سال پر حادثه ای بود امسال. به فهرست بلند بالای رفتگان هنر در این چند ماه كه فکر می کنم باورم نمی شود میهنمان این همه انسان فرهیخته را از دست داده بشد. پرویز مشکاتیان، مهدی سحابی، جمشید لایق، مسعود رسام، نیکو خردمند، امیر قویدل و … و این آخری هم فرامرز پایور! در کشوری كه بدون تعارف، مانند مشکاتیان و مانند سحابی در آن کمیاب است، نبود هر کدام از این ها فقدانی برای هنر و فرهنگ کشور است.
به فلسفه بافی های بی پایه و مبنا علاقه ای ندارم و از اینکه هر چیز بی ربط و با ربطی را با هر زور و زحمتی هم كه شده است به چیز دیگری بچسبانم خوشم نمی آید. لابد عمر این عزیزان پایان گرفته است و قرار بر این بوده كه امسالِ ما پر باشد از غم و درد کوچ هنرمندان. اما فراوانی این رفتگان دست از سرم بر نمی دارد. ذهن ریاضی زده من هم مزید بر علت است تا این پراکندگی به شدت متراکم مرگ را در این ماه ها به سختی باور کنم. و به نتایجی می رسم كه البته دلیلی محکم (محکمه پسند!) ندارد و شاید از همان فلسفه بافی های بی مبنا باشد … اما چه کنم كه دلیل دیگری به ذهنم نمی آید جز رویدادهای این روزهای کشورمان. روزهایی كه با کودتا شروع شد و اکنون کودکی ۶ ماهه است … یادم می آید سالها پیش ابراهیم نبوی در نامه ای به آقای خامنه ای گفته بود كه این روزها جوانان راحت تر شما و حکومتتان را تحمل می کنند چون می دادند و امید دارند که پایان این ستم ها را به چشم خود خواهند دید اما میان سالان کمی کم حوصله ترند … حکایت این روزهای ما شده است. احساسی بی منطق به من می گوید كه این اتفاقات و این دردهای این روزهای ایران، روح مردمان کشورم را خراشیده است. همان احساس بی منطق می گوید كه هنرمندان هم که روحشان رنجیده تر از دیگران است و … روحشان شاد.
شش ماه گذشت از آن بی شرمگاه کودتاچیان. داشتم با خودم فکر می کردم پیش از کودتایشان چه سرخوش بودیم از امید پیروزیمان. امید داشتیم که با همت مردمان آزادی خواهمان بتوانیم کمی از قدرت استبداد بکاهیم. شب کودتایشان تا ابد به یادم می ماند … شب بهت، حیرت، انزجار، تنفر، خشم و… ناامیدی! فردایش به خیابان رفتم. همه به یکدیگر می نگریستیم و از چشمانمان خشم می بارید. خشمی توام با غم و اندوهی که از به یاد آوردنش هم بیزارم! روزی که خیابان چون صحنه ی جنگ بود. گویی آن روز تمام فکر به احساس مبدل گشته بود و خشم اندام را حرکت می داد و من مانند دیگران قصد گرفتن حق خود را از کودتاگران داشتم … هر بار که آن روزها را به یاد می آورم، بغضم می گیرد. نمی دانم این غم از اندوه است یا خشم. که بودند آنهایی که اینچنین می زدند؟ بر این بیداد سنگ بی قلب نیز می گرید … ایام گذشتند و ماتم ما فزونی یافت. حکومت هم گمان کرد امید را می توان به این سادگی ها از ما بگیرد. اما چه بسا که امید و همت ما صد چندان شد. نمی توانستیم مرگ عزیزانمان را ببینیم و چشم ببندیم و از ترس درد خویش ساکت بنشینیم. هر بار که به رفقای در بندمان می اندیشم که چگونه در سرمای سخت زمستان استخوان سوز، بی قبا و جامه ای روزگار سپری می کنند، بدنم می لرزد. به خواندن ادامه دهید »
۱۶ آذر. روزهای بعد از دوم خرداد … روزهای اصلاحات … روزهای حضور خاتمی در دانشگاه … روزهای تولد امیدهای تازه … روزهای شنیدن صدای متفاوت … روزهای استشمام نسیم آزادی … روزهایی كه خاتمی عزیز ملت بود. عزیز دانشگاه بود… درود بر خاتمی! سلام بر مصدق! یک مملکت، یک دولت، آن هم به رای ملت! … روزهای سخنرانی های پر شور … روزهای یار دبستانی … زندانی سیاسی آزاد باید گردد … روزهای داشتن نماینده ای در حکومت … روز های اول با یک آینده مبهم … به خواندن ادامه دهید »
بهزاد نبوی از زندان آزاد شد و همراه خود یک دنیا شادی آورد. اما اگر نبود آن یک دقیقه و نیم فیلم، این همه شادی مان را افزون نمی کرد كه اکنون کرده است. دیدن چهره خندان نبوی و آن خاطره فراموش نشدنی اش… اینها همه از معجزه تصویر است. درک اینکه چگونه چریک پیر بعد از اینهمه درد و رنج و بعد از اینهمه شکنجه و انفرادی هنوز می خندد و هنوز به قول یکی از دوستان بمب روحیه است، جز از طریق دیدنش فهمیده نمیشد. چنان كه اکنون شده است. روایت پیرمرد از استقامت همسرش و روحیه شکست ناپذیر این زوج در همان یک دقیقه و نیم کفایت میکند تا شادمان کند. مثل همان یک دقیقه اندوه بار ندا و همان یک دقیقه نفرات آور حمله وحشیانه گارد به دخترک بی دفاع که غم انگیز بودند و تاثیرگذار… آری جنبش سبز جنبش تصویر است. تصویر مقاومت، تصویر پیروزی. و حتما دیدن تصاویر بهزاد تلخ است برای آنهایی كه زندانیان را شکسته و نادم می خواستند. درود بر نبوی و دیگر زندانیان سرافراز…
۱. کردان نمونه ای از مدیران در ساختار جمهوری اسلامی بود كه پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کرد. اما بالاخره در یکی از حساس ترین این جایگاه ها به یکباره مغضوب عده ای دیگر از افراد حکومت شد و در یک افتضاح ملی از مسند وزارت برکنار گردید. یقینا فردی مانند کردان كه نه تنها سابقه سیاهی از خود به جای گذشته است بلکه با دروغ گویی های پی در پی خود نمادی از بی اخلاقی حکومتگران را نیز همراه خود یدک می کشد محبوب ملت نیست و نخواهد بود. اما با تمام این حرف ها آیا باید از مردن چنین فردی ابراز خوشحالی کنیم؟ آیا برخوردی كه در روزهای گذشته در پی اعلام وخامت حال کردان از ما بروز کرد شایسته بود؟ به خواندن ادامه دهید »
در هفته های گذشته روزی نبود كه خبر برخورد با عده ای از فعالین سیاسی و مدنی ایران به گوشمان نرسد. و در تازه ترین برخوردها این بار دانشگاه هدف قرار گرفته است. انگار تازه یادشان افتاده است كه گوش دانشجویان را آنچنان كه باید نپیچانده اند. احضار، کمیته انضباطی، حمله به دانشگاه ها و این روزهای آخر هم كه دستگیری بی حساب و کتاب تعداد زیادی از دانشجویان دانشگاه های تهران و شیراز و بسیاری از شهرهای دیگر. درکنار این موج جدید بازداشت ها، احکام بسیار سنگینی است كه برای بازداشت شدگان قبلی صادر شده است. آنهم در محاکماتی كه اکثرا در دادگاه های غیر علنی برگزار شده و تنها خبری که از آن منتشر می شد محاکمه افرادی به جرم اقدام علیه امنیت ملی و اقدام در جهت براندازی بود. مضحک ترینشان هم حکم سنگین ۶ سال برای فردی به خاطر کامنت های وبلاگش بود! عجب از این همه دادگستری در قوه قضاییه! همچین احکام پی در پی اعدامی كه این روزها مثل نقل و نبات صادر می شود و جان انسان ها تنها چیزی است كه در این میان ارزشی ندارد. به خواندن ادامه دهید »
۵ ماه گذشت از روزی که کودتا کردند. بر باد دادن آرزوهای مردمان به خودی خود آسان نبود كه در کنارش دیگرانی را به حبس انداختند. دیگرانی كه از همه قشری در میانشان بود. و تنها در یک چیز اشتراک داشتند و آن زیر بار زور نرفتن بود و استبداد ستیزی! اما اکنون قریب به ۵ ماه است كه اینان را به همین جرم در زندان های جمهوری اسلامی محبوس کرده اند. احتمالا به امید آنکه اعترافی بکنند كه دل رهبر شاد شود یا خودزنی کنند كه دل امسال مرتضوی قنج برود. اما اینان كه تا به حال مانده اند، مانده اند كه آن دل ها را به خود آورند كه اگر اعترافی هم هست اعتراف به روزهای روشن آینده است كه این “اشتباه کردیم ها” نشان از هر چه داشته باشد نشان از قدرت کودتاگران نیست. كه طبل پر سر صدای رسوایی آنان است که به خود آیند تا دیر نشده. و به مانند پیشینیان خود نشوند كه در این کشور بی شمارند و هر بار کم حافظه تر از قبل! به خواندن ادامه دهید »
میرحسین موسوی مرد جالبی است. یک انقلابی آرام! اگر چه حتی این ترکیب در بطن خود متناقض باشد اما این تناقض در او جمع شده است. میر حسین انقلابی است. او از نسل انقلابی های دهه ۶۰ است. از شاگردان شریعتی بوده و همواره وجهه انقلابی شخصیت آیت الله خمینی را ستایش کرده است. انقلابی گری هایش را اگر ما نسل سوم به یاد نیاوریم، اما پدرانمان آن را به خوبی در حافظه خود دارند. میرحسین همچنین شخصیتی اصولگرا دارد كه آنهم از انقلابی بودن آن نشات گرفته است. او به انقلابی كه زاییده او و هم نسلانش است وفادار است. به اصولش اعتقاد دارد. اما اعتقادش نه از جنس بوقلمون صفتی، كه اعتقادی قلبی است. او فرزند آیت الله خمینی است و مشروعیت خود را در دهه اول انقلاب از حمایت های او به دست آورد. اما نه از آن دست طرفدارانش كه با چرخش نسیم باد از خمینی به خامنه ای آن هم به سمت جدید متمایل شود. اما میر حسین آرام است. شخصیت دارد. وقار دارد. صداقت دارد. روشنفکر است. تکبر ندارد. به قول خودش با آنکه بر اصولش ایستاده اما سودای اصلاح طلبی هم دارد. عقایدش را می توان قبول نداشت یا حتی به آنها انتقاد وارد آورد اما طریقه اندیشیدن اش را نمی توان نادیده گرفت.
در راهپیمایی هایی كه در ۱۳ آبان در ایران جریان داشت یک نکته از همه بیشتر جالب توجه بود و آنهم تندتر شدن شعارهایی بود كه از جانب مردم سرگرفت. معنی تند بودن در فضای سیاسی ایران آن دسته از انتقادها و شعارهایی است که شخص آقای خامنه ای را هدف قرار داده باشد که در این مورد نیز شعارهای تندی علیه ایشان داده شد. حال اگر این شعارها را در کنار پایین کشیدن عکس ایشان قرار دهیم، این تندتر شدن فضا معنای جدی تری به خود می گیرد.
البته اینکه چرا شعارها و رفتار مردم به چنین سمت و سویی رسیده است خیلی نمی توان متعجب شد. طبیی است كه هر چه فضا بر مخالفان و معترضان تنگ تر شود و هر چقدر زبانی كه حکومت برای برخورد با مخالفینش به کار می برد گستاخانه تر و تهدید آمیز تر باشد، زایش چینین فضای تندی دور از تصور نخواهد بود. به خواندن ادامه دهید »
گفتن از شما آقای خامنه ای گفتن از فردی است که بر مسند خدایی نشسته است و خدا نیست. گفتن از خدایی است که نه بنده ای دارد و نه آن بندگان مخلصش هم آنچنان او را قبول دارند. مگر نه آنکه شرط خدایگانی مهربانی با بندگان است؟ مگر نه آن است که بندگان را عشق بندگی به خدایشان نزدیک می کند؟ و مگر نه آن است که بندگان را ترسی با خدایشان نیست؟ پس چه خدای که چنین رعب انگیز؟ چرا چنین است که هر کس نامه ای به تو می نویسد از سر انتقاد و گلایه، کارش با کریم الکاتبین است؟ و تازه اگر نباشد هم تصور عموم بر این است كه کارش زار است؟ این چگونه خدا بودن است كه دستت و نشانت بر همه بدی های این روزهایمان هویداست؟
نه تو خدا نیستی! و اصلا کار ما با خدایگان تمام شده است! و مگر اصلا قرار است خدایگان در زمین بنشینند كه خود را در زمین خدا، خدا یافته ای؟ نه تو خدا نیستی و نخواهی بود! چرا آنچنان دور دست و کم طاقتی كه مخالفانت باید در کنج زندان بمانند؟ لابد لذتی است در این مقام بودن که هر روز و هر لحظه تملق انسان را گفتن! به خواندن ادامه دهید »
آقای خامنه ای در تازه ترین سخنرانی خود گفت كه در شب انتخابات به سران معترضان (بخوانید موسوی و کروبی و احتمالا خاتمی) پیغام خصوصی داد كه به نتایج اعتراض نکنند و البته آنها هم قبول نکردند. (نقل به مضمون)
چقدر این جملات آقای خامنه ای دلنشین و مسرت بخش بود! برای ما طرفداران جنبش سبز چقدر باعث افتخار بود كه به کسانی رای دادیم كه این پیغام خصوصی آقا را نه تنها قبول نکردند بلکه تا جایی هم كه امکان داشت بر سر عقاید خود پافشاری کردند. ممنون آقای خامنه ای! ممنون از اینکه استقامت و شجاعت رهبران جنبش را به ما یاد آوری کردی و البته فصل الخطاب بودن رهبری را!
تنها چند روز از حکم تعلیقی محرومیت از تحصیل برای 9 دانشجوی شریف به اتهام واهی شرکت در تظاهرات دانشجویان شریف میگذرد. روزهای گذشته با خبر شده بودیم که گشت های ارشاد دانشگاهی! سر از شریف در آورده اند و به ارشاد!! میپردازند. اما هیچ گاه فکر نمیکردم که به این بهانه دو دانشجوی دختر را به مدت یک نیم سال (بصورت تعلیقی) از تحصیل محروم کنند!
اینان از علم میترسند. اینان از کسانی که آگاهی داشته باشند میترسند…اینان از شریفیها میترسند چرا که میدانند آنها از جمله با تفکر ترین دانشجویان کشورند. اصلا اینان از تمام دانشجویان و دانش آموزان میترسند چرا که «دانش» را یدک میکشند. و خود بهتر از هر کس میدانند که هر کس آگاهی و تدبر داشته باشد از حکومتشان بیزار میشود……کی میشود که از چنگال این دژخیمان جلاد صفت در امان بمانیم!
آرتا هرمیس: شاید چیزی که من می خوام با چیزی که یه نفر دیگه می خواد زمین تا آسمون فرق داشته باشه پس باید همه، یعنی هر کسی که دستی به قلم داره و یا نداره، بنویسه یا برای خودش روشن کنه که چی می خواد و برای چیه که با جمهوری اسلامی دشمنی داره. چه چیز هایی رو دوست داره عوض کنه؟ می خواد کل رژیم عوض بشه یا اگه به اون چیزهایی که می خواد برسه با موندن این رژیم موافقه؟ شاید سوال آسونی به نظر برسه ولی راستش فقط این سواله که آسونه اما جوابش خیلی سخته!
اینکه چی می خوایم اگه جمهوری اسلامی نباشه، جوابش به همون سادگی كه بگیم از زندگی آیندمون چی می خوایم! ولی وقتی كه بهش فکر می کنیم می بینیم از سخت ترین سوال هاست! راستش درسته که من با ساختار جمهوری اسلامی مشکل اساسی دارم، چون این نظام، بی کم و کاست یک نظام پادشاهیه. ولی مگه کشورهای پادشاهی توی دنیا وجود ندارن كه حکومتشون این همه مشکل هم نداره؟ دانمارک و هلند و انگلیس و نمی دونم خیلی جاهای دیگه! یعنی منظورم اینه كه چه جمهوری اسلامی باشه، چه اسمش عوض بشه و مثلا بشه جمهوری خلق یا دموکراتیک یا نمی دونم چی چی، خیلی واسم فرقی نداره. اگر همین حکومت هم به خواسته های ما احترام بذاره، می شه بهترین حکومت! ولی اینکه چرا الان ناراضی هستیم و چه چیزهای این حکومت اگه عوض بشه خیلی از نارضایتی من هم کم میشه موضوع این نوشته است. به خواندن ادامه دهید »
۱. هر چند در بعضی از دوره ها افرادی كه صلح نوبل رو گرفتند خیلی شایستگی اش را نداشتند. اما به طور کلی در تاریخ اهدای این جایزه افرادی موفق به گرفتن آن شده اند كه هر کدامشان صاحب اعتبار فراوان بین المللی و در راستی فعالیت های صلح طلبانه بودند. فقط کافی است به اسامی این برندگان نگاه کنیم. واسلاو هاولوماندلا نه تنها انسان های های کوچکی نبودند بلکه وجود این افراد در بین برندگان صلح نوبل نشان دهنده اعتبار این جایزه است. یا اصلا چرا راه خیلی دور بریم. شیرین عبادی در عرصه دفاع از حقوق بشر و دفاع از حقوق کودک دارای سابقه فراوانی است. حالا با مقایسه اوباما با چنین افرادی این سوال پیش می آید كه آیا اوباما واقعا شایسته چنین انتخابی بود؟ و آیا بر فرض كه انسان شایسته ای بود، اما آیا نباید این انتخاب بعد از گذشت مدتی از روی کار آمدن ایشان به وی تعلق می گرفت؟ آیا ۸ ماه دوره کوتاهی برای سنجش عملکرد یک فرد نیست؟ و آیا مگر در این ۸ ماه، اگر هم می خواست، مگر می شد کار بزرگی در عرصه صلح طلبی انجام داد؟ به نظر می رسد نظر بسیاری از افراد به این سوال ها منفی باشد. یعنی معتقدند در این مدت کار خاصی (جز چند سخنرانی كه البته تاثیر گذار بودند) از آقای اوباما صورت نگرفته است. اما با تمام این وجود آیا باید نسبت به اهدای این جایزه معترض بود؟ به خواندن ادامه دهید »
در چند روز گذشته، پس از اینکه حمید سوریان مدال طلای جهانی خود را به محمود احمدی نژاد تقدیم کرد موج اعتراضات وگلایه ها به سمت وی روانه شد. گلایه های كه گاه به تندی میگرایید. انگار نه انگار که این کشتی گیر چند روز قبل از آن بر سکوی نخست قهرمانی تکیه زده است و شایسته قدر دیدن! اما آیا ما حق داریم كه به یک رفتار شخصی كه از جانب یک فرد صورت گرفته است انتقاد کنیم تا جایی كه نه تنها تمام دلاوری ها و قهرمانی های آن را ندیده بگیریم بلکه او را كه برای میهنمان افتخار آفریده است را با زشت ترین کلمات مخاطب قرار دهیم؟ به خواندن ادامه دهید »
در چند روز گذشته که بحث گرامیداشت تولد میر حسین و در ادامه ۲ یار سبز دیگر، کروبی و خاتمی، مطرح بود، نمی دانم چه چیزی توی دلم داشت پا می گرفت که همش می گفت ما را چه به جشن تولد گرفتن برای میر حسین؟ البته که هم دوستش داریم و هم فرصتی است برای موج آفرینی های سبز. خب! پس چه بهتر که از این فرصت هم استفاده کنیم برای مرگ بر دیکتاتور گفتن ها و تجدید قوا کردن و لرزه به اندام کودتا انداختن … اما دلم چرکین بود، ما را قراری بر این کارها نبود. دل چرکینم اما دوامی نداشت، اینها را نگاه کنیم:
مردمی که می خواهند سرپای خود بايستند و حياتی کريمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستين قدم هايی که به ناکامی شان می انجامد با بيشترين دقت ها پيشگيری کنند. تولد اينجانب نه هفتم مهر که روز آشنايی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حرکت شما به کيش شخصيت آلوده شود. اميدوارم اين کلمات مرا صميمانه و از سر نگرانی و نه يک شکسته نفسی بی حقيقت و تعارف گونه تلقی کنيد. به خواندن ادامه دهید »
بعد از فیلم تبلیغاتی مصطفی معین در انتخابات دوره قبل تا به امروز، صدا و تصویر سعید حجاریان از صدا و سیما پخش نشده بود. کودتای ۲۲ خرداد هر چه که داشت، این هم می توان به آن اضافه کرد که بعد از ۴ سال غیبت توانستیم صدای بخشی از جامعه را در رسانه ملی بشنویم. هرچند تو گویی حرف هایشان به پیشینه شان و به آرمانهایمان نمی خواند، گله ای نیست. همین که می بینیم چهره هایی را که تا به امروز نمی دیدیم، برایمان شیرین است. مخصوصا اگر جانباز اصلاحات، سعید حجاریان، باشد. وقتی می بینی این سعید را و آن سعید های دیگر از خاطرت محو نمی شوند، همان که یکی عسگر بود و قداره بند و دیگری شریعتمدار است و دین فروش! و آن آخری زندانبان است و بی آبرو! وقتی می بینی چطور هنوز نفس می کشد و تو می توانی نفش کشیدنش را در رسانه ملی به چشم ببینی، آن وقت است که می گویی زنده باد رسانه ملی! به خواندن ادامه دهید »
وقتی به تاریخ تولدش نگاه می کنی و می بینی که در ۵۴ سالگی باید از وجود نبوغ و حضورش محروم باشی، آتش به جانت می افتد. وقتی به تاریخ تولدش نگاه می کنی و ردپایش را در بزرگترین و زیباترین نواهای ایرانی می بینی، آنهم در ۲۷-۲۸ سالگی، آنکاه آتشی که در جانت افتاده شعله می گیرد… روحش شاد.
حس های مشترکی را امروز، ما ایرانی های همه دنیا تجربه کردیم. حس افتخار. حس قدرت. حس زندگی. حس با هم بودن در مقابل ظلم. در روز جهانی مبارزه با مستکبران! حس زنده بودن موجودی زنده که آن را مرده می خواهند و این روزها پیکر نیمه جانش را عجیب به چوب بسته بودند. حس ملتی که می خواهد خواسته هایش را از اندک روزنه ها فریاد زند. حس مردمانی که زخم خورده اند اما زخمی نمی کنند. حس مشترک ایرانی بودن، برای ایران فریاد زدن، به خیابان ها سرازیر شدن، در روزی که همه ساله متعلق به فلسطین بود… و امسال شاید از پس این همه سال خود را به فلسطینیان نزدیک تر دیدن. به مظلومان، به آنها که سرزمینشان تصاحب شده. حس تعلق به مبارزان در راه آزادی سرزمین خویش! حسی که سالها از آن برایمیان در کتاب ها و تصاویر می گفتند و هیچ سال برایمان اینهمه ملموس نبود. به خواندن ادامه دهید »
شاید اولین بارهایی میشه که بعد از رفتنم از ایران دارم یه چیزهایی می نویسم. هنوز چند روزی بیشتر نگذشته که از ایران اومدم بیرون، ولی اینقدر اتفاق های ریز و درشت توی همین مدت از جلوی چشمام رد شده که می تونم بگم شاید هیچ دو هفته ای توی زندگی ام این همه اتفاقات جدید ندیده بودم! خب، به این میگن بی جنبگیه یک آدم تازه از ایران بیرون اومده! روزهای اول اینقدر همه چیز برای آدم جدیده، و اینقدر به همه چیزهایی که دور و برت هست با دقت نگاه می کنی که خودت هم باورت می شه دچارجوگیری شدی! تازه همه اینها در حالتیه که توی قرن ۲۱ زندگی می کنی و مدرنیته با انواع شکل و شمایل جور وا جورش خودش رو پرت کرده توی ایرانی که توش نفس کشیدی. با این حال این همه چیزهای جدید می بینی! حالا فکرش رو بکن پنجاه شصت سال پیش که ملت می اومدن فرنگ دیگه میزان شعف شون از کجاها که بالا نمی رفت! به خواندن ادامه دهید »