اومدم بیرون، ولی اینقدر اتفاق های ریز و درشت توی همین مدت از جلوی چشمام رد شده که می تونم بگم شاید هیچ دو هفته ای توی زندگی ام این همه اتفاقات جدید ندیده بودم! خب، به این میگن بی جنبگیه یک آدم تازه از ایران بیرون اومده! روزهای اول اینقدر همه چیز برای آدم جدیده، و اینقدر به همه چیزهایی که دور و برت هست با دقت نگاه می کنی که خودت هم باورت می شه دچارجوگیری شدی! تازه همه اینها در حالتیه که توی قرن ۲۱ زندگی می کنی و مدرنیته با انواع شکل و شمایل جور وا جورش خودش رو پرت کرده توی ایرانی که توش نفس کشیدی. با این حال این همه چیزهای جدید می بینی! حالا فکرش رو بکن پنجاه شصت سال پیش که ملت می اومدن فرنگ دیگه میزان شعف شون از کجاها که بالا نمی رفت! به خواندن ادامه دهید »

در خبرها آمده که قرار است شوی تلویزیونی جدیدی با حضور برخی از چهره های اصلاح طلب برگزار شود که در آن انتقاداتی پیرامون وضعیت علوم انسانی در دانشگاه های ایران مطرح شود. شاید در نظر اول آنچه بیشتر مورد توجه قرار گیرد نفس اعتراف گیری از افراد می باشد. افرادی را به مدت طولانی در سلول های انفرادی و در بی خبری مطلق از فضای پیرامونی به حالت ایزوله نگه می دارند و آنگاه آنان را به بی دادگاه هایی می کشانند که بر علیه خویشتن سخن ساز کنند. اما هدف اصلی از این یادداشت پرداختن به جنبه دیگری از ماجرا است که جالب می نماید.

بررسی اجمالی مضمون اعترافات زندانیان دربند حول یک نقطه مشخص در نوسان است به خواندن ادامه دهید »

اعتراف حق توست

  1. اعتراف و اقرار علیه خویشتن سابقه ای به درازی آزادگی خواهی دارد و وسیله ای است که در مواقع «استیصال» به دست اقتدارگران، بر علیه آزادی خواهان اعمال می شود. استیصال بدین مفهوم که آنان در یک بازی عادلانه و برابر، توان رویارویی با فکر و اندیشه آزادی خواهان را ندارند و از سر «ناچاری» دست به کاری می زنند که افراد، خود به آنچه می کرده اند و می اندیشیند حکم بطالت بزنند. در اینجا هم این خودکامگان هستند که برای اثبات خود دست به دامان مخالفان خود می شوند! و این تناقض خنده داری است که البته از حقانیت آزادی خواهان و ضعف خودکامگان حکایت دارد. به خواندن ادامه دهید »

بی دادگاه تکراری

همانطور که پیشتر در مقاله «در انتظار پاسخ کودتاگران» گفته شد، با توجه به روند مثبت حوادث برای مردم و نیروهای آزادی خواه و دقیقا عکس این موضوع برای نیروهای کودتا، می شد انتظار داشت که کودتاگران دست به اعمالی بزنند تا روند وقایع را به نفع خود برگردانند. بنابرین شروع محاکمه مضحک سران اصلاح طلبان در همین راستا قابل ارزیابی می باشد. حال ببینیم آیا این سناریو به راستی می تواند باعث بهبود اوضاع برای کودتاگران باشد یا خیر؟

قبل از آن باید گفت که انسان با دیدن چنین صحنه هایی بسیار اندوهناک می شود. خودزنی و اعتراف علیه خود، مخالف با تمامی ارزش های انسانی است و دیدن آن (حتی در حالت بسیار جزیی) لعن و نفرین را بر مسببان این بازی کثیف بر زبان جاری می کند. بازی نخ نما شده ای که قدمتی به درازای تاریخ دارد و انگار مستبدان از تکرار این رفتار غیر انسانی و غیر اخلاقی خسته نمی شوند. لعنت خدا بر پدید آورندگاه چنین آوردگاه مشمئز کننده ای!

آنچه که مشخص می باشد این است که به خواندن ادامه دهید »

وقتی نمی دانی چه بنویسی. وقتی نمی دانی چیست که بر سرت خراب می شود هر روز و هر لحظه. وقتی چشمانت خیس است با شنیدن هر خبر و دیدن هر فاجعه. وقتی که کلمات به راستی تاب توصیف این روزها را ندارند. این روزها که جان ارزان است و درد بی شمار. تن هایی که یکی پس از دیگری بی جان می شوند و بدن هایی که از زخم هایشان «خونابه روان است». زندان های بی نام و نشان کودتا انباشته از انسان هایی است که سلاحی اگر داشتند فکرشان بود. زبانشان بود. مظلومیتشان بود. زندان های بی نشان کودتا امروز انباشته از بهترین فرزندان این خاک است. فرزندانی که تابشان را بریده اند. می زنندشان. می کشندشان…. و همچنان ایستاده اند. زندان هایی که در آن جان ها را می گیرند از بهر اعترافی. دنده ها می شکنند. دندان خرد می کنند. شکنجه های قرون وسطایی که باورشان سخت بود تا وقتی در زیر شکنجه جان نداده بودند شهیدان سبز. اما امروز دور از چشممان، در پستو هایشان آزادگان را به زنجیر کشیده اند. نمی دانم اینان کیستند که اینچنین سبعانه شمشیر بر روی مردم کشیده اند. با بی رحمی تمام. چه دلی دارند که زن باردار را تازیانه می زنند. پیکر نیمه جان حجاریان را که به زردی گراییده ساعت ها در آفتاب داغ این روزهای تهران می گذارند تا شاید اعترافی بگیرند. انگار گلوله عسگر برایشان کافی نبود که باز هم می ترسند از جسم بی حرکت حجاریان.

فردی را سالم به بند می کشند و جنازه تحویل می دهند. به خواندن ادامه دهید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »