Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Where has human connection gone

چد وقت پیش تجربه عجیبی در زندگی‌ام اتفاق افتاد که هنوز تاثیرش روم باقی مونده. بعد از چند ساعتی پیاده‌روی همراه با مجتبی روی یکی از سکوهای سیمانی شهر نشسته بودیم که حواسمون به اتفاقی جلب شد که تا اون موقع ندیده بودمش.

آدمهایی روی زمین نشسته بودند. بعضی هاشون تنها بودند و بعضی‌های دیگه دوبه‌دو روبه‌روی هم نشسته بودند. دور و ورشون بسته بود، با نشونه‌هایی که روی زمین کشیده شده بود. روی پلاکاردی که کنار محوطه شون نصب شده بود نوشته بود «ارتباط آدمها به کجا رفته است؟» و پایین‌تر نوشته بود که هرجا که خالی بود و دوست داشتید، روی زمین بشینید و چند دقیقه‌ای در سکوت به چشم‌های طرف مقابلتون نگاه کنید. کمی با مجتبی نگاهشون کردیم و بعدش تصمیم گرفتیم که وارد بازیشون بشیم.

رفتم جلوی زن میانسالی که روی زمین نشسته بود. پرسیدم «می تونم ملحق بشم؟» سری به نشونه تایید تکون داد. روی زمین نشستیم و به چشم‌هاش نگاه کردم. ثانیه‌های اول سخت بود. خیله سخته که بشینی و توی چشم غریبه‌ای زل بزنی که چیزی ازش نمی‌دونی. نگاهش سنگین بود. با صورتی نه جدی، نه خندون و نه هیچ حس دیگه‌ای. برای من هم سخت بود. تجربه اعتماد به نفس سرکوب شده مهاجر خاورمیانه‌ای در اروپا دست و پام رو می‌بست. اینکه پلک نزنم و صاف توی چشماش نگاه کنم. اما استمرارش توی نگاه کردن من رو هم به نگاه کردن متقابل واداشت. چند دقیقه‌ای که گذاشت راحت‌تر شدم. بی‌وقفه نگاش کردم. لبخند زدم. صورتش تغییری نکرد. باز هم همونطور نگاهم می‌کرد. احساساتم بالا و پایین می‌شد. گاهی از اینکه بهش زل می‌زدم معذب می‌شدم. معذب از اینکه نکنه با فشار نگاهم ناراحتش می‌کنم. توی همین فکرا بودم که لبخند زد. این دفعه من جواب لبخندش رو ندادم. تلافی کردم؟ نمی‌دونم. در ناخودآگاه شاید. اما در خودآگاهم اینقدر غرق نگاه کردنش بودم که جایی برای تلافی نمونده بود. برای بار دوم لبخند زد. لبخندی تحویلش دادم. کمی بعدتر نم‌نم بارونی شروع شد. این دیگه از کجا اومد؟ داشت حواسم از چشماش پرت می‌شد که دیدم بغل دستش چتری داشت و اون رو باز کرد. چتر رو ازش گرفتم و نگه داشتم بالای سرمون. بعد کمی بارون تند تر شد. چتر برای دو نفر کوچیک بود. مجبور شدیم به هم نزدیک‌تر بشیم. وقتی شدیم دستش رو گذاشت رو زانوش. مثل آدمایی که مدیتیشن می‌کنند. دستش رو گرفتم. دست گرفتن یک طرفه نبود. نمی‌دونم اصلا میشه برای وقتی که دو نفر آدم دست همرو می‌گیرند این رو گفت یا نه، ولی گاهی پیش میاد که فقط یکی از طرفین دست اونیکی رو می‌گیره. اون یکی اکراه داره. نقش بازی می‌کنه. دوست نداره. هر چی. ما هر دو دست هم رو گرفتیم. ضربان قلبم داشت می رفت بالا. نمی‌دونم این رو فهمید یا نه. ولی هرچی بود شروع کرد چند تا نفس عمیق کشیدن. شاید اون بود که ضربانش بالا رفته بود. نمی‌دونم. من هم به تقلیدش چند تا نفس عمیق کشیدم. بارون بند اومد. چتر رو جمع کردم. هنوز داشتیم به چشم های هم نگاه می‌کردیم. چشم‌هام رو بستم و وقتی باز کردم دیدم هنوز اون دو تا چشم سبز داره توی چشم‌هام رو می‌کاوه. هیجانم بیشتر شد. دوباره بستم. دوباره باز کردم. هنوز نگام می‌کرد. چی هست تو چشم‌ها که وقتی نگاهت می‌کنند لذت می‌بری؟ حالا اون بست. در کسری از ثانیه تمام قدرتم رو جمع کردم تو چشمام. می‌خواستم وقتی چشماش رو باز میکنه با نگاهم برم تو چشماش. تلافی نبود. جبران نگاهش بود. قدردانی از چشم‌هاش بود. چتر رو که گذاشته بودم پایین دوتا دست هم رو گرفته بودیم. عیش کامل شده بود. باد می اومد. سرعتش که بیشتر شد موهاش توی هوا تکون خوردند. داشت می‌اومد جلوی چشماش که یکی از دستام رو ول کرد و موهاش رو یه دسته کرد و گذاشت پشت گوشش. باد ول کن نبود. دفعه بعدی که موهاش ریخت توی صورتش دستش رو ول کردم و بردم سمت موهاش. یک لحظه باور کردنش برای خودم هم سخت بود. یک چیزی توی دلم داشت تکون می‌خورد. گفتم نکنه بزنه زیر همه چی که این پسره چرا یهو اینقدر خودمونی شد؟ ولی ادامه دادم. خودمونی شده بودیم. موهاش رو که مرتب کردم. لبخند زد. و من هنوز بی‌وقفه به چشم‌هاش نگاه می‌کردم. و به چشم‌هام نگاه می‌کرد. دیگه لبخند نزدم. دیگه لبخند نزد. چند دقیقه‌ای مثل سنگ جلوی هم نشستیم. نه بادی بود. نه بارونی بود. نه لبخندی بود. نه چشم فرو بستنی بود. فقط نگاه بود. بعد چشم‌هاش رو بست. گفت «گراسیه». بعدش بغلم کرد. من هم بغلش کردم. همدیگر رو فشار دادیم. پا شدم. هیجی نگفتیم. حتی برنگشتم نگاهش کنم. رفتم. و هنوز چشم‌هاش توی چشم‌هام باقی مونده.

Advertisements

خیلی از مهاجرها دارند در دریا می میرند. هر روز و هر ساعت. خوشبخت هایشان که به خشکی می رسند پشت سیم های خاردار می مانند تا تکلیف «پرونده» شان مشخص شود. در چنین موقعیت بغرنجی تنها یک آرزو می توان داشت: اینکه قهرمانی در هیات یک نهنگ همه این آدم ها را ببلعد. همان که یونس پیامبر را بلعید. همان که پدر ژپتو را سالهای طولانی در دل خودش نگه داشت. همان نهنگ. همان که می شود در شکمش میز غذاخوری گذاشت. شمع روشن کرد و ماهی های دریا را کباب کرد و سورو ساتی راه انداخت. جایی که آورها می توانند در آن بخوابند تا دیگر وقتی که نئونازی ها می آیند که چادرهای شان را آتش بزنند کسی توی چادرها نباشد. آنقدر آن تو بمانند تا دنیا جای بهتری برای زندگی شده باشد. وقتی که سر و کله زدن های آدم های بیرون تمام شده باشد. وقتی که دیگر اسدِ دیلاق اینقدر راحت رو به دوربین دروغ نمی گوید. وقتی که عربستان و ترکیه از داعش و دوستان کشیده باشند بیرون. وقتی سردار عارف برگشته باشد به خانقاه و بی خیال عمق استراتژیک شده باشد. وقتی که شهرها برای آدم هایی که توی دل نهنگ مانده اند کمی امن شده باشد.

by Gunduz Aghayev

by Gunduz Aghayev

«الله اکبر» من

گاهی یک تجربه «مستقیم» و «بی واسطه» از یک آدم، یک برهه زمانی، یا یک «رویداد» چنان تاثیرگزار است که تا مدت‌های طولانی در ذهن باقی می‌ماند. تجربه‌ای که در برخوردهای غیرمسقیم یا شنیداری اثرش به مراتب کمتر است، به طوری که آنچه در خاطره انسان از «رویداد» باواسطه باقی می‌ماند چیزی جز هاله‌ای از واقعیت نیست و حتی با گذشت زمان تغییر می‌کند.

یوسفی اشکوری، احتمالا مثل خیلی‌های دیگر، به ویژه در غرب، از شنیدن «الله اکبر» حالت هیستریک و وحشت بهش دست‌می‌دهد. علت را همه می‌دانیم. این روزها «الله اکبر» اسم رمز شروع بسیاری از بزن و بکوب‌هایی است که مسلمانان یک پای آن قرار دارند.

اما «الله اکبر» برای من، خیلی از ما، به واسطه تجربه «بی‌واسطه» فریادزدن‌های خرداد ۸۸ هنوز اسم رمز روزهای تلاش برای آزادی است؛ فریاد علیه استبداد و تقلب.

sabz

دعوای* بین فدراسیون فوتبال و صداوسیما «می‌تواند» اتفاق پربرکتی برای فوتبال باشد، اگر فدراسیون این قدرت را داشته باشد که تا به‌سرانجام رسیدن ماجرا در مقابل صدا و سیما مقاومت کند و تلویزیون مجبور شود که همه یا بخشی از پول درخواستی باشگاه ها را بپردازد. و البته همه اینها در صورتی است که مثلا یک شبه‌حکم‌حکومتی کل بازی را برهم نزند. چرا این اتفاق پربرکت است؟ چون باعث کم شدن قدرت صداوسیمای انحصاری و افزایش قدرت باشگاه ها می شود. حالا ممکن است کسی بپرسد خب اصلا کجای این داستان مهم است؟ وقتی که منبع مالی بیشتر باشگاه ها خود دولت است و اصولا باشگاه خصوصی در فوتبال ایران وجود ندارد. توضیح می دهم.

در اقتصاد، هرچند بازار رقابت‌کامل دست نیافتنی است و تنها در تئوری وجود دارد، اما همین قدر که بتوان در طیف میان «بازار کامل رقابتی» و «انحصار کامل» به سمت رقابتی‌تر بودن بازار حرکت کرد، این خودش به معنی بهبود شرایط بازار است. اگر فوتبال را، با همه حواشی آن، یک بازار تصور کنیم که میلیاردها تومان گردش مالی دارد، در این صورت مجبور شدن صداوسیما به رعایت قوانین این بازار یک قدمِ رو به جلو است. این ایراد که باشگاه ها هم دولتی هستند و ساختار فدراسیون به شدت فاسد است البته ایراد موجهی است، اما ربطی به «این» کشمکش ندارد. اصولا در هر حرکت سیاسی آنچه مهم است به سرانجام رساندن یک «پروژه» مشخص است. البته ممکن است گفته شود که فساد و ناکارآیی مجموعه فوتبال به علت شکل شبکه‌ای آن است که هر کدام از اجزای آن بر دیگری اثر می گذارند و نمی توان به اصلاح یک بخش از آن خوش‌بین بود مادامی که کل سیستم اصلاح شود. حرف درستی است و اصولا یکی از موانع مبارزه با فساد و اصلاح ساختار همین درهم‌تنیدگی ارکان فاسدی است که در یک چرخه بیمار، باعث شیوع بیماری در همه اجزای سیستم می شود. اما یکی از راه های اصلاح چنین پدیده هایی تمرکز بر اصلاح یک هدف و حرکت به سمت نقطه بعدی است. در این مورد خاص، اگر نتیجه کشمکش این نهادها تصویب قوانین مربوط به حق پخش شود و از انحصار صداوسیما کاسته شود، همین یک «پیروزی» است و قدم های بعدی باید با نگاه به این پیروزی و اصلاح اجزای دیگر پی‌ریزی شود.

The-balance-of-power

هیچ نهاد قدرتمندی، چه در اقتصاد و چه در سیاست، دوست ندارد قدرت خودش را به رقیب واگذار کند. این اصل جهان‌شمول است و ربطی به فوتبال و ایران هم ندارد. برای گرفتن حق نباید منتظر کرامت و بزرگواری صاحب حق شد. به علاوه، در تاریخ مبارزاتی بسیاری از کشورها مبارزانِ حق و حقوقِ بیشتر لزوما آدم‌ها یا نهادهای پاک و پاکیزه‌ای نبوده‌اند. آنها به دنبال افزایش سود خودشان بودند و این راه جز از طریق مبارزه و کم کردن قدرت حریف به دست نمی آمد. باشگاه های فوتبال هم از این قاعده مستثنا نیستند و اگر قرار است نتیجه کشمکش‌های فوتبال و صداوسیما (که هر دو بسیار دولتی و جرئی از نظام سیاسی هستند) اصلاح یکی از قوانین انحصاری شود، باید از تنیجه آن استقبال کرد.

به عنوان یک نمونه، به انگلستان قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی برگردیم. در آن زمان انحصار بیشتر کالاها و خدمات در دست شاه و عده ناچیزی از اطرافیان دربار و تجار بزرگ بود. با گسترش روزافزون تجارت دریایی و افزایش پولِ در گردش در این تجارت، گروهای مختلفی از تجار خواهان گرفتن امتیاز انحصاری بخشی از کالاها شدند و دربار هم در ازای دادن هر یک از این امتیازات و انحصارات به تجار بزرگ پول قابل توجهی از آنها می‌گرفت. اما در همین فعل و انفعالات، تجار برای حفاظت از منافع خود (که انحصاری هم بود) خواهان اصلاح قوانین در جهت حفظ حقوق مالکیت‌شان شدند. آنها به فکر حداکثر کردن پولشان بودند و در این راه پول های کلانی هم به پارلمان پرداخت کردند تا قوانین بیشتر سمت آنها را بگیرد. هرچند در ابتدا نتیجه این قوانین به نفع همان تجار بزرگ شد و چیزی از آن به مردم عادی نرسید، و هرچند در پروسه به کرسی نشستن حق مالکیت، فسادها و باندبازی های مختلفی صورت گرفت، اما نتیجه نهایی آن به نفع جامعه بود و سنگ بنایی شد برای اصلاحات بعدی در انگلستان.

 *برای آنها که نمی دانند، داستان از این قرار است: فدراسیون فوتبال به نمایندگی از باشگاه ها خواهان دریافت حق پخش از تلویزیون است. بحث یک قرون دو زار هم نیست؛ اختلافشان ۱۰۰ حدود میلیارد تومان است. بازار پخش فوتبال البته انحصاری است و همین باعث شده که تلویزیون زیر بار پرداخت پولِ درخواستی باشگاه ها نشود. در جواب، فدراسیون هم دو هفته ای است که اجازه ورود دوربین به استادیوم ها را نداده است و بازی ها پخش نمی شود و تهدید کرده است که تا وقتی پولش را نگیرد اجازه پخش بازی ها را نمی دهد.

در بحث های قبلی به اینجا رسیدیم که دنیای غرب به یکباره در دوره انقلاب صنعتی رشد خیره کننده ای داشت. همچنین در ابتدای بحث به این نتیجه رسیده بودیم که نوآوری و پیشرفت علمی لازمه رشد سریع است. در این قسمت به این می پردازیم که بر اساس نظریه های ۴ گانه رشد، کدام عامل باعث شد که نوآوری ها و اختراعات و اکتشافات در اروپای غربی و آمریکای شمالی اتفاق بیافتد.

انقلاب فرانسه

در اروپای غربی در قرن های ۱۷ و ۱۸ اصلاحات سیاسی گسترده ای صورت گرفت. ابتدا در قرن ۱۷ انقلاب شکوهمند انگلیس رخ داد که در پی آن قدرت مطلقه به شدت کاهش پیدا کرد و گروه های قدرتمند جامعه دارای نمایندگانی در قدرت شدند. به خواندن ادامه دهید »

در بخش قبل مروری کردیم بر دو نظریه مهم (نظریه جغرافیا و نظریه فرهنگ) در رابطه با چرایی رشد کشورها و اینکه موانع رشد چه چیزهایی می تواند باشد. در این قسمت دو نظریه دیگر را معرفی می کنیم.

نظریه جهل: این نظریه بیشتر بر این تاکید دارد که مشکل کشورهای فقیر در جهل و ضعف آنهاست در اداره امور جامعه. صرفنظر از موقعیت جغرافیایی و فرهنگ هر کشوری، آنچه اهمیت بالاتری دارد عبارت است از تصمیم گیرندگان اقتصادی با سوادتر و نیروی کار کارآمادتر. بر این اساس هرچقدر کشوری دستورات علمی اقتصادی را بهتر و دقیق تر اجرا کند شانس بیشتری برای رشد دارد؛ هرچقدر در استفاده از تکنولوژی، از نیروی کار ماهرتری استفاده کند قدم های بلندتری به سمت شکوفایی بر می دارد. این نظریه برای کشورهای فقیر کمی دلگرم کننده است چرا که راهی جلوی پای آنها می گذارد که می توانند در مدت کوتاهی به رشد بالایی برسند. کافی است بهترین اقتصاددانان را بر سر کار گذاشت و جدیدترین تکنولوژی ها را از دنیای پیشرفته وارد کرد. مشکل حل است؟‌ به خواندن ادامه دهید »

بی عنوان

حجاب ویترین نظام است؛ اس و اساس هویتِ حکومت اسلامی. شاید به همین دلیل است که طی سال‌های بعد از انقلاب این همه کشمکش بین مردم و حکومت بر سر آن درگرفته و حکومت هم ول‌کن ماجرا نیست. اگر فلسفه وجودی یک حکومت دینی را اجرای قوانین الهی تصور کنیم، شاید هیچ عاملی یارای برابری با حجاب را نداشته باشد؛ مهمتر از باقی واجبات، از نماز و روزه و حج گرفته، تا خمس و زکات؛ و بالتبع بی حجابی هم قبیح تر از باقی محرمات، از فساد مالی و رشوه و ربا، تا الکل و خوک و افیون. به یک دلیل ساده: هر آنچه در خانه و دور از خیابان صورت گیرد، هرچند دل مومنان را به درد آورد، اما قابل چشم‌پوشی است و شامل بزرگواری متولیان دین و مشمول لا اکراه فی الدین. اما هر آنچه جلوی چشم بیاید و ظاهر اسلامی حکومت را به هم بریزد، برخورد با آن ردخور ندارد. چرا که می تواند همان فلسفه وجودی حکومت اسلامی را زیر سوال ببرد.
کاری ندارم که آن چند دیوانه‌ای که اسید به دست دنبال بدحجابان می گردند خودجوش بوده اند یا دیگرجوش؛ زنجیره‌ای بوده اند یا زنجیری. در مقیاسی بالاتر چنین دیوانه‌هایی در همه جای دنیا پیدا می شوند، بهانه‌شان هم می‌تواند مثل اینجا، یا متفاوت باشد. اما سوال اینجاست: در جامعه‌ای که عاشق‌پیشگانش هم گاهی در برابر جواب «نه» اسیدپاش می‌شوند، و اسیدپاشی جزئی از خرده‌فرهنگ غیرتی‌بازی و ناموس‌پرستی آن است، این همه حرف های عجیب و غریب متولیان دین درباره حجاب، و این همه انواع تهدید کردن‌ها و دری‌وری گفتن‌ها به بدحجابان، نمی تواند حتی روی قشر «کوچکی» از چنین جامعه ای اثرگذار باشد؟ از آن مهم‌تر، وقتی قانون چنان دوپهلو است که سهمی هم برای «احساس وظیفه» قائل می‌شود و راه را برای برخورد فیزیکی و نهی‌ازمنکر باز می‌گذارد، نمی توان انتظار داشت که مسببان چنین واقعه‌ای بی‌احساس ترس از عاقبت کارشان، آماده برخورد با منکر در جامعه باشند؟