ژانویه 26, 2012 بدست امین
جمهوری اسلامی روزهای سختی را می گذراند. چه در عرصه خارجی که با انبوهی از تحریم ها و تهدیدهای گوناگون رودرروست و چه در عرصه داخلی که افسار اقتصاد دارد از دستش خارج می شود. سقوط ارزش ریال و افزایش ناگهانی قیمت طلا، که حتی در سخت ترین روزهای جنگ هشت ساله نیز کم سابقه بوده است، عرصه را چنان بر حکومت سخت کرده که حتی سروصدای بسیاری از محافظه کاران سنتی طرفدار حکومت را هم درآورده است. بی تدبیری و بی لیاقتی مدیران هم که در شش ساله اخیر به مدد افزایش خیره کننده قیمت نفت و درآمدهای سرشار حاصل از فروش و تزریق آنها به بازار کمتر به چشم می آمد، با سخت تر شدن شرایط داخلی و خارجی بیشتر نمایان می شود. حال در چنین شرایطی این سوال مطرح می شود که جنبش سبز چگونه می تواند در این آشفته بازار سیاست و اقتصاد در ایران و در حالی که حکومت روز به روز ضعیف تر می شود و سطح نارضایتی اجتماعی نیز به همان نسبت بالا می رود، نقش پررنگتری بازی کند و به پیگیری خواسته های بر زمین مانده خویش اقدام کند.
برای پاسخ به این پرسش ها باید به روزهای گذشته نگاه کرد. روزهایی که هنوز حرکت اعتراضی ناراضیان نمودی بیرونی داشت و مردم برای بیان خواسته های اعتراضی خود که روز به روز هم رادیکال تر می شد به خیابان روی آورده بودند. در بیان علل روی آوری مردم به تجمع های اعتراضی علیه حکومت دلایل زیادی مطرح شده است که قصد بازخوانی آنها در این یادداشت نمی باشد. اما اگر به آخرین تجربه موفق از این «زورآزمایی خیابانی» بپردازیم، شاید بتوان تحلیل بهتری از اوضاع کنونی ایران به دست آورد. ۲۵ بهمن آخرین حرکت جدی معترضان بود که البته با استقبال گسترده ای هم مواجه گردید. قطعا یکی از مهمترین دلایل این حضور انبوه دعوتی بود که از جانب رهبران جنبش، موسوی و کروبی، صورت گرفت. دعوتی که برآمده از هوشمندی و زمان سنجی آنها از اتفاقات پیرامونی بود. حرکات اعتراضی مردم تونس و مصر که در نهایت هم به کنار رفتن دیکتاتورهای آن کشورها انجامید، فضا را چنان آماده کرده بود که پتانسیل کشیده شدن اعتراضات به خیابان را در خود می داشت. اصولا به خیابان آمدن مردم بسیار وابسته به میزان تحریک شدگی احساسات آنها دارد. یعنی ممکن است بسیاری از افرادی باشند که حاضر باشند بارها و بارها در خیابان و در مقابل حکومت دست به اعتراض بزنند، اما بنا به دلایلی که کاملا تاثیریافته از شرایط بیرونی است تنها در معدودی از این تجمعات حضور یابند. و البته این آمدن یا نیامدن نشان دهنده میزان نارضایتی آنها از حکومت نمی باشد. تنها برآمده از عاملی تحریک کننده است که این نیروی بالقوه را به فعل می رساند. در زمستان سال گذشته هم دمینوی سقوط دیکتاتورهای عربی آنچنان سرعت گرفته بود که اثرات آن به تمامی کشورهای منطقه و از جمله ایران سرایت کرد. اثراتی که باعث به وجد آمدن مردم و تحریک احساسات انقلابی آنها بر ضد حکومت شبه نظامی ایران شد.
اما عامل دیگری که کمتر بدان پرداخته می شود متغیرهای اقتصادی است که گاها همچون دیگر اتفاقات بیرونی اثراتی آنی بر روی میزان تحریک شدگی احساسات ضدحکومتی می گزارد. عواملی که اتفاقا نمونه های زیادی در تاریخ ایران و جهان دارد که جرقه انقلابات و ناآرامی ها از آنجا زده شده است. شاید معروف ترین آنها بالا رفتن قیمت قند و شکر و نان در زمان های دورتر و در دوره جدیدتر افزایش قیمت بنزین باشد که همچون یک شک باعث تحریک احساسات ضد دولتی در میان توده های اغلب کم در آمدتر جامعه می شود. در نمونه ۲۵ بهمن هم اتفاقا همین عامل نقش پررنگی در به صحنه کشاندن مردم بازی کرد. اگر به یاد آوریم که تنها چند هفته ای از کلید خوردن طرح هدفمندسازی یارانه ها گذشته بود. طرحی که با قطع ناگهانی یارانه ها از کالاهای اساسی شُک بزرگی را به جامعه منتقل کرده بود. اتفاقی که اگرچه باعث نمی شود میزان نارضیاتی مردم از حکومت به یکباره تغییر کند (که این نارضایتی اصولا در طی سالها شکل می گیرد و نه یک شبه) اما در تحریک احساسات ضد حکومتی آنها، به ویژه در مناطق کم درآمدتر، بسیار تعیین کننده است.
نتیجه آنکه، هم عوامل سیاسی-اجتماعی و هم عوامل اقتصادی می توانند موتور محرک جنبش های اعتراضی شوند و اگر هردوی این عامل ها در یک زمان به وقوع بپوندند، از میزان تاثیرپذیری بالاتری هم برخوردار خواهند بود. حال اگر به امروز ایران بازگردیم و شرایط اسفناک اقتصادی و سیاسی را مرور کنیم که جمهوری اسلامی را در موقعیت دشواری قرار داده است، می توان پیش بینی کرد که در صورت یک اقدام موثر و هماهنگ از جانب گروه های مخالف حکومت، احتمال به صحنه آمدن دوباره معترضان به خیابان بسیار بالا می باشد.
پ.ن. در تشریح دلایل کمتر شدن حرکت های خیابانی، این نکته هم به درستی ذکر می شود که میزان این حضور با میزان سرکوب و فشارهای حکومت تناسبی عکس دارد و در واقع یکی از دلایل به سردی گراییدن جنبش فشارهای بسیار شدیدی بوده است که از جانب حکومت بر فعالین سیاسی و مردم عادی وارد کرده است. با قبول این عامل (که خود را در راهپیمایی ۲۲ بهمن ۸۸ به خوبی نشان داد) اما نمی توان تمامی دلایل این خاموش شدن را به عامل سرکوب حکومت خلاصه کرد. کمااینکه بعد از سرکوب خشونت بار معترضان در فردای نماز جمعه آقای خامنه ای، که از خونین ترین روزهای اعتراضات بود، باز هم این اعتراضات به اشکال دیگر ادامه پیدا کرد.
نوشته شده در سیاست نامه | برچسبها ۲۵ بهمن, اعتراض, تحریم, جنبش سبز | دیدگاهها خاموش
ژانویه 15, 2012 بدست امین
اگر می خواهید آینه ای در دست بگیرید تا چهره اصلی ترین گروه حامی جمهوری اسلامی را به چشم ببینید، هیچ چیز گویاتر از این تک عکس فارس نیوز نیست. عکسی که همه چیز را در خود جای داده است؛ شلختگی، عصبیت، بی سوادی، پرونده سازی و از همه عیان تر «سیاهی» که بر در و دیوار خانه حسین علائی (بخوانید در و دیوار همه شهر) خودنمایی می کند. آیا جالب نیست که در هرکدام از این حرکت های «خودجوش» که با انبوهی از سازماندهی قبلی هم همراه است، آن همه غلط های نگارشی در پلاکاردها و اعلامیه های آنها دیده می شود؟ آیا این همه اشتباه خنده دار(!) اتفاقی است در دسته اشتباهات سهوی که ممکن است سراغ هر مکتوبه و دست نوشته دیگری بیاید و بعظا حیات یک نشریه را نیز بر باد دهد؟ و یا عیان کننده ذات بی سواد و بی ریشه این آدمیان است؟
نگاه کنید به این همه سیاهی و خشونت در نوشته ها! هم در معانی و هم در ظاهر. نوشته هایی که هم پر است از تهدیدهای ریز و درشت و ادبیاتی سخیف و هم «نازیبایی» بی اندازه ای را فریاد می کشد. خشونت و تهدید البته مشخصه اصلی گروه های فشار است و در ظاهر انتظاری از آنها نیست که در معانی لطیف باشند و اهل مدارا، که اصولا جنس چنین حمله هایی از هرگونه ملاطفتی مبراست. اما آیا کسی در آن جماعت نیست که اندک سوادی و یا لااقل سرسوزن ذوق هنری و یا خط خوشی داشته باشد؟ رنگ دیگری در دستشان نیست که همیشه سیاهی را بر دیوارها نقاشی می کنند؟
و در میان همه این حملات هم البته عکسی از رهبر یافت می شود. رهبری معنوی در قامت یک انسان معصوم که به زیبایی کادربندی شده است و نقش پیشوا-امام این جماعت را بر عهده دارد. چون سلطانی که اراذل و اوباشی را در حلقه محافظین خود جای داده است و هر چه زیبایی است از آن اوست و هر چه سیاهی است لایق مخالفینش. مخالفینی که می توانند حتی از نزدیک ترین لایه های هسته مرکزی قدرت بوده اما اندکی از صراط مستقیمی که رهبر برایشان (برایمان) تعیین کرده تخطی کرده اند… عکس خود با ما سخن می گوید.

نوشته شده در همینجوری | برچسبها اراذل و اوباش, بسیج, خامنه ای, علائی | دیدگاهها خاموش
فرض کنید با جمعی از دوستان به یک سالن سینما رفته اید تا آخرین اثر ابراهیم حاتمی کیا را ببینید. طبق معمول پس از پایان فیلم اولین اظهارنظرها در مورد ارزش فیلم در راهروهای خروجی منتهی به خیابان به گوش می رسد. اظهارنظرهای کوتاه و تک جمله ای که فیلم را از یک شاهکار تا یک فاجعه ارزیابی می کنند. قضاوت هایی که بیشتر برآمده از حسی است که بعد از پایان فیلم سراغ تک تک افراد می آید. اما اتفاق جالبی که در این مواقع می افتد این است که در بسیاری از مواقع با گذشت زمان کوتاهی پس از پایان این اظهارنظرهای تک جمله ای، نظر جمع به سوی یک نظر واحد همگرا می شود که البته این نظر هم در بیشتر موارد برآمده از نظر تاثیرگذار ترین آدم های جمع است. البته در این میان افراد زیادی هم هستند که با وجود حس اولیه ای که نسبت به فیلم پیدا کرده اند (مثبت یا منفی)، اما در بیان اظهارنظر خود بسیار محافظه کارانه برخورد می کنند و اغلب از عبارات بینابینی که نه سیخی بسوزد و نه کباب بهره می گیرند که البته نظر نهایی بسیاری از این قبیل افراد هم در نهایت به سوی نظر واحده گروه میل می کند. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها پریشان گویی, آزادی | دیدگاهها خاموش
این روزها مهمترین دغدغه تمام ایرانی ها شده است افزایش قیمت دلار و افسوس هایی که نصیب تک تک آدم ها می شود. چه پولدارهایی که حسرت دلارهای فروخته شده شان را می خورند و چه فقرایی که به این سوال بی رحمانه می اندیشند که چطور است که با خرج نکردن پولی، فقیرتر و فقیرتر می شوند. و البته در موازات تمامی این «احساسات شکست انگارانه»، وهمی دیگر نیز شکل می گیرد که چه بسا تنها «ما» از شکست خوردگانیم و لابد قماشی در این آشفته بازار کرور کرور منفعت کسب می کنند. و عایدی این قبیل اتفاقات احساس شکست و نامیدی و عقب افتادن از قافله زندگی است. قافله ای که آنقدر کج و کوله و بی منطق طی مسیر می کند که تو را از هرگونه پیشبینی برای زندگی ات بازمی دارد. آگاهی از تغییرات قیمت دلار و یا دوری و نزدیکی به کانون قدرت می تواند برطرف کننده نیازهای اقتصادی شود و از طرفی دور بودن از این کانون تو را فقیرتر و فقیرتر می کند. هرچند آنچه واقعا در جامعه وجود دارد به این شوری نیست که بر زبان می آید اما تنها احساس اینکه «کسب ثروت مساوی است با دلال بازی و خرید و فروش به موقع ارز و خانه و ماشین» و به بیان دیگر احساس اینکه «کسب ثروت مساوی نیست با کار کردن و زحمت کشیدن»، به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | دیدگاهها خاموش
دسامبر 18, 2011 بدست امین
این روزها تقریبا یک سالی می شود که از اتفاق، یا انتخاب، ساکن کشوری و شهری شده ام که شاید سالها قبل که در رویاپردازی های شبانه خودم به عالم و آدم فکر می کردم و به هر پستویی سرک می کشیدم و خودم را در آنجا تجسم می کردم، نمی دیدم آن روزی را که ساکن ورشو باشم. آنچه از لهستان در ذهن داشتم نمایی کلی از مفهوم شرق اروپا بود با تصویرهایی مبهم و بیشتر غلط از آدم هایی که احتمالا یکی از سردترین و عبوس ترین آدم های روی زمین هستند. ایده هایی برگرفته از معدود فیلم هایی که از این سرزمین است و البته بیشتر از آن تصویرسازی های غلطی که در اثر حرف های غالبا نسنجیده این و آن بر ذهنمان شکل می گیرد. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها لهستان, ورشو | دیدگاهها خاموش
نوامبر 15, 2011 بدست امین
معمولا در مواجهه با رخدادهای گوناگونی که در دنیای پیرامون ما اتفاق می افتد نتیجه گیری ذهن ما از آن رویداد به سمتی گرایش پیدا می کند که با طبیعت مغز و جان ما در تضاد نباشد. در واقع در بیشتر اوقات «نتیجه» آن چیزی است که ما از قبل «انتظارش» را می کشیدیم. و یا به زبان بهتر، بستر را آنچنان فراهم کرده ایم که آنچه اتفاق می افتد خارج از محدوده ذهنی ما نباشد. و البته در اینجاست که یک تقلب بزرگ رخ می دهد. انگار که ابتدا مقصد را بدانیم و آنگاه وانمود کنیم که داریم به سوی مقصدی ناشناخته حرکت می کنیم، غافل از اینکه ناخواسته همان راه را می رویم که از قبل درموردش به اطمینان رسیده ایم. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها انسان, تکامل, ذهن | دیدگاهها خاموش
سپتامبر 22, 2011 بدست امین
آنچه که امروز بیشتر از نفس مقوله اعدام قاتل روح الله داداشی نگاه ها را به سوی خود معطوف داشت نه کشتن یک انسان در میانه میدان که انبوه تماشاگرانی بود که در بامداد امروز گردهم آمده بودند تا لحظه جان دادن یک «انسان» را در خاطره هایشان ضبط کنند. من هم سعی می کنم در اینجا بیشتر به این قسمت ماجرا بپردازم و البته کماکان معتقدم آنچه زشت تر و ناپسندیده تر است، همانست که حکومت مستقر در ایران در گرفتن جان یک انسان انجام می دهد.
دیدن 15 هزار جمعیتی که آمده بودند تا صحنه جان ستاندن از یک جوان 18 ساله را به تماشا بنشینند ناراحت کننده بود و به واقع می توان تک تک این انسان ها را به دادگاه وجدان عمومی سپرد که مگر چه داشت این صحنه که سراسیمه خود را به قتلگاه رساندید، در آن وقت صبح، که شاهد این انسان کشی باشید؟ اما با این وجود نباید شتاب زده قضاوت کرد و جامعه ایران را با چوب هایی تماما سیاه نواخت. هیچ جایی برای دفاع از آن جمعیت آمیخته به جنون نیست اما نباید به آنجایی رفت که جامعه ایران را یکسره از دست رفته فرض کنیم. در بسیاری از کشورهای دنیا مجازات اعدام حذف شده است و آن چندتایی هم که هنوز به این شیوه به مجازات مجرمان می پردازند، اعدام در ملا عام استثنایی کم نظیر است. اما با فرض اینکه چنین احکامی هنوز در یک کشور دیگر به اجرا درآید، می توان یقین داشت که به احتمال زیاد در آنجا هم ما شاهد چنین استقبال هایی خواهیم بودیم. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در دستهبندی نشده | برچسبها اعدام, روح الله داداشی | بیان دیدگاه »
سپتامبر 5, 2011 بدست امین

روز گذشته خبری منتشر شد مبنی بر حرام اعلام کردن خوردن بستنی با روکش طلا توسط دفتر مقام معظم رهبری! کاری به بامزگی این موضوع ندارم که چگونه در میان انواع و اقسام اتفاقات مختلفی که در جامعه می افتد حضرت آقا به چنین موارد خاصی عنایت می فرمایند. بحث اصلی بر سر رواج پدیده هایی شبیه به این می باشد در کشوری که اگر نگوییم کشور فقیری است، لااقل تعداد فقرای جدی آن سر به آسمان می گذارد. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در دستهبندی نشده | برچسبها بستنی روکش طلا | بیان دیدگاه »
1. دیدن محاکمه حسنی مبارک شیرین بود. اتفاقی که حداقل برای اهالی خاورمیانه به قدری جدید بود که شاید در باور هیچ یک از ما نمی گنجید؛ اینکه یکی از مادام العمرهای منطقه راهی دادگاهی (قفس!) شود و جوابگوی کرده هایش شود. خصوصا حسنی مبارکی که خود فرمانده نظامی بود و نزدیک به 30 سال قدرت اول و آخر بزرگترین قدرت عربی. و در همه لحظاتی که دادگاه در جریان بود برای من و احتمالا همه ما آنچه مهمتر بود شبیه سازی های ذهنی مان بود و سوال هایی که با دریغ همراه بود که آیا روزی نوبت ما هم می شود؟ مزه شیرین نسق کشی… به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در سیاست نامه | برچسبها اعدام, حسنی مبارک, دیکتاتور | بیان دیدگاه »

کلاه بر می دارم از سر به نشانه ستودن آن ستاره شهید و آن 12 مردی که اینک در اعتصاب غذا هستند. و می دانم که نه صابر طالب این ستایش بود و نه این 12 نفر. که کار آنها روشن کردن راه است و اعتراض. بنا هم بر آن نیست که ما هم طبق عادت مالوف این روزها، قهرمانانمان را از آسیب رسانیدن بر جانشان بر حذر داریم وقتی آنها خود به اختیار این راه را انتخاب کرده اند. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در سیاست نامه | برچسبها هدی صابر, اعتصاب غذا | بیان دیدگاه »

به قول دوستی، در این دو سال گذشته هیچ روزی مثل امروز غمبار نبود. واقعه اینقدر بزرگ است و اشک آنقدر روان که خواب را به قول شاعر “در چشم ترم می شکند”. بازی روزگار هم گاهی آنچنان نیست که باید باشد. که اگر بود این روزها باید به بازخوانی مرام و اندیشه مهندس سحابی می گذشت. آنکه مرامش «مدارا» بود و «خوش بینی». مقاومت بود و انسان دوستی و دعوایی هم اگر داشت با حکومتیان، زبانش نرم بود و بی خشونت. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در سیاست نامه | برچسبها مقاومت, هاله سحابی, عزت الله سحابی | ۱ دیدگاه »

کاری از مانا نیستانی
صورت مساله ساده است: فرض کنیم در همسایگی ما قتلی رخ می دهد و از بد حادثه ما شاهد وقوع آن هستیم. مرد جوانی برای دزدیدن پولهای پیرزن وارد خانه می شود و در اثر مقاومت های پیرزن و در اثر یک نزاع ساده و پیش بینی نشده، دست مرد جوان به خون پیرزن آلوده می شود. هیچ فرد دیگری هم شاهد این جنایت نبوده است.
فرض ضروری: در تحقیقان مقدماتی، پلیس به هیچ فردی مشکوک نیست و کلا متهمی نیز برای این جنایت مطرح نشده است و با ادامه این روند همین روزهاست که پرونده برای همیشه و بدون هیچ نتیجه ای به بایگانی سپرده شود. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها قتل, وظیفه, شفافیت | 3 دیدگاه »
امسال لحظه تحویل سال حال و هوای عجیبی بود. در اتاقم نشسته بودم و آنقدر در افکارم غوطه ور بودم که لحظه «طلایی» تحویل هم داشت از دستم در می رفت. بعد هم که آن «لحظه» رسید نه اتفاق محیر العقولی افتاد و نه کسی بود تا شادی ها را با آن تقسیم کنم… اما همه اینها آنچنان تلخ نبود که از این چند سطر پیشین برداشت می شود و حتی باید بگویم فرقی هم با همه سال های گذشته نداشت. آن ها هم به همین راحتی می گذشت. حالا تو گویی تعداد ماچ و بوسه ها بیشتر می بود و یا صدای ترقه ای هم به هوا می رفت. اما همان بود که امسال اتفاق افتاد. اصلا نمی دانم چطور است که لحظه تحویل و این روزهای بعد از تحویل سال هیچ وقت آنطور نمی شود که باید باشد؟ اما اصلا مگر باید چطور باشد؟
… به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها تحویل سال, تصادف | بیان دیدگاه »
روزهای آخر اسفند دوست داشتنی هستند. برو و بیا، هیجان، بوهای خوب و یک عالم چیزهای خوش رنگ و خوش بوی دیگر که با هر کدامشون می توان کلی کیف کرد. اما همه این خوبی ها را باید امسال برای دومین بار دور از خانه تجربه کنم. دیشب که چهارشنبه سوری بود به دیدن فیلم چهارشنبه سوری فرهادی اکتفا کردم و هفته آینده هم که عید است نهایتا باید سر خودم را با برنامه های بی بی سی سرگرم کنم. خصوصا اینکه همین 3-4 نفر ایرانی دور و اطراف هم همه به سفر می روند و من می مانم و این کامپیوتر و دنیای مجازی که اگر این هم نبود دیگر هیچ اثری از نوروز نمی توانستی ببینی. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | بیان دیدگاه »
این روزها با تند تر شدن تب سیاست در ایران، در میان بسیاری از مردم، به ویژه در دنیای مجازی بحثی درگرفته میان «خارج نشین ها» و «داخل نشین ها». بحثی که هر روز تند تر از قبل می شود و می رود که به نوعی دودستگی (در میان انواع چند دستگی های موجود) منجر شود.
بن مایه استدلال طرفداران این خط کشی ها نوعی خودی و غیر خودی کردن ایرانیان است. استدلال هایی از جنس زیر:
- در زمان هایی از قبیل راهپیمایی ها و تظاهرات در داخل ایران، خارج نشین ها این حق را ندارند که ایرانیان را خطاب قرار داده و دعوت به حضور نمایند. «خارج از گودها» حق «لنگش کن» گفتن ندارند.
- تحلیل هایی که از جانب خارج نشین ها ارائه می شود فاقد قدرت و اعتبار کافی است زیرا آنها فضای داخل ایران را تنفس نمی کنند و تحلیل هایشان بر مبنای اطلاعات بعضا نادرست صورت می گیرد. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها خارج نشین | 2 دیدگاه »
ژانویه 25, 2011 بدست امین
اعدام می کنند، پشت سر هم، منافق، محارب، مفسد، متجاوز، قاتل… جان می دهند، پدر، مادر، معشوقه، زن، مرد، فرزند… حکم صادر می شود… اعتراض می شود، اعتراض نمی شود… شلوغ می شود، اعدام می کنند، ساکت می مانیم… چهارشنبه می شود… دمدمای سپیده دم… بیدار می کنند، بیدار می شوند، بیدار می شویم. اعدام می کنند، اعدام می شوند، اخبار را مرور می کنیم…
عجب حلقه تلخی است. عجب تلخی سردی است. این ماه ها، این هفته ها، این روزها. باید کشت، فرقی نمی کند. پیر و جوان ندارد. کرد و بلوچ هم نمی شناسد. باید آنقدر کشت تا جامعه میکروب زدایی شود. راست می گویند. اینقدر میکروب زیاد شده است که چاره ای نمانده. باید کشتار درمانی به راه انداخت. باید آنقدر کشت و کشت و کشت تا دیگر ردپایی از میکروب باقی نماند. باید آنقدر جان ستاند تا رسید به کعبه آمال… به جامعه توحیدی! به آنجا که توحید از وحدت می آید و وحدت همان زنده ماندن واحد است. «واحد» تنها مانده در میان جنازه ها. آنجا میکروبی نیست. واحد حکم می راند. اما هنوز باید کشت. خوی اش شده است و دنبال میکروب می گردد. کشتار درمانی جای خودش را به میکروب یابی داده است… برای زنده ماندن اش… اعتیاد است… میکروب می جوید! به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها کشتار, اعدام | بیان دیدگاه »
پشت فرمان نشسته بود. به هر ایستگاهی که نزدیک می شد، خدا خدا می کرد که کسی توی ایستگاه منتظر نباشد و البته کسی از مسافرها هم نخواهد پیاده شود. نه که از گاز و ترمز خسته شده باشد، نه! همه اش به خاطر این سرمای لعنتی بود که استخوان ها را می ترکاند. بخاری اتوبوس هم چند روزی می شد که خراب بود. همین بود که با هر بار باز و بسته شدن در، هرم سرما به داخل می آمد و تحمل سردی را سخت تر می کرد. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها اتوبوس | ۱ دیدگاه »
در روزهای اخیر فیلمی از کشته شدن جوانی در سعادت آباد انتشار یافت که باعث سر و صدای بسیاری در جامعه ایران شد. فیلم آنقدر تکان دهنده است که هر آدمی را وا می دارد تا پس از دیدن آن دست به واکنشی بزند. واکنش هایی از روی خشم و افسوس از جان دادن جوانی در جلوی چشمان مردم، آن هنگام که می توانست اتفاق نیافتد. و البته اینها دلیلی می شود برای واکنش های گوناگون.
یکی از مهمترین واکنش ها به این فیلم محکومیت افرادی است که شاهد ماجرا هستند و دست به هیچ اقدامی برای نجات جان جوان نمی زنند. انسان هایی که لابد باید بزدل و ترسو باشند. بالاشهری هایی که از روی شکم سیری تنها دوربین به دست گرفتند و سعی دارند این لحظات را برای خود ثبت کنند. انسان هایی که بویی از انسانیت نبرده اند و… و کاش همه اینها همین جا پایان می یافت. اما این تازه اول ماجراست. بسط این ماجرا و آدمهای درگیر آن به کلیت جامعه ایران و محکوم کردن جامعه بی اخلاق ایران در ادامه همین روند قرار می گیرد و حتی پیشنهاداتی برای اعلام عزای عمومی هم ارائه می شود. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها اخلاق, جنایت, سعادت آباد | بیان دیدگاه »
در کتاب ها آورده اند آنگاه که محمود می خواست نظر حضرت آقا را در باب هدفمند سازی گایانه ها جویا شود پا به دربار همایونی گذارد تا استفتائی نماید. آنطور که از اسناد محرمانه معلوم گردیده مکالمه آنها به شرح زیر است:
- کجا بودی محمود خان که دلم برایت چون کون سوزنی تنگ شده بود.
- جان نثارم والا حضرت. با دوستان نشسته بودیم و در امر هدف مندی گایانه ها شور می کردیم. نقدالسلطنه (پاسدار سابق) بر گایش نقد و رعدآسا ابرام دارد. آنطور که گواهی می داد با حیدرالدوله و میرزا مقدم هم هماهنگی های لازم را به انجام رسانیده و تازه دستمالی هم از یزد برایتان ارزانی داشته که بر روی آن خبر استقرار سواره نظام در بیست هزار نقطه از ام القرا حکاکی شده است، از برای رضایت خاطر شما! القصه در دربار همایونی وزن سنگینی دارند طرفداران اجرای رعدآسا. کما اینکه دکتر فیروز هم با آن قد و بالا و گردی صیغل خورده شکم در کفه ترازوی شان است. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها هدفمند سازی یارانه ها, گایانه | بیان دیدگاه »
چند روز گذشته خبری منتشر شد مبنی بر صدور حکم قطع دست فردی که متهم به سرقت از مغازه شیرینی فروشی است. خبری که می توانست در نگاه اول سرشار از نکته های بامزه باشد. مخصوصا آنجا که به «کشف مقادیر زیادی شیرینی و شکلات» اشاره دارد. تجسم لحظه ای که فرد بیچاره با جیب هایی پر از شکلات، به دست سربازان وظیفه شناس نیروی انتظامی افتاده است می تواند تا مدت ها ذهن انسان را به خود مشغول کند. لحظه ای را تجسم کنید که درجه داران نیروی انتظامی با چهره هایی عبوس و عموما ریشو به فردی در خیابان مظنون می شوند و احتمالا پس از عملیات پیچیده و چند لایه اطلاعاتی موفق به بازداشت سارق شکلات به دست می شوند. و احتمالا در برخورد اول از سارق خطرناک می خواهند دستانش را بر روی سر خود قرار داده و تکان هم نخورد. آنگاه نیروهای خدوم نظام با پشتیبانی تیم های کمکی دست به خلع سلاح فرد مضنون (بخوانید خالی کردن مرد شکلات دوست) می کنند. و در انتها با خوشحالی از یافتن آثار جرم (که برخی از آنها به دلیل گرمای هوا و گرمای مضاعف ایجاد شده به علت استرس ناشی از حمله پلیس تا بن دندان مسلح به فرد مذکور است) فرد متهم را به دست عدالت می سپارند. به خواندن ادامه دهید »
نوشته شده در همینجوری | برچسبها شکلات دزد, عدالت | ۱ دیدگاه »
نوشتههای قدیمیتر »