خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

خوش به حالت هولدن!*

الان دیگه چند روزی گذشته از اون روز نحس. همون روزی که سلینجر گوشه گیر رفت که یک گوشه ای آروم بگیره. ولی مگر برای نحس بودن یک روز، رفتن یکی مثل سلینجر دلیل خوبیه؟ نه! معلومه که نیست. سلینجر هر چقدر هم که عزیز باشه، خودش با حرف هاش و نوشته هاش بهمون میگه که نباید از رفتنش ناراحت باشیم. حالا هرچقدر که میخواد هولدن واسه ما دوست داشتنی باشه. خب! باشه. مگر قراره که دیگه هولدن پیش ما نباشه؟
همه این بالا پایین ها رو کردم که بگم نحسی اون روز فقط برای ترک سلینجر نبود. درد اون روز از رفتن علی بود و آرش. یکی حدودا سی ساله و دیگری بیست! همین الان که دارم این رو می نویسیم باورم نمیشه. یعنی آرش فقط بیست سال رو توی زندگیش دیده بود؟ اون هم بیست سالی که یک سال آخرش هم درگیر دالون های کثیف نیروهای امنیتی بود! هولدن خوش به حالت. تو اگر تو سن و سال نوجوونی غمهات رو، و همه سرگیجه هات رو یکی بود که به روی کاغذ بیاره، پس آرش چی؟ تازه توی بیست سالگی رفت پای چوبه دار. میدونی چرا هولدن؟ واسه اینکه متهم شده بود که میخواسته نظام کشورمون رو سرنگون کنه!

خفه شو هولدن! نخند! بس کن این لودگی و مسخره بازی رو!

میگی نمیتونی نخندی؟ من هم اولش خندم گرفت. اون زمان که آورده بودنش توی دادگاه و اتهاماتش رو دونه دونه از حفظ گفت. حتی من احمق اون روزی که دادگاه حکم اعدام واسش صادر کرد باز هم خنده ام گرفت. عین همین خنده هایی که تو الان داری میکنی. ولی هولدن تورو خدا بس کن. نمیدونم آرش رو میشناسی یا نه! والی حداقل امروز به خاطر سلینجر، که میدونم خوب میشناسیش تمومش کن! امروز آرش رو کشتند. باور میکنی؟ اتهاماتش رو دیدی هولدن؟ طفلک چی کشیده اون روز های آخر. آرش رو توی اون روز نحس کشتند. جلوی چشم همه ماها. تازه به قول میر حسین یکی از اون پیر مرد های بی رحم گفته بود که باید جنازه اینها رو هم توی خیابون های شهر بگردونن. میخواست که این جنازه درس عبرتی باشه واسه همه بیست ساله ها. واسه تو هولدن! واسه تو که چند سال دیگه که بیست سالت شد گول عوامل ضد انقلاب رو نخوری!

هولدن راستی میدونی به آرش کلک زدن؟ گفتن اتهامات رو قبول کن و آخرش هم آزادت می کنیم. دیدی چجوری آزادش کردن؟ نمی دونم این پیرمرد که اینقدر دنبال عبرت گرفتن جوونجاست چرا خودش اهل این کارها نیست؟ یادش رفته که چند سال پیش سیخ کردن لای ریش و پشم های صدام؟ نمیدونه که اگه جنازه آرش رو توی خیابون های شهرمون بچرخونن چقدر نفرت برای خودش میخره؟سلینجر کجایی؟ بابا ول کن این هولدن رو! کاش این سالهای آخر اینقدر گوشه گیری نمیکردی. کاش داستان زندگی آرش رو هم مینوشتی. چرا تنبلی کردی؟ مگر اصلا آرش چقدر عمر کرد؟ مگر نوشتن داستان زندگی یک آدمی که قراره بیست سال توی این دنیا زندگی کنه چقدر سخت بود که این کار رو نکردی؟ حالا سلینجر نازنین تو رفتی و ما باید داستان آرش رو بنویسیم. خوش به حالت سلینجر که خودت گوشی نشینی و رفتن رو انتخاب کردی. کاش آرش هم ادامه زندگیش رو خودش انتخاب کرده بود! کاش آرش زنده بود…

* تقدیم به نازنین برای این روزهای سخت

بالاخره نام سعید مرتضوی به عنوان یکی از مسببین جنایات کهریزک معرفی شد. حالا اینکه در آینده چه اتفاقاتی برای مرتضوی پیش خواهد آمد و اینکه پای آقا سعید به میز محاکمه خواهد رسید یا نه این محل بحث نیست. اما آنچه واضح به نظر می رسد پایان تاریخ مصرف قاضی جوان و حزب اللهی است. قاضی جوانی که در عین جوانی مشهور است و با اینکه سابقه خیلی طولانی ای ندارد اما القاب زیادی را درو کرده است. شاید مهمترینش جلاد مطبوعات باشد، اما بدون شک این تنها هنر جناب قاضی و دادستان سابق نیست. اسم این جوان خوش لهجه با این نام ها نیز آمیخته است: زهرا کاظمی، اکبر گنجی، محسن آرمین، کهریزک، فروش سوالات کنکور، طرح امنیت اجتماعی، حکم بازداشت، حکم توقیف، حکم اعدام، و البته مهم تر از همه سوگلی مقامات ارشاد نظام! اما این روزها آنچه که به درد این جوان سابق نمی خورد این القاب و افتخارات است. افتخاراتی که برای به دست آوردن تک تک شان جمعیتی را رنجور و عزادار کرد. افتخاراتی که برای هر کدامشان آنقدر حق کشی کرد که فغان از مقربان هم سر برآورد.

کاری از مانا نیستانی

کاری از مانا نیستانی

در سالیان اخیر که اسامی کارگزاران ماشین سرکوب بیشتر به گوشمان می رسید همواره دو اسم برایم مفهومی متفاوت با باقی داشت. مرتضوی و شریعتمداری! نه آنکه ندانم که این کارگزاران سینه چاک همه مقصران نیستند و نه آنکه ندانم که آنان که فرمان ها را امضا می کنند دیگرانی هم هستند. اما این دو اینقدر نفرت آفریدند و اینقدر بدی هایشان را به رخمان می کشند که به این زودی ها از یادمان نمی روند. این روزها که آقای سعید خان مرتضوی را در قامت متهم می بینم اما به ناگاه تمام آن احساسات رنگ می بازد. انگار می دانستیم که به زودی رفتنی است. آقای قاضی آنچنان تخت گاز می رفت و آنچنان فرمان بریده بود که بدنامی اش داشت به جاهای باریک می کشید و چه چیزی بهتر از قربانی کردن بدنامی چون مرتضوی که ننگ همگان است؟ همان روزها که قاضی القضات سابق تهران را در راهروهای دولت و قوه قضا سر می دواندند و هیچکس عشوه اش را نمی خرید، معلوم بود که تاریخ انقضا سر رسیده است و برای اجتناب از بوی تعفن به زودی به گوشه ای انداخته می شود.

آیا دیگر ملیجکان دربار هم اینها را می بینند؟ یا فکر می کنند که تاریخ انقضاشان دائمی است؟ یا در این توهم اند که اراده آقا تارخ هایشان را دستکاری می کند؟ عجبا که تاریخ همواره تاریخ های انقضا را خوب به یاد نگه می دارد!

آرش نراقی در مقاله ارزشمندی به «جایگاه اخلاقی خشونت در جنبش های مسالمت آمیز» پرداخته است. این مقاله به واقع یکی از بهترین نوشته هایی است که در این مدت راجع به خشونت و اثرات آن و شرایط به کارگیری آن نوشته شده است. سخن اصلی یادداشت نیز در این است که تحت شرایط کنترل شده ای می توان (و بهتر است) که در مقابل خشونت نیروهای حکومتی دست به خشونت «اخلاقا موجه» زد. اما سوالی که پس از خواندن این نوشته به ذهن می آید این است که آیا به راستی میتوان در شریط «اضطرار» به این همه قیود و مراحل فکر کرد؟

خشونت هایی که در روزهای اخیر (به ویژه در روز عاشورا) در کشور بروز کرد تنها واکنش مردمی بود که از شدت عمل وحشیانیه نیروهای حکومتی با خود به جوش آماده بودند. برخوردی که به علت تحریک شدن احساسات و عواطف مردم در میدانی شبیه میادین جنگ صورت گرفته است. مردمی که ضرب و شتم و حتی مرگ هموطنان خود را به چشم دیده اند و در عملی متقابل دست به خشونت بر علیه نیروهای مهاجم می زنند. حال این شرایط را با نوشته آقای نراقی مقایسه کنیم. نوشته ای که پایه و اساس آن بر استدلال های منطقی و عقل گرایانه است. ایشان الگوریتمی را مطرح میکند که طبق آن خشونت مجاز اعلام میشود. البته روندی که ایشان برای حرکات خشونت آمیز مطرح می کند درست است اما آنچنان پیچیده و عقل گرایانه است که در عملی بودن آن در میدان نبردهای خیابانی جای تردید بسیار وجود دارد. اشکال کار هم دقیقا در همین نکته است. نبردهای خیابانی (مانند آنچه در تظاهرات های بعد از انتخابات در ایران جریان دارد) میدان حکمرانی «احساس» است و حرکت بر مدار الگوریتم های پیچیده نمی تواند برای مردمی زخم خورده به کار آید. در آن شرایط شاید آسان نباشد که به این فکر کرد که آیا من تمام قیود در اجرای خشونت را به کار بسته ام یا نه؟ بررسی تمامی مراحل «روند اعمال خشونت های اخلاقا موجه» برای مردمی که در یک آن با هجوم نیروهای سرکوبگر مواجه می شوند و تازه احساساتشان نیز بر انگیخته است آسان نیست. آنچه در ذهن انسان در آن لحظه باقی مانده است موجه جلو کردن خشونت است که «نتیجه نهایی» این الگوریتم پیچیده است. و اصولا در آن لحظات رفتار بر مبنای «قدرت تفکر» جای خود را به رفتار بر مبنای « نتیجه های تک کلمه ای» می دهد و اگر آن نتیجه تک کلمه ای چراغ سبز به اقدامات خشونت آمیز باشد، دیگر قیود و شرایط اش در آن لحظه به فراموشی سپرده می شود.

علی رغم فواید اقدام های خشونت آمیز مطابق با روندی که آقای نراقی مطرح کردند، به نظر می رسد به جای اینکه آن تک کلمه که در هنگام هیجانات به سراغمان می آید تجویز خشونت (هر چند با قید و بند و اما و اگر) باشد، دعوت به پرهیز از خشونتی باشد که اثرات منفی آن را خود آقای نراقی به بهترین شکل در ابتدای یادداشتش آنها را مطرح کرده است.

جای خالی پیرمرد

چند ساعتی میشه که وارد آخرین روز پاییز شدیم. چشمام به سختی باز مانده. از بس که امروز زل زده بودم به این مانیتور لعنتی. دنبال اخباری که هر کدامش اشک به چشمام میاورد. با هر بار دیدن عکس پیرمرد. با هر بار شنیدن حرفهایی که با لهجه شیرینی از زبونش بیرون میومد. با هر خاطره ای که تعریف میشد از استقامت و شجاعت این مرد. برای خودم هم عجیب بود این همه اندوهی که امروز داشتم. نه که نمی شناختمش و امروز بخوام بشناسمش و دریغ نبودنش را بخورم. نه! بزرگی هایش را میدانستم. شجاعتش را همواره می ستودم. دفاعش از حق انسان ها را بارها و بارها دیده بودم. اما باز هم یک چیز برایم عجیب بود. نمی دونستم که پیرمرد با همه اوصافی که داشت، برایم دوست داشتنی هم بود. فکرش را هم نمی کردم که روز رفتنش این همه اشک بریزم… باز هم نگاهم به این مانیتوریست که دربازه ورود به اخبار اندوه است. چقدر دوست دارم کسی کنارم باشد که این ناراحتی را باهاش قسمت کنم، شریک اندوهم باشد. اما نیست! لعنت به این سفر!

دلم برای اولین بار هوای قم را میکند. قمی که همیشه روزگار از آن بدم میومد. امروز دوست داشتم آنجا باشم. آنجایی که آقای منتظری بر خانه اش آرامیده است… باز هم نگاهم به مانیتور است. عبدالله نوری به روی خط میاید. حرف که میزند همش با خودم فکر میکنم چه دلی دارد که با این حال نزار راحت دارد از منتظری می گوید. در این افکارم که گریه امانش نمیدهد… به فیس بوک و بالاترین که میروم کمی دلم آرام میگیرد. پس تنها من نیستم که ناراحتم.  این همراهی ها تسکین بخش است. پیام آقای خامنه ای هم منتشر می شود.  با همان ادبیات متکبرانه همیشگی. برای منتظری طلب بخشایش گناهانی را کرده که در پایان عمر مرتکبش شده! کاش در این روز حداقل انصاف  را از منتظری یاد می گرفت. باز هم از همین مانیتور میبینمش که در کنار عماد باقی نشسته، آسوده بر مبلی، و شروع میکند به انگلیسی حرف زدن… اشکم سرازیر میشود…

از منتظری گفتن آسان نیست. منتظری برای چندین نسل از ایرانیان نماد اخلاق مداری و بی اعتنایی به دنیا بود. مردی که تمام عمرش را برای آزادی مبارزه کرد. مردی که ساده زیست. مردی که از معدود شجاعان بود. حتی شجاعت این را داشت که بگوید اشتباه کرده ام. مردی که نمی توانست ظلم را ببیند و چیزی نگوید. مردی که احساس داشت، غم مردمان را داشت نه غم قدرت. اخلاق و احساس را با سیاست پیوند داده بود. خانه کوچکش یا زندان و محبسش بود و یا در روزی که از حبس به درآمد محل رجوع مظلومان. فرقی نمی کرد آن کس که مظلوم واقع شده کیست. از کسی دین و ایمانش را نمی پرسید و تنها از حقوقش دفاع می کرد. حتی به قیمت از دست دادن بالاترین مقام ها. دفاعش از بهاییان رشک برانگیز بود. خیلی چیزها را در خود جمع کرده بود. مرجع تقلید، روشنفکر، مبارز سیاسی و مدافع حقوق بشر. این روزهای آخر هم که با هر حرفش به سبزها روحیه می داد. جای خالی پیرمرد بدجوری احساس می شود… روحش شاد!

پ.ن. آخرین روز پاییز است. علی اینها هم امشب دارن میرن… عجب شبی است. دلم تنگ است…

این تصنیف بعد از رحلت آیت الله طالقانی اجرا شد و امروز هم مناسبت پیدا کرد.

جنبش سبز در ابعاد مختلفش، جنبشی بدون مانند در تاریخ ایران است. و البته نمونه های آن در تاریخ جهان نیز فراوان نیست. به هیچ وجه نمی توان این جنبش را با تمام ویژگی ها و مختصاتی كه دارد، به بدیل های پیشین آن در ایران مربوط کرد. نه به دو انقلاب بزرگ ایران (انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی) شباهت دارد و نه رنگ و بوی جنبش های مردمی دیگر از قبیل جنبش ملی کردن نفت و جنبش اصلاحات را دارد، نه به قیام جنگل می ماند و نه از جنبش تنباکو پیروی می کند. اما با تمام این تفاوت ها از هر کدام از این جنبش ها و رخدادهای پیشین نَسَبی نیز برده است. و یا به زبان بهتر در «ادامه» همه آنهایی است كه پیش از این بوده اند. و البته این در «ادامه» بودن به معنی آن نیست كه آرمان ها و خواستگاه های اجتماعی آنها را به همراه دارد. بلکه به معنی گذاشتن از آنها و رسیدن به شکل و شمایل دیگری از مبارزه برای آزادی است. در اینجا تنها به یک وجه آن اشاره می شود كه این روزها جلوه بیشتری یافته است.

اگر آنچه در فرهنگ عمومی پست مدرنیزم نامیده می شود را «مکتب فرهنگی، فکری و هنری که فاقد سلسله مراتب مرکزی یا اصول ساخت یافتهٔ مشخص و در برگیرندهٔ پیچیدگی مفرط، تناقض، ایهام، تنوع و عدم انسجام درونی است»۱ تعریف کنیم، واکنش هایی كه بعد از دروغ پردازی های رسانه های کودتا بر علیه مجید توکلی شکل گرفت نمونه بارزی از ظهور پست مدرنسیم در مبارزه بر علیه حکومت می باشد.

اینکه تعداد بسیاری از پسران و مردان روسری بر سر کرده و عکس هایی در شکل و شمایل حجاب رسمی و اجباری در ایران گرفتند، چیزی جز هجو مفهوم حجاب اجباری و تقبیح و تمسخر کودتاگران آن هم با روشی طنز گونه ندارد. به سخره گرفتن کودتاگرانی که برای کوچک کردن معترضان به هر وسیله ای متوسل می شوند. اما این بار نه تنها در این بازی موفق نشده اند بلکه با حمایت وسیعی که از مجید توکلی صورت گرفت، عملا این ابزار آنها به آلت دستی برای معترضان به منظور تمسخر بسیاری از ارزش های حکومت ساخته نیز بدل گشت. اگر این روش های «هجو و طنز و بذله گویی»۲ را از ویژگی های پست مدرنیسم بدانیم، بنابراین این قبیل حرکت ها در میانه جنبش سبز به یقین رنگ و بویی از پست مدرنیزم را به همراه دارد.

به عنوان نمونه ای دیگر می توان به شعارهای همراه با طنزی اشاره کرد که گاها در تجمعات اعتراضی از جانب مردم داده می شود. شعارهایی از قبیل: «پلیس ضد شورش احمدی رو بشورش!» یا «برادر رفتگر محمود رو بردار ببر!» و از این قبیل شعارها. آنهم در محیط هایی كه خشونت در آن بسیار بالاست و جنبش با سنگین ترین سرکوب ها مواجه می شود و اصولا فضاهای بعضا ناراحت کننده ای است که نسبتی هم با فضاهای شاد و طنز آمیز ندارد. این شعارها هم نشانی از هجو نمادهای حکومتی دارد. هجو پلیس ضد شورش و خشونت افسار گسیخته متولیان آرامش و امنیت. هجو رفتارهایی که از جانب مدعیان و متولیان دین مداری و پاکی و اخلاق گرایی در جامعه رخ داده است. باید به این نکته هم توجه کرد كه این قبیل شعارها و رفتار طنز آلود ممکن است در ذات روحیه طناز ایرانی باشد (كه هست) اما نمی توان حضور این روحیه را در امور سیاسی و فعالیت های اجتمایی به همان روحیه تاریخی طنز ایرانیان تقلیل داد. چرا كه با وجود حضور این روحیه در سالیان طولانی هیچ وقت در عرصه سیاسی، آنهم در مبارزاتی كه شدت خشونت در آن بسیار بالاست و در ذات خود امری بسیار جدی و در برخی موارد بسیار ناراحت کننده و دلخراش است، به امری بی بدیل تبدیل می شود.

جنبش سبز در کنار همه ویژگی های دیگرش، دارای ویژگی های پست مدرنیسم هم می باشد، اما آیا ظهور این پست مدرنیسم از دل مدرنیسم و گذر از تجدد در آمده است؟ پاسخ به این سوال کمی مشکل است.

۱و ۲ گلن وارد، پست مدرنیسم، ترجمه دکتر علی مرشدی زاد (تهران: انتشارات قصیده سرا)

*تقدیم به آرش ن. که ایده اصلی این یادداشت از اوست.

هنرمندان رنجور

سال پر حادثه ای بود امسال. به فهرست بلند بالای رفتگان هنر در این چند ماه كه فکر می کنم باورم نمی شود میهنمان این همه انسان فرهیخته را از دست داده بشد. پرویز مشکاتیان، مهدی سحابی، جمشید لایق، مسعود رسام، نیکو خردمند، امیر قویدل و … و این آخری هم فرامرز پایور! در کشوری كه بدون تعارف، مانند مشکاتیان و مانند سحابی در آن کمیاب است، نبود هر کدام از این ها فقدانی برای هنر و فرهنگ کشور است.

به فلسفه بافی های بی پایه و مبنا علاقه ای ندارم و از اینکه هر چیز بی ربط و با ربطی را با هر زور و زحمتی هم كه شده است به چیز دیگری بچسبانم خوشم نمی آید. لابد عمر این عزیزان پایان گرفته است و قرار بر این بوده كه امسالِ ما پر باشد از غم و درد کوچ هنرمندان. اما فراوانی این رفتگان دست از سرم بر نمی دارد. ذهن ریاضی زده من هم مزید بر علت است تا این پراکندگی به شدت متراکم مرگ را در این ماه ها به سختی باور کنم. و به نتایجی می رسم كه البته دلیلی محکم (محکمه پسند!) ندارد و شاید از همان فلسفه بافی های بی مبنا باشد … اما چه کنم كه دلیل دیگری به ذهنم نمی آید جز رویدادهای این روزهای کشورمان. روزهایی كه با کودتا شروع شد و اکنون کودکی ۶ ماهه است … یادم می آید سالها پیش ابراهیم نبوی در نامه ای به آقای خامنه ای گفته بود كه این روزها جوانان راحت تر شما و حکومتتان را تحمل می کنند چون می دادند و امید دارند که پایان این ستم ها را به چشم خود خواهند دید اما میان سالان کمی کم حوصله ترند … حکایت این روزهای ما شده است. احساسی بی منطق به من می گوید كه این اتفاقات و این دردهای این روزهای ایران، روح مردمان کشورم را خراشیده است. همان احساس بی منطق می گوید كه هنرمندان هم که روحشان رنجیده تر از دیگران است و … روحشان شاد.

شش ماه گذشت از آن بی شرمگاه کودتاچیان. داشتم با خودم  فکر می کردم پیش از کودتایشان چه سرخوش بودیم از امید پیروزیمان. امید داشتیم که با همت مردمان آزادی خواهمان بتوانیم کمی از قدرت استبداد بکاهیم. شب کودتایشان تا ابد به یادم می ماند … شب بهت، حیرت، انزجار، تنفر، خشم و… ناامیدی! فردایش به خیابان رفتم. همه به یکدیگر می نگریستیم و از چشمانمان خشم می بارید. خشمی توام با غم و اندوهی که از به یاد آوردنش هم بیزارم! روزی که خیابان چون صحنه ی جنگ بود. گویی آن روز تمام فکر به احساس مبدل گشته بود و خشم اندام را حرکت می داد و من مانند دیگران قصد گرفتن حق خود را از کودتاگران داشتم … هر بار که آن روزها را به یاد می آورم، بغضم می گیرد. نمی دانم این غم از اندوه است یا خشم. که بودند آنهایی که اینچنین می زدند؟ بر این بیداد سنگ بی قلب نیز می گرید … ایام گذشتند و ماتم ما فزونی یافت. حکومت هم گمان کرد امید را می توان به این سادگی ها از ما بگیرد. اما چه بسا که امید و همت ما صد چندان شد. نمی توانستیم مرگ عزیزانمان را ببینیم و چشم ببندیم و از ترس درد خویش ساکت بنشینیم. هر بار که به رفقای در بندمان می اندیشم که چگونه در سرمای سخت زمستان استخوان سوز، بی قبا و جامه ای روزگار سپری می کنند، بدنم می لرزد. به خواندن ادامه دهید »

روز یاران دبستانی

۱۶ آذر. روزهای بعد از دوم خرداد … روزهای اصلاحات … روزهای حضور خاتمی در دانشگاه … روزهای تولد امیدهای تازه … روزهای شنیدن صدای متفاوت … روزهای استشمام نسیم آزادی … روزهایی كه خاتمی عزیز ملت بود. عزیز دانشگاه بود… درود بر خاتمی! سلام بر مصدق! یک مملکت، یک دولت، آن هم به رای ملت! … روزهای سخنرانی های پر شور … روزهای یار دبستانی … زندانی سیاسی آزاد باید گردد … روزهای داشتن نماینده ای در حکومت … روز های اول با یک آینده مبهم … به خواندن ادامه دهید »

تصویر بهزاد

بهزاد نبوی از زندان آزاد شد و همراه خود یک دنیا شادی آورد. اما اگر نبود آن یک دقیقه و نیم فیلم، این همه شادی مان را افزون نمی کرد كه اکنون کرده است. دیدن چهره خندان نبوی و آن خاطره فراموش نشدنی اش… اینها همه از معجزه تصویر است. درک اینکه چگونه چریک پیر بعد از اینهمه درد و رنج و بعد از اینهمه شکنجه و انفرادی هنوز می خندد و هنوز به قول یکی از دوستان بمب روحیه است، جز از طریق دیدنش فهمیده نمیشد. چنان كه اکنون شده است. روایت پیرمرد از استقامت همسرش و روحیه شکست ناپذیر این زوج در همان یک دقیقه و نیم کفایت میکند تا شادمان کند. مثل همان یک دقیقه اندوه بار ندا و همان یک دقیقه نفرات آور حمله وحشیانه گارد به دخترک بی دفاع که غم انگیز بودند و تاثیرگذار… آری جنبش سبز جنبش تصویر است. تصویر مقاومت، تصویر پیروزی. و حتما دیدن تصاویر بهزاد تلخ است برای آنهایی كه زندانیان را شکسته و نادم می خواستند. درود بر نبوی و دیگر زندانیان سرافراز…

علی کردان هم رفت

علی کردان از دنیا رفت…

۱. کردان نمونه ای از مدیران در ساختار جمهوری اسلامی بود كه پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کرد. اما بالاخره در یکی از حساس ترین این جایگاه ها به یکباره مغضوب عده ای دیگر از افراد حکومت شد و در یک افتضاح ملی از مسند وزارت برکنار گردید. یقینا فردی مانند کردان كه نه تنها سابقه سیاهی از خود به جای گذشته است بلکه با دروغ گویی های پی در پی خود نمادی از بی اخلاقی حکومتگران را نیز همراه خود یدک می کشد محبوب ملت نیست و نخواهد بود. اما با تمام این حرف ها آیا باید از مردن چنین فردی ابراز خوشحالی کنیم؟ آیا برخوردی كه در روزهای گذشته در پی اعلام وخامت حال کردان از ما بروز کرد شایسته بود؟ به خواندن ادامه دهید »

در هفته های گذشته روزی نبود كه خبر برخورد با عده ای از فعالین سیاسی و مدنی ایران به گوشمان نرسد. و در تازه ترین برخوردها این بار دانشگاه هدف قرار گرفته است. انگار تازه یادشان افتاده است كه گوش دانشجویان را آنچنان كه باید نپیچانده اند. احضار، کمیته انضباطی، حمله به دانشگاه ها و این روزهای آخر هم كه دستگیری بی حساب و کتاب تعداد زیادی از دانشجویان دانشگاه های تهران و شیراز و بسیاری از شهرهای دیگر. درکنار این موج جدید بازداشت ها، احکام بسیار سنگینی است كه برای بازداشت شدگان قبلی صادر شده است. آنهم در محاکماتی  كه اکثرا در دادگاه های غیر علنی برگزار شده و تنها خبری که از آن منتشر می شد محاکمه افرادی به جرم اقدام علیه امنیت ملی و اقدام در جهت براندازی بود. مضحک ترینشان هم حکم سنگین ۶ سال برای فردی به خاطر کامنت های وبلاگش بود! عجب از این همه دادگستری در قوه قضاییه! همچین احکام پی در پی اعدامی كه این روزها مثل نقل و نبات صادر می شود و جان انسان ها تنها چیزی است كه در این میان ارزشی ندارد. به خواندن ادامه دهید »

به یاد زندانیان…

۵ ماه گذشت از روزی که کودتا کردند. بر باد دادن آرزوهای مردمان به خودی خود آسان نبود كه در کنارش دیگرانی را به حبس انداختند. دیگرانی كه از همه قشری در میانشان بود. و تنها در یک چیز اشتراک داشتند و آن زیر بار زور نرفتن بود و استبداد ستیزی! اما اکنون قریب به ۵ ماه است كه اینان را به همین جرم در زندان های جمهوری اسلامی محبوس کرده اند. احتمالا به امید آنکه اعترافی بکنند كه دل رهبر شاد شود یا خودزنی کنند كه دل امسال مرتضوی قنج برود. اما اینان كه تا به حال مانده اند، مانده اند كه آن دل ها را به خود آورند كه اگر اعترافی هم هست اعتراف به روزهای روشن آینده است كه این “اشتباه کردیم ها” نشان از هر چه داشته باشد نشان از قدرت کودتاگران نیست. كه طبل پر سر صدای رسوایی آنان است که به خود آیند تا دیر نشده. و به مانند پیشینیان خود نشوند كه در این کشور بی شمارند و هر بار کم حافظه تر از قبل! به خواندن ادامه دهید »

میرحسین موسوی مرد جالبی است. یک انقلابی آرام! اگر چه حتی این ترکیب در بطن خود متناقض باشد اما این تناقض در او جمع شده است. میر حسین انقلابی است. او از نسل انقلابی های دهه ۶۰ است. از شاگردان شریعتی بوده و همواره وجهه انقلابی شخصیت آیت الله خمینی را ستایش کرده است. انقلابی گری هایش را اگر ما نسل سوم به یاد نیاوریم، اما پدرانمان آن را به خوبی در حافظه خود دارند. میرحسین همچنین شخصیتی اصولگرا دارد كه آنهم از انقلابی بودن آن نشات گرفته است. او به انقلابی كه زاییده او و هم نسلانش است وفادار است. به اصولش اعتقاد دارد. اما اعتقادش نه از جنس بوقلمون صفتی، كه اعتقادی قلبی است. او فرزند آیت الله خمینی است و مشروعیت خود را در دهه اول انقلاب از حمایت های او به دست آورد. اما نه از آن دست طرفدارانش كه با چرخش نسیم باد از خمینی به خامنه ای آن هم به سمت جدید متمایل شود. اما میر حسین آرام است. شخصیت دارد. وقار دارد. صداقت دارد. روشنفکر است. تکبر ندارد. به قول خودش با آنکه بر اصولش ایستاده اما سودای اصلاح طلبی هم دارد. عقایدش را می توان قبول نداشت یا حتی به آنها انتقاد وارد آورد اما طریقه اندیشیدن اش را نمی توان نادیده گرفت.IRAN-ELECTION/

به خواندن ادامه دهید »

بی عنوان ۳

در راهپیمایی هایی كه در ۱۳ آبان در ایران جریان داشت یک نکته از همه بیشتر جالب توجه بود و آنهم تندتر شدن شعارهایی بود كه از جانب مردم سرگرفت. معنی تند بودن در فضای سیاسی ایران آن دسته از انتقادها و شعارهایی است که شخص آقای خامنه ای را هدف قرار داده باشد که در این مورد نیز شعارهای تندی علیه ایشان داده شد. حال اگر این شعارها را در کنار پایین کشیدن عکس ایشان قرار دهیم، این تندتر شدن فضا معنای جدی تری به خود می گیرد.

البته اینکه چرا شعارها و رفتار مردم به چنین سمت و سویی رسیده است خیلی نمی توان متعجب شد. طبیی است كه هر چه فضا بر مخالفان و معترضان تنگ تر شود و هر چقدر زبانی كه حکومت برای برخورد با مخالفینش به کار می برد گستاخانه تر و تهدید آمیز تر باشد، زایش چینین فضای تندی دور از تصور نخواهد بود. به خواندن ادامه دهید »

گفتن از شما آقای خامنه ای گفتن از فردی است که بر مسند خدایی نشسته است و خدا نیست. گفتن از خدایی است که نه بنده ای دارد و نه آن بندگان مخلصش هم آنچنان او را قبول دارند. مگر نه آنکه شرط خدایگانی مهربانی با بندگان است؟ مگر نه آن است که بندگان را عشق بندگی به خدایشان نزدیک می کند؟ و مگر نه آن است که بندگان را ترسی با خدایشان نیست؟ پس چه خدای که چنین رعب انگیز؟ چرا چنین است که هر کس نامه ای به تو می نویسد از سر انتقاد و گلایه، کارش با کریم الکاتبین است؟ و تازه اگر نباشد هم تصور عموم بر این است كه کارش زار است؟ این چگونه خدا بودن است كه دستت و نشانت بر همه بدی های این روزهایمان هویداست؟

نه تو خدا نیستی! و اصلا کار ما با خدایگان تمام شده است! و مگر اصلا قرار است خدایگان در زمین بنشینند كه خود را در زمین خدا، خدا یافته ای؟ نه تو خدا نیستی و نخواهی بود! چرا آنچنان دور دست و کم طاقتی كه مخالفانت باید در کنج زندان بمانند؟ لابد لذتی است در این مقام بودن که هر روز و هر لحظه تملق انسان را گفتن! به خواندن ادامه دهید »

آقای خامنه ای در تازه ترین سخنرانی خود گفت كه در شب انتخابات به سران معترضان (بخوانید موسوی و کروبی و احتمالا خاتمی) پیغام خصوصی داد كه به نتایج اعتراض نکنند و البته آنها هم قبول نکردند. (نقل به مضمون)

چقدر این جملات آقای خامنه ای دلنشین و مسرت بخش بود! برای ما طرفداران جنبش سبز چقدر باعث افتخار بود كه به کسانی رای دادیم كه این پیغام خصوصی آقا را نه تنها قبول نکردند بلکه تا جایی هم كه امکان داشت بر سر عقاید خود پافشاری کردند. ممنون آقای خامنه ای! ممنون از اینکه استقامت و شجاعت رهبران جنبش را به ما یاد آوری کردی و البته فصل الخطاب بودن رهبری را!

تنها چند روز از حکم تعلیقی محرومیت از تحصیل برای 9 دانشجوی شریف به اتهام واهی شرکت در تظاهرات دانشجویان شریف میگذرد. روزهای گذشته با خبر شده بودیم که گشت های ارشاد دانشگاهی! سر از شریف در آورده اند و به ارشاد!! میپردازند. اما هیچ گاه فکر نمیکردم که به این بهانه دو دانشجوی دختر را به مدت یک نیم سال (بصورت تعلیقی) از تحصیل محروم کنند!

اینان از علم میترسند. اینان از کسانی که آگاهی داشته باشند میترسند…اینان از شریفیها میترسند چرا که میدانند آنها از جمله با تفکر ترین دانشجویان کشورند. اصلا اینان از تمام دانشجویان و دانش آموزان میترسند چرا که «دانش» را یدک میکشند. و خود بهتر از هر کس میدانند که هر کس آگاهی و تدبر داشته باشد از حکومتشان بیزار میشود……کی میشود که از چنگال این دژخیمان جلاد صفت در امان بمانیم!

تصاویر زیر گویای مطالب فوق است که در برد نصب شده بود: به خواندن ادامه دهید »

آرتا هرمیس: شاید چیزی که من می خوام با چیزی که یه نفر دیگه می خواد زمین تا آسمون فرق داشته باشه پس باید همه، یعنی هر کسی که دستی به قلم داره و یا نداره، بنویسه یا برای خودش روشن کنه که چی می خواد و برای چیه که با جمهوری اسلامی دشمنی داره. چه چیز هایی رو دوست داره عوض کنه؟ می خواد کل رژیم عوض بشه یا اگه به اون چیزهایی که می خواد برسه با موندن این رژیم موافقه؟ شاید سوال آسونی به نظر برسه ولی راستش فقط این سواله که آسونه اما جوابش خیلی سخته!

اینکه چی می خوایم اگه جمهوری اسلامی نباشه، جوابش به همون سادگی كه بگیم از زندگی آیندمون چی می خوایم! ولی وقتی كه بهش فکر می کنیم می بینیم از سخت ترین سوال هاست! راستش درسته که من با ساختار جمهوری اسلامی مشکل اساسی دارم، چون این نظام، بی کم و کاست یک نظام پادشاهیه. ولی مگه کشورهای پادشاهی توی دنیا وجود ندارن كه حکومتشون این همه مشکل هم نداره؟ دانمارک و هلند و  انگلیس و نمی دونم خیلی جاهای دیگه! یعنی منظورم اینه كه چه جمهوری اسلامی باشه، چه اسمش عوض بشه و مثلا بشه جمهوری خلق یا دموکراتیک یا نمی دونم چی چی، خیلی واسم فرقی نداره. اگر همین حکومت هم به خواسته های ما احترام بذاره، می شه بهترین حکومت! ولی اینکه چرا الان ناراضی هستیم و چه چیزهای این حکومت اگه عوض بشه خیلی از نارضایتی من هم کم میشه موضوع این نوشته است. به خواندن ادامه دهید »

۱. هر چند در بعضی از دوره ها افرادی كه صلح نوبل رو گرفتند خیلی شایستگی اش را نداشتند. اما به طور کلی در تاریخ اهدای این جایزه افرادی موفق به گرفتن آن شده اند كه هر کدامشان صاحب اعتبار فراوان بین المللی و در راستی فعالیت های صلح طلبانه بودند. فقط کافی است به اسامی این برندگان نگاه کنیم. واسلاو هاول و ماندلا نه تنها انسان های های کوچکی نبودند بلکه وجود این افراد در بین برندگان صلح نوبل نشان دهنده اعتبار این جایزه است. یا اصلا چرا راه خیلی دور بریم. شیرین عبادی در عرصه دفاع از حقوق بشر و دفاع از حقوق کودک دارای سابقه فراوانی است. حالا با مقایسه اوباما با چنین افرادی این سوال پیش می آید كه آیا اوباما واقعا شایسته چنین انتخابی بود؟ و آیا بر فرض كه انسان شایسته ای بود، اما آیا نباید این انتخاب بعد از گذشت مدتی از روی کار آمدن ایشان به وی تعلق می گرفت؟ آیا ۸ ماه دوره کوتاهی برای سنجش عملکرد یک فرد نیست؟ و آیا مگر در این ۸ ماه، اگر هم می خواست، مگر می شد کار بزرگی در عرصه صلح طلبی انجام داد؟ به نظر می رسد نظر بسیاری از افراد به این سوال ها منفی باشد. یعنی معتقدند در این مدت کار خاصی (جز چند سخنرانی كه البته تاثیر گذار بودند) از آقای اوباما صورت نگرفته است. اما با تمام این وجود آیا باید نسبت به اهدای این جایزه معترض بود؟ به خواندن ادامه دهید »

در چند روز گذشته، پس از اینکه حمید سوریان مدال طلای جهانی خود را به محمود احمدی نژاد تقدیم کرد موج اعتراضات وگلایه ها به سمت وی روانه شد. گلایه های كه گاه به تندی میگرایید. انگار نه انگار که این کشتی گیر چند روز قبل از آن بر سکوی نخست قهرمانی تکیه زده است و شایسته قدر دیدن! اما آیا ما حق داریم كه به یک رفتار شخصی كه از جانب یک فرد صورت گرفته است انتقاد کنیم تا جایی كه نه تنها تمام دلاوری ها و قهرمانی های آن را ندیده بگیریم بلکه او را كه برای میهنمان افتخار آفریده است را با زشت ترین کلمات مخاطب قرار دهیم؟ به خواندن ادامه دهید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »