<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>جایی برای ننوشتن</title>
	<atom:link href="http://milezok.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://milezok.wordpress.com</link>
	<description>امین ذال.</description>
	<lastBuildDate>Wed, 25 Jan 2012 21:32:08 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='milezok.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>جایی برای ننوشتن</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://milezok.wordpress.com/osd.xml" title="جایی برای ننوشتن" />
	<atom:link rel='hub' href='http://milezok.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>آیا افزایش نارضایتی ها به اعتراضات خیابانی می انجامد؟</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2012/01/26/bahmane90/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2012/01/26/bahmane90/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 21:32:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست نامه]]></category>
		<category><![CDATA[۲۵ بهمن]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض]]></category>
		<category><![CDATA[تحریم]]></category>
		<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=1031</guid>
		<description><![CDATA[جمهوری اسلامی روزهای سختی را می گذراند. چه در عرصه خارجی که با انبوهی از تحریم ها و تهدیدهای گوناگون رودرروست و چه در عرصه داخلی که افسار اقتصاد دارد از دستش خارج می شود. سقوط ارزش ریال و افزایش ناگهانی قیمت طلا، که حتی در سخت ترین روزهای جنگ هشت ساله نیز کم سابقه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=1031&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">جمهوری اسلامی روزهای سختی را می گذراند. چه در عرصه خارجی که با انبوهی از تحریم ها و تهدیدهای گوناگون رودرروست و چه در عرصه داخلی که افسار اقتصاد دارد از دستش خارج می شود. سقوط ارزش ریال و افزایش ناگهانی قیمت طلا، که حتی در سخت ترین روزهای جنگ هشت ساله نیز کم سابقه بوده است، عرصه را چنان بر حکومت سخت کرده که حتی سروصدای بسیاری از محافظه کاران سنتی طرفدار حکومت را هم درآورده است. بی تدبیری و بی لیاقتی مدیران هم که در شش ساله اخیر به مدد افزایش خیره کننده قیمت نفت و درآمدهای سرشار حاصل از فروش و تزریق آنها به بازار کمتر به چشم می آمد، با سخت تر شدن شرایط داخلی و خارجی بیشتر نمایان می شود. حال در چنین شرایطی این سوال مطرح می شود که جنبش سبز چگونه می تواند در این آشفته بازار سیاست و اقتصاد در ایران و در حالی که حکومت روز به روز ضعیف تر می شود و سطح نارضایتی اجتماعی نیز به همان نسبت بالا می رود، نقش پررنگتری بازی کند و به پیگیری خواسته های بر زمین مانده خویش اقدام کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">برای پاسخ به این پرسش ها باید به روزهای گذشته نگاه کرد. روزهایی که هنوز حرکت اعتراضی ناراضیان نمودی بیرونی داشت و مردم برای بیان خواسته های اعتراضی خود که روز به روز هم رادیکال تر می شد به خیابان روی آورده بودند. در بیان علل روی آوری مردم به تجمع های اعتراضی علیه حکومت دلایل زیادی مطرح شده است که قصد بازخوانی آنها در این یادداشت نمی باشد. اما اگر به آخرین تجربه موفق از این «زورآزمایی خیابانی» بپردازیم، شاید بتوان تحلیل بهتری از اوضاع کنونی ایران به دست آورد. ۲۵ بهمن آخرین حرکت جدی معترضان بود که البته با استقبال گسترده ای هم مواجه گردید. قطعا یکی از مهمترین دلایل این حضور انبوه دعوتی بود که از جانب رهبران جنبش، موسوی و کروبی، صورت گرفت. دعوتی که برآمده از هوشمندی و زمان سنجی آنها از اتفاقات پیرامونی بود. حرکات اعتراضی مردم تونس و مصر که در نهایت هم به کنار رفتن دیکتاتورهای آن کشورها انجامید، فضا را چنان آماده کرده بود که پتانسیل کشیده شدن اعتراضات به خیابان را در خود می داشت. اصولا به خیابان آمدن مردم بسیار وابسته به میزان تحریک شدگی احساسات آنها دارد. یعنی ممکن است بسیاری از افرادی باشند که حاضر باشند بارها و بارها در خیابان و در مقابل حکومت دست به اعتراض بزنند، اما بنا به دلایلی که کاملا تاثیریافته از شرایط بیرونی است تنها در معدودی از این تجمعات حضور یابند. و البته این آمدن یا نیامدن نشان دهنده میزان نارضایتی آنها از حکومت نمی باشد. تنها برآمده از عاملی تحریک کننده است که این نیروی بالقوه را به فعل می رساند. در زمستان سال گذشته هم دمینوی سقوط دیکتاتورهای عربی آنچنان سرعت گرفته بود که اثرات آن به تمامی کشورهای منطقه و از جمله ایران سرایت کرد. اثراتی که باعث به وجد آمدن مردم و تحریک احساسات انقلابی آنها بر ضد حکومت شبه نظامی ایران شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اما عامل دیگری که کمتر بدان پرداخته می شود متغیرهای اقتصادی است که گاها همچون دیگر اتفاقات بیرونی اثراتی آنی بر روی میزان تحریک شدگی احساسات ضدحکومتی می گزارد. عواملی که اتفاقا نمونه های زیادی در تاریخ ایران و جهان دارد که جرقه انقلابات و ناآرامی ها از آنجا زده شده است. شاید معروف ترین آنها بالا رفتن قیمت قند و شکر و نان در زمان های دورتر و در دوره جدیدتر افزایش قیمت بنزین باشد که همچون یک شک باعث تحریک احساسات ضد دولتی در میان توده های اغلب کم در آمدتر جامعه می شود. در نمونه ۲۵ بهمن هم اتفاقا همین عامل نقش پررنگی در به صحنه کشاندن مردم بازی کرد. اگر به یاد آوریم که تنها چند هفته ای از کلید خوردن طرح هدفمندسازی یارانه ها گذشته بود. طرحی که با قطع ناگهانی یارانه ها از کالاهای اساسی شُک بزرگی را به جامعه منتقل کرده بود. اتفاقی که اگرچه باعث نمی شود میزان نارضیاتی مردم از حکومت به یکباره تغییر کند (که این نارضایتی اصولا در طی سالها شکل می گیرد و نه یک شبه) اما در تحریک احساسات ضد حکومتی آنها، به ویژه در مناطق کم درآمدتر، بسیار تعیین کننده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">نتیجه آنکه، هم عوامل سیاسی-اجتماعی و هم عوامل اقتصادی می توانند موتور محرک جنبش های اعتراضی شوند و اگر هردوی این عامل ها در یک زمان به وقوع بپوندند، از میزان تاثیرپذیری بالاتری هم برخوردار خواهند بود. حال اگر به امروز ایران بازگردیم و شرایط اسفناک اقتصادی و سیاسی را مرور کنیم که جمهوری اسلامی را در موقعیت دشواری قرار داده است، می توان پیش بینی کرد که در صورت یک اقدام موثر و هماهنگ از جانب گروه های مخالف حکومت، احتمال به صحنه آمدن دوباره معترضان به خیابان بسیار بالا می باشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">پ.ن. در تشریح دلایل کمتر شدن حرکت های خیابانی، این نکته هم به درستی ذکر می شود که میزان این حضور با میزان سرکوب و فشارهای حکومت تناسبی عکس دارد و در واقع یکی از دلایل به سردی گراییدن جنبش فشارهای بسیار شدیدی بوده است که از جانب حکومت بر فعالین سیاسی و مردم عادی وارد کرده است. با قبول این عامل (که خود را در راهپیمایی ۲۲ بهمن ۸۸ به خوبی نشان داد) اما نمی توان تمامی دلایل این خاموش شدن را به عامل سرکوب حکومت خلاصه کرد. کمااینکه بعد از سرکوب خشونت بار معترضان در فردای نماز جمعه آقای خامنه ای، که از خونین ترین روزهای اعتراضات بود، باز هم این اعتراضات به اشکال دیگر ادامه پیدا کرد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/1031/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/1031/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/1031/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/1031/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/1031/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/1031/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/1031/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/1031/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/1031/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/1031/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/1031/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/1031/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/1031/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/1031/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=1031&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2012/01/26/bahmane90/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عکس‌نوشت</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2012/01/15/alayi/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2012/01/15/alayi/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Jan 2012 14:38:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اراذل و اوباش]]></category>
		<category><![CDATA[بسیج]]></category>
		<category><![CDATA[خامنه ای]]></category>
		<category><![CDATA[علائی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=1023</guid>
		<description><![CDATA[اگر می خواهید آینه ای در دست بگیرید تا چهره اصلی ترین گروه حامی جمهوری اسلامی را به چشم ببینید، هیچ چیز گویاتر از این تک عکس فارس نیوز نیست. عکسی که همه چیز را در خود جای داده است؛ شلختگی، عصبیت، بی سوادی، پرونده سازی و از همه عیان تر «سیاهی» که بر در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=1023&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اگر می خواهید آینه ای در دست بگیرید تا چهره اصلی ترین گروه حامی جمهوری اسلامی را به چشم ببینید، هیچ چیز گویاتر از این تک عکس فارس نیوز نیست. عکسی که همه چیز را در خود جای داده است؛ شلختگی، عصبیت، بی سوادی، پرونده سازی و از همه عیان تر «سیاهی» که بر در و دیوار خانه حسین علائی (بخوانید در و دیوار همه شهر) خودنمایی می کند. آیا جالب نیست که در هرکدام از این حرکت های «خودجوش» که با انبوهی از سازماندهی قبلی هم همراه است، آن همه غلط های نگارشی در پلاکاردها و اعلامیه های آنها دیده می شود؟ آیا این همه اشتباه خنده دار(!) اتفاقی است در دسته اشتباهات سهوی که ممکن است سراغ هر مکتوبه و دست نوشته دیگری بیاید و بعظا حیات یک نشریه را نیز بر باد دهد؟ و یا عیان کننده ذات بی سواد و بی ریشه این آدمیان است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">نگاه کنید به این همه سیاهی و خشونت در نوشته ها! هم در معانی و هم در ظاهر. نوشته هایی که هم پر است از تهدیدهای ریز و درشت و ادبیاتی سخیف و هم «نازیبایی» بی اندازه ای را فریاد می کشد. خشونت و تهدید البته مشخصه اصلی گروه های فشار است و در ظاهر انتظاری از آنها نیست که در معانی لطیف باشند و اهل مدارا، که اصولا جنس چنین حمله هایی از هرگونه ملاطفتی مبراست. اما آیا  کسی در آن جماعت نیست که اندک سوادی و یا لااقل سرسوزن ذوق هنری و یا خط خوشی داشته باشد؟ رنگ دیگری در دستشان نیست که همیشه سیاهی را بر دیوارها نقاشی می کنند؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">و در میان همه این حملات هم البته عکسی از رهبر یافت می شود. رهبری معنوی در قامت یک انسان معصوم که به زیبایی کادربندی شده است و نقش پیشوا-امام این جماعت را بر عهده دارد. چون سلطانی که اراذل و اوباشی را در حلقه محافظین خود جای داده است و هر چه زیبایی است از آن اوست و هر چه سیاهی است لایق مخالفینش. مخالفینی که می توانند حتی از نزدیک ترین لایه های هسته مرکزی قدرت بوده اما اندکی از صراط مستقیمی که رهبر برایشان (برایمان) تعیین کرده تخطی کرده اند&#8230; عکس خود با ما سخن می گوید.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://milezok.files.wordpress.com/2012/01/alayi.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1024" title="alayi" src="http://milezok.files.wordpress.com/2012/01/alayi.jpg?w=500&#038;h=348" alt="" width="500" height="348" /></a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/1023/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/1023/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/1023/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/1023/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/1023/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/1023/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/1023/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/1023/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/1023/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/1023/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/1023/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/1023/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/1023/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/1023/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=1023&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2012/01/15/alayi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://milezok.files.wordpress.com/2012/01/alayi.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">alayi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پریشان‌گویی ۲</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2012/01/09/freedom/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2012/01/09/freedom/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Jan 2012 22:17:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[پریشان گویی]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=1013</guid>
		<description><![CDATA[فرض کنید با جمعی از دوستان به یک سالن سینما رفته اید تا آخرین اثر ابراهیم حاتمی کیا را ببینید. طبق معمول پس از پایان فیلم اولین اظهارنظرها در مورد ارزش فیلم در راهروهای خروجی منتهی به خیابان به گوش می رسد. اظهارنظرهای کوتاه و تک جمله ای که فیلم را از یک شاهکار تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=1013&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">فرض کنید با جمعی از دوستان به یک سالن سینما رفته اید تا آخرین اثر ابراهیم حاتمی کیا را ببینید. طبق معمول پس از پایان فیلم اولین اظهارنظرها در مورد ارزش فیلم در راهروهای خروجی منتهی به خیابان به گوش می رسد. اظهارنظرهای کوتاه و تک جمله ای که فیلم را از یک شاهکار تا یک فاجعه ارزیابی می کنند. قضاوت هایی که بیشتر برآمده از حسی است که بعد از پایان فیلم سراغ تک تک افراد می آید. اما اتفاق جالبی که در این مواقع می افتد این است که در بسیاری از مواقع با گذشت زمان کوتاهی پس از پایان این اظهارنظرهای تک جمله ای، نظر جمع به سوی یک نظر واحد همگرا می شود که البته این نظر هم در بیشتر موارد برآمده از نظر تاثیرگذار ترین آدم های جمع است. البته در این میان افراد زیادی هم هستند که با وجود حس اولیه ای که نسبت به فیلم پیدا کرده اند (مثبت یا منفی)، اما در بیان اظهارنظر خود بسیار محافظه کارانه برخورد می کنند و اغلب از عبارات بینابینی که نه سیخی بسوزد و نه کباب بهره می گیرند که البته نظر نهایی بسیاری از این قبیل افراد هم در نهایت به سوی نظر واحده گروه میل می کند.<span id="more-1013"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">حالا بهتر است مثال فیلم و سینما و حاتمی کیا را رها کنیم و به زندگی واقعی برگردیم و بحث بی انتهای آزادی. آیا ما به عنوان انسان از آزادی مطلق در بیان نظرات خود برخورداریم؟ آیا آنچه که رفتار می کنیم و آنچه که می اندیشیم لزوما برآمده از ذهن آزاد یک انسان است؟ افزایش دامنه ارتباطات و دوستان چقدر محدودکننده ما در بیان تفکرات ما در مورد رخدادهای گوناگون است؟ برای بسیاری از انسان ها، به خصوص امثال مایی که در جوامع استبدادی بزرگ شده ایم، اولین برداشتی که از آزادی می شود، آزادی حجاب سبک زندگی و در یک کلام آزادی های اجتماعی است و البته در درجه بعدی آزادی بیان و مطبوعات و انتخابات. همه اینها درست است و از مهمترین ابزارهای آزاداندیشی و رسیدن به یک زندگی بهتر است. اما بحث من در اینجا هیچکدام از این آزادی ها نیست. آزادی هایی که عموما دارای معیاری برای سنجش در یک جامعه معین است و «قانون» نشان دهنده حد و مرز آنهاست. قانونی که برآده از ذهنیت قانون گذارها بوده است و قانون گذارهایی که مشروعیت قوانین تصویب شده توسط آنها در یک جامعه دموکراتیک برآمده از رای مردم و آزادی انتخابات است و احترام به قوانینی که در برگزاری یک انتخابات آزاد باید وجود داشته باشد&#8230; و همین طور که می بینیم حرکت ما بازهم در محدوده قانون است و تعریف مان از آزادی همان است که از هزارلای بحث های قانونی نصیب مردم یک جامعه می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اما بیاییم فرض کنیم که در جامعه ای زندگی می کنیم که از همه گونه آزادی های اجتماعی و سیاسی برخوردار باشد. نه پلیسی برای محدودکردن وجود داشته باشد و نه شرع و عرفی دست و پایمان را می بندد که چگونه سخن بگوییم و چگونه رفتار کنیم. با این همه آیا در این جامعه فرضی همگان از قدرت آزادی اندیشیدن برخوردارند؟ آیا دیگر مانعی برای فکر کردن یک انسان وجود ندارد؟ آیا در چنین جامعه ای همگان همان طوری هستند که می خواهند باشند؟ یا آنکه رفتارهای ما و گفتارهای ما در مواجهه با یک پدیده بیشتر برای خوب و مقبول نشان دادن خودمان است؟ حتما برای بسیاری از ما پیش آمده است که در یک منظره برای آن چیزی گریبان پاره می کنیم که اصولا ممکن بود در یک شرایط محیطی دیگر در طرف دیگر مناظره قرار می گرفتیم. غذای مورد علاقه، لباس برازنده، فیلمساز محبوب، شهری که برای زندگی انتخاب کرده ایم و اظهارنظرهای اتو کشیده و همراه با ادب و احترام در بسیاری از مواقع نه به آن علت است که به آنها اعتقاد داریم، بلکه انتخاب هایی است که مرزهای گوناگون بر ما تحمیل کرده اند، و اینبار بر خلاف قبل بی هیچ قانون مکتوب و مشخصی. مرزهایی که از دین و ایمان و ملیت در آن نقش دارند تا پدر و مادر و دایره دوستان و آشنایان.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">نتیجه آنکه در بسیاری از مواقع آنچه که ما رفتار می کنیم بیشتر برای خوشایند دیگران است (کی؟) تا آنچه واقعا دوست داشتیم انجام دهیم و در یک دنیای مدرن و با گسترش ارتباطات، روز به روز از آزادی های فردی و اندیشیدن بر مبنای فکر خود فاصله می گیریم. و مهمترین عامل در این محدودسازی هم همان تصویری است که خودمان از خودمان به دنیای پیرامون نشان می دهیم. در دنیایی که می خواهیم ما را قهرمان تصور کند مجبور به قهرمان بودن هستیم، و یا لااقل ادای آنها را درمی آوریم. و در دنیایی که می خواهیم ما را بهترین ببیند مجبور به بهترین بودن. و این «بهترین» بودن تنها کاریکاتور بی قواره ای است از آنچه که نه ما واقعا لایقش هستیم و نه دنیا لزوما آنطور می بیند. کاریکاتوری دلقک مآب و محدودشده در مرزهای خویش.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/1013/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/1013/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/1013/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/1013/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/1013/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/1013/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/1013/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/1013/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/1013/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/1013/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/1013/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/1013/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/1013/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/1013/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=1013&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2012/01/09/freedom/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دلار</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2012/01/04/dollar/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2012/01/04/dollar/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Jan 2012 12:19:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[همینجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=1004</guid>
		<description><![CDATA[این روزها مهمترین دغدغه تمام ایرانی ها شده است افزایش قیمت دلار و افسوس هایی که نصیب تک تک آدم ها می شود. چه پولدارهایی که حسرت دلارهای فروخته شده شان را می خورند و چه فقرایی که به این سوال بی رحمانه می اندیشند که چطور است که با خرج نکردن پولی، فقیرتر و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=1004&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">این روزها مهمترین دغدغه تمام ایرانی ها شده است افزایش قیمت دلار و افسوس هایی که نصیب تک تک آدم ها می شود. چه پولدارهایی که حسرت دلارهای فروخته شده شان را می خورند و چه فقرایی که به این سوال بی رحمانه می اندیشند که چطور است که با خرج نکردن پولی، فقیرتر و فقیرتر می شوند. و البته در موازات تمامی این «احساسات شکست انگارانه»، وهمی دیگر نیز شکل می گیرد که چه بسا تنها «ما» از شکست خوردگانیم و لابد قماشی در این آشفته بازار کرور کرور منفعت کسب می کنند. و عایدی این قبیل اتفاقات احساس شکست و نامیدی و عقب افتادن از قافله زندگی است. قافله ای که آنقدر کج و کوله و بی منطق طی مسیر می کند که تو را از هرگونه پیشبینی برای زندگی ات بازمی دارد. آگاهی از تغییرات قیمت دلار و یا دوری و نزدیکی به کانون قدرت می تواند برطرف کننده نیازهای اقتصادی شود و از طرفی دور بودن از این کانون تو را فقیرتر و فقیرتر می کند. هرچند آنچه واقعا در جامعه وجود دارد به این شوری نیست که بر زبان می آید اما تنها احساس اینکه «کسب ثروت مساوی است با دلال بازی و خرید و فروش به موقع ارز و خانه و ماشین» و به بیان دیگر احساس اینکه «کسب ثروت مساوی نیست با کار کردن و زحمت کشیدن»، <span id="more-1004"></span>همین ها بلایی بر سر جامعه می آورد که اثراتش به این زودی ها قابل درمان نیست. در چنین جامعه ای خوابیدن در صف سکه های دولتی همان قدر ارزش دارد که یک ماه سر و کله زدن با ارباب رجوع در ادارات. و نتیجه آن تحقیر کار کردن و اوج گرفتن دلالیت در ذهنیت هر یک از مردمان می شود. اثری شاید مهلک تر از افزایش آنی قیمت دلار. در زندگی روزمره بارها مردانی را در پشت مسافرکش های تهران می بینیم که دارای مدارک تحصیلی دانشگاهی هستند و با هر بار دیدنشان افسوسی می خوریم به حال نزار جامعه ای که این ها را به جای پشت میز به پشت فرمان آورده است. اما به نظرم گزنده تر از آن دیدن پزشک و استاد دانشگاهی است که برای تهیه مایحتاج زندگی، و یا به عبارت بهتر برای جبران عقب افتادگی از قیمت ها، خرید و فروش ارز و ماشین و خانه را به شغل پاره وقت خود برگزیده است. پزشک دلال، بیمار دلال، معلم دلال، دانشجو دلال، هنرمند دلال. و دلالیتی که از همه جامعه می بارد. دلالیتی برای بقا و دلالتی از فرو رفتن یک جامعه.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">چشم انداز روشنی برای درمان این نابسامانی ها در آینده نزدیک مشاهده نمی شود و چه بسا روزهای سخت بیشتری هم در پیش باشد. روزهایی که با هر تهدیدی از جانب درجه داران ابله بر علیه دنیا، سیاهتر و سیاهتر هم می گردد. اما برای مایی که می خواهیم زندگی کنیم، این نابسامانی ها نباید بهانه ای باشد برای مرثیه خوانی بر بخت و اقبالمان و ترویج احساس شکست و عقب ماندگی. اگر در جایی زندگی می کنیم که باید حواسمان به قیمت دلار باشد و از سر اجبار خرید و فروش ارز را هم در برنامه زندگی مان قرار داده ایم، اما این نباید ما را به بازتولید این فرهنگ مبتلا سازد. مقاومت در مقابل بازتولید این فرهنگ یعنی دوری جستن از تکرار مرثیه های تکراری، یعنی مقاومت در مقابل دلال صفتی با وجود رصد کردن قیمت ها. یعنی درنیافتادن در چرخه معیوب «افزایش قیمت دلار &#8211;&gt; پشیمانی از دلارهای خریده نشده». و در یک کلام مقاومت در مقابل هجوم فرهنگ دلال پیشگی.</p>
<div id="attachment_1005" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://milezok.files.wordpress.com/2012/01/manaa.jpg"><img class="size-full wp-image-1005" title="manaa" src="http://milezok.files.wordpress.com/2012/01/manaa.jpg?w=500&#038;h=634" alt="کاری از مانا نیستانی" width="500" height="634" /></a><p class="wp-caption-text">کاری از مانا نیستانی</p></div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/1004/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/1004/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/1004/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/1004/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/1004/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/1004/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/1004/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/1004/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/1004/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/1004/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/1004/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/1004/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/1004/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/1004/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=1004&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2012/01/04/dollar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://milezok.files.wordpress.com/2012/01/manaa.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">manaa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>لهستان ۱</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2011/12/18/warszawa/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2011/12/18/warszawa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Dec 2011 23:42:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[لهستان]]></category>
		<category><![CDATA[ورشو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=998</guid>
		<description><![CDATA[این روزها تقریبا یک سالی می شود که از اتفاق، یا انتخاب، ساکن کشوری و شهری شده ام که شاید سالها قبل که در رویاپردازی های شبانه خودم به عالم و آدم فکر می کردم و به هر پستویی سرک می کشیدم و خودم را در آنجا تجسم می کردم، نمی دیدم آن روزی را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=998&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">این روزها تقریبا یک سالی می شود که از اتفاق، یا انتخاب، ساکن کشوری و شهری شده ام که شاید سالها قبل که در رویاپردازی های شبانه خودم به عالم و آدم فکر می کردم و به هر پستویی سرک می کشیدم و خودم را در آنجا تجسم می کردم، نمی دیدم آن روزی را که ساکن ورشو باشم. آنچه از لهستان در ذهن داشتم نمایی کلی از مفهوم شرق اروپا بود با تصویرهایی مبهم و بیشتر غلط از آدم هایی که احتمالا یکی از سردترین و عبوس ترین آدم های روی زمین هستند. ایده هایی برگرفته از معدود فیلم هایی که از این سرزمین است و البته بیشتر از آن تصویرسازی های غلطی که در اثر حرف های غالبا نسنجیده این و آن بر ذهنمان شکل می گیرد.<span id="more-998"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اکنون بعد از یک سال شاید بهتر بتوانم تصویری از آنچه واقعا در اینجا وجود دارد شرح دهم. زندگی در شهری که شاید رنگ و بوی همه کلان شهرهای دنیا را دارد و آنچه که می بینی شاید دقیقا برداشتی باشد از آنچه در همه جای دنیا وجود دارد. مدرنیته با همه آن چه که دارد خودش را به اینجا هم تحمیل کرده است. از سبک زندگی مردم گرفته تا ظاهر آدمها و بیلبوردهای تبلیغاتی و رستوران های تقریبا یک شکل. اما آنچه اینجا بیشتر به چشم می آید پررنگ تر بودن روحیه اجتماعی است نسبت به اروپای غربی. اینجایی که اگر مثلا در اتوبوس با مشکلی برخورد کنی هزار و یک پیشنهاد برای حل آن مشکل از آدم های دور و بر دریافت می کنی که البته خیلی هایشان هم به هیچ دردی نمی خورند. اما مهم وجود همین آدمهاست که تورا می بینند. هنوز آدم ها اینجا به ماشین هایی تبدیل نشده اند که بی تفاوتی شان تلخی فردگرایی اغراق شده را بر سرت آوار کند. همان انزوا طلبی و فردگرایی گم شده ای که اتفاقا یکی از انگیزه های من برای فرار از کشوری بود که همه به کارت کار دارند. از دوست و آشنا و فامیل گرفته تا مدرسه و دانشگاه و حکومت. همان که در ایران دمار از روزگارت در می آورد آنقدر که تو را تنها نمی گذارند. آنقدر که به تمام سوراخ های زندگی ات سرک می کشند تا بلکه سوژه ای پیدا شود. اینها بود که مرا می آزرد و جالب اینجاست که بی محلی هم به شکلی دیگر می آزارد. و انگار اینجا؛ لهستان، حد وسطی است میان فردگرایی افراط شده و سرک کشیدن های عذاب آور. اینجاست که اگر پیرزنی سوار بر اتوبوس شود کمتر می بینی جوانی را که بی تفاوت بر صندلی اش تکیه زده و تو در دلت کیف می کنی وقتی اینها را می بینی و اینکه آنچه که خودت دوست داری هنوز آنقدر جهان سومی و نشانه عقب افتادگی نیست!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">آدم های اینجا تورا می بینند. تو غریبه ای هستی که برایشان کشف نشده ای. هنوز اینجا آنقدر از نژادهای دیگر پر نشده است که جذابیتِ غریبه تازه وارد برایشان از بین رفته باشد. هنوز اگر فرصتی برایشان مهیا شود با آمدن تو در گوشی پچ پچی می کنند و اگر هم نشد با چشم و ابرو نشانت می دهند. اما این نه نشانی از نژادپرستی دارد و نه آنقدر زیاد است که منکوبت کند. غریبه ای هستی که باید کشف شوی اما آنقدر آزادی هم در عمل داری که با کارهای عجیب و ظاهر نا آشنایت لبخندی بزنند، بی تمسخر، از سر تعجب و گاهی برانگیختگی. اینجا اگر لطفی به تو می شود نه لزوما برآمده از آداب معاشرت و فرهنگ «مودب بودن» است، بلکه مهربانی و دوست داشتنی در آن می بینی که آن را از «احترام به نوع بشر» مجزا می کند. این تو هستی که احترام می بینی، نه به آن دلیل که انسانی، آنطور که در آموزهای حقوق بشری آموزش داده می شود. بلکه از آن رو که انسانی هستی قابل دوست داشتن. اینجا است که تصنعی بودن احترام ها، یا لبخندهای دوربین پسند و مشتری مدارانه کمتر رویش را به تو نشان می دهد. بلکه آنچه هست لبخندی است از سر مهربانی و اگر خشمی است باز هم طبیعی تر، نزدیک تر به احساس های نوع بشر.</p>
<div id="attachment_999" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://milezok.files.wordpress.com/2011/12/img_78611.jpg"><img class="size-full wp-image-999" title="IMG_7861" src="http://milezok.files.wordpress.com/2011/12/img_78611.jpg?w=500&#038;h=375" alt="شهر قدیم ورشو - لهستان" width="500" height="375" /></a><p class="wp-caption-text">شهر قدیم ورشو - لهستان</p></div>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">ورشو شهری است بزرگ. نه آنچنان بی در و پیکر همچون تهران خودمان و نه آنچنان کوچک که بشود بدون اتکا به وسایل نقلیه به مقصد رسید. رودخانه ویستولا چون شاهرگی از میانه شهر می گذرد و شهر را به دو نیمه شرقی و غربی تقسیم می کند. نیمه غربی همانجاست که نازی ها هر آنچه بود و نبود را با خاک یکسان کردند و البته امروز از آنهمه خاکستر خبری نیست. تمیزی بی انداره شهر در این قسمت باورنکردنی است و جان می دهد برای پیاده روی های طولانی. مخصوصا که این شهر پیوند عمیقی دارد با پارک و سبزی و درخت. که البته این حجم انبوه سبزی در نیمه دوم سال رنگ می بازد. پاییز که می آید، آنقدر رنگ در شهر می بینی که تمییز دادنشان از هم نشدنی است. اما شهر از نیمه های پاییز رنگی خاکستری بر خود می گیرد و کمتر می توان نشانی از درخشندگی آفتاب را پیدا کرد. اما تا دلت بخواهد برف است و برف. و اگر بخواهی بدانی چه می گذرد در این شهر و در دل مردمانش باید زمستانهایش را شناخت و سرمای استخوان سوزش را. سوزی که در کلام پیران شهر هم جاری است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">لهستان از نظر سوق الجیشی در منطقه ای قرار دارد که درست در وسط دعوای قدرت بوده. از یک طرف روس ها و پروس ها امانشان را بریده و از دیگر سو ژرمن ها نوازششان کرده اند و این داستان ناز و نوازش ها به کرات تکرار شده است. و این را می توانی در لابلای حرف ها بشنوی اگر کمی گوش تیز کنی. صحبت ها آشناست. گله از عالم و آدم و نواختن بانگ مظلومیت. و همه اینها را اگر با یک سابقه تاریخی از امپراطوری لهستان پیوند بزنی می شود همان که در ایران هم وجود دارد. حسرت خوردن بر یک گذشته پرافتخار و انداختن تقصیرها بر گردنِ گردن کلفت ها. و البته نشانه های بی شماری از این مظلومیت ها و گردن کشی های همسایه در جای جای این شهر.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/998/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/998/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/998/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/998/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/998/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/998/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/998/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/998/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/998/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/998/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/998/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/998/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/998/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/998/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=998&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2011/12/18/warszawa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://milezok.files.wordpress.com/2011/12/img_78611.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_7861</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پریشان‌گویی ۱</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2011/11/15/takamol/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2011/11/15/takamol/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Nov 2011 23:25:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[همینجوری]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[ذهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=986</guid>
		<description><![CDATA[معمولا در مواجهه با رخدادهای گوناگونی که در دنیای پیرامون ما اتفاق می افتد نتیجه گیری ذهن ما از آن رویداد به سمتی گرایش پیدا می کند که با طبیعت مغز و جان ما در تضاد نباشد. در واقع در بیشتر اوقات «نتیجه» آن چیزی است که ما از قبل «انتظارش» را می کشیدیم. و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=986&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">معمولا در مواجهه با رخدادهای گوناگونی که در دنیای پیرامون ما اتفاق می افتد نتیجه گیری ذهن ما از آن رویداد به سمتی گرایش پیدا می کند که با طبیعت مغز و جان ما در تضاد نباشد. در واقع در بیشتر اوقات «نتیجه» آن چیزی است که ما از قبل «انتظارش» را می کشیدیم. و یا به زبان بهتر، بستر را آنچنان فراهم کرده ایم که آنچه اتفاق می افتد خارج از محدوده ذهنی ما نباشد. و البته در اینجاست که یک تقلب بزرگ رخ می دهد. انگار که ابتدا مقصد را بدانیم و آنگاه وانمود کنیم که داریم به سوی مقصدی ناشناخته حرکت می کنیم، غافل از اینکه ناخواسته همان راه را می رویم که از قبل درموردش به اطمینان رسیده ایم.<span id="more-986"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اصولا ذهن ما توان فکر کردن خارج از یک محدوده مشخصی را ندارد. اما باید توجه داشت که کسی هم واقعا نمی داند حد و مرز این محدوده کجاست. تنها می دانیم که محدوده ای برای اندیشیدن ما انسان ها وجود دارد که البته نه تنها ثابت نیست بلکه طی مرور زمان دستخوش تغییر و تحولات بزرگی هم شده است. تغییراتی که نتیجه منطقی «تکامل» بشر می باشد و مغز انسان هم به عنوان جزئی از این چرخه تکامل خودش را با دنیای پیرامون «وفق» داده است. به دیگر سخن، یک انسان طوری از مغز خود استفاده می کند که در طی هزاران سال زیستن در این دنیا فرا گرفته است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">یکی از واردترین مثال ها در این بحث دیدگاه انسان در مورد پدیده های فوق بشری و یا به عبارت دیگر رمز و رازهایی است که بشر از بدو پیدایشش با آن دست به گریبان بوده. ذهن انسان اولیه آنچنان محدوده باریکی از معلومات را در خود جای داده بود که بیشتر پدیده های طبیعی برای آن از جنس معجزات و اتفاق های خارق العاده بود. در همان دنیا است که نقش جن و پری و خرافات و شیطان به نقطه نهایت خودش می رسد. ذهنی که نمی تواند دلیلی برای کسوف و زلزله و سیل پیدا کند مجبور است دلایلی برای این پدیده های عجیب و غریب بسازد، و رمز و راز بهترین مستمسک برای توجیه این پدیده هاست. و اتفاقا هرچقدر که در دایره تکامل و پیشرفت قرار می گیریم به همان میزان هم از نقش موجودات خیالای اثر کمتری مشاهده می کنیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">می توان تغییر و تحول در تعریف خدا را هم در همین چرخه به روشنی دید. از آن روزی که دست خدا به عینه در تمام پدیده های طبیعی و مرگ و میر و زایش وجود داشت، تا امروزی که برای بسیاری از این پدیده ها دلایلی وجود دارد که گاها فراموش می کنیم (یا فراموشمان می کند!) نقش موجودی مثل خدا در این میان در چه حد و اندازه ای است. حتی مومن ترین مومن ها هم امروز در مواجهه با خورشید گرفتگی خدا را به یاد نمی آورند. طرفه آنکه نگاتیو سوخته ای به دست می گیرند و از زیبایی های این پدیده «طبیعی» لذت می برند. و همه اینها به خاطر تحولاتی است که در ذهن جستجگر انسان پدید آمده است. تحولانی که باعث می شود انسان پا را از حیطه بسته فکر اجدادش برهاند و به چیزهای جدیدی فکر کند که تا پیش از آن در قلمرو علوم غیبیه بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">انسان کهن از طرفی وقوع سیل و زلزله را به گردن گناه کاران می اندازد و از طرف دیگر نماز وحشتی هم ضمیمه آن می کند تا مبادا قهر خداوند دوباره بر زمین و گناهکارانش نازل شود. و نکته جالب اینجاست که نه تنها این نتایج اتفاقی نیست، بلکه باید هم به چنین دستاورهایی برسد و باید که چنین چارچوبی را برای خود فراهم کند، وگرنه در دنیایی که هیچ چیز از آن نمی داند «گم» می شود. وسیله ای ندارد برای توجیه انبوهی از ناآگاهی ها و جهالت های خودش. انسان کهن باید خدایی می داشت تا تمام نادانسته های خودش را به گردن این غول شکست ناپذیر بیاندازد تا بلکه آرامشی نصیبش شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">و این طبیعت شکست ناپذیر نه تنها در توضیح و توجیه پدیده های «طبیعی» عصای دستش می شد بلکه یاری دهنده آن در «اخلاقیات» هم بود. انسان با اخلاق آشناست و این آشنایی به فطرت آن بر می گردد. چه انسانهای عصر کهن و چه انسان امروزی اخلاق را می شناسد. اینکه این انسان آشنا به اخلاق چه مقدار اخلاقی عمل می کند و اینکه تعریف دقیق اخلاق چگونه باید باشد، بحث دیگری است. مهم این است که اخلاق همواره مورد ستایش انسان بوده است، درکش می کند، قدرش می دهد و بر صدرش می نشاند. حالا با مصداق ها و معیارهای مختلف، بسته به زمان و مکان. اما مشکل اخلاق به آنجایی بر می گشت که نمی شد به متر و معیارهای مادی ذهن انسان درهم آمیختش. ذهن سودجو و منفعت طلب انسان نمی توانست تن به اخلاقیاتی بدهد که ممکن بود عرصه را بر آن تنگ کند، مال و اموالش را تقسیم کند و ذره ای از وجود خود را به دیگری ببخشاید. و تناقض اخلاق از همین نقطه آغاز می شود. منطق منفعت طلب در مقابل فطرت ستایش گر اخلاق قرار می گیرد و نمی تواند توجیهی برای آن بیابد. اینجاست که دوباره رمز و راز به شکل جدیدی نمایان می شود. باید دنیایی ساخت که نه تنها اخلاق در آن مقدس و محترم شود، بلکه پاداشی هم نصیب اخلاق گرایان شود. و در چارچوب ذهن محدود بشر چیزی نمی ماند جز حواله دادن آن به دنیایی دیگر، به آینده ای نامعلوم. دوزخی باید باشد تا ستمگران و دزدپیشگان در آتش گناهشان بسوزند، حتی اگر نمی توان انتقام بدی هایشان را در این دنیا به آنها رساند. و بهشتی برای آنهایی که نان خود را قسمت کرده اند در دنیای ناشناخته ای که نتیجه احساسات و فکر کردن های انسان بی جواب به بسیاری از سوالاتش بوده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">و این تکرار همان امیدی است که انسانِ در جهالت مانده از عدالت موجود در این دنیا طلب می کند. عدالتی که اگر هم نباشد باید در ذهن های ما ساخته شود تا چرخ این دنیا از حرکت باز نایستد، تا بتوان هنوز توجیهی برای آن چیزهایی پیدا کرد که ذهن توان کنار آمدن با آنها را ندارد. باز هم آن نتیجه ای که می خواهی، و دوست داری بگیری، آنچنان سلطه خودش را بر دنیای انسان نشان می دهد که چاره ای نمی ماند جز آنکه تمام چارچوب بندی دنیا را در دایره همان نتیجه دلخواه قرار دهی. و البته این چارچوب آنچنان باید سیالیت داشته باشد که به طور مثال خوبی های بهشت در منتها علیه فاصله با یافته های بشر باشد. چرا که اگر به دنیایی در دسترس و در حیطه ذهن انسان تقلیل یابد، آن وقت نمی تواند توجیه گر همه آن اتفاقاتی باشد که در دنیای مدرن می افتد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">حالا ممکن است سوال شود که این همه فلسفه بافی بنده در این نوشته برای چه بود؟ &#8230; خودم هم نمی دانم. شاید تنها واکنشی باشد به آنهایی که هویتی فرا تاریخی و فرا عقلانی برای مغز انسان و دایره دانسته ها و توانایی های آن قائل هستند، بدون آنکه روندِ منطقیِ تکاملِ ذهنِ انسان را در «نتیجه» آنچه ما بدان فکر می کنیم شناسایی کنند، و البته سعی در هرچه بیشتر مروز جلوه دادن انسان و دنیای پیرامونش دارند. غافل از اینکه نادانسته های ما نه لزوما نشانه مرموزی یک پدیده، بلکه تنها نشان دهنده جهل ما از وقایعی است که هنوز در دایره تکامل ذهن انسان نیامده است&#8230; پریشان گویی های این نوشته هم البته نشانه ای است از جهل مستمر و مدام اینجانب!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/986/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/986/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/986/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=986&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2011/11/15/takamol/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جنون خون</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2011/09/22/dadashi/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2011/09/22/dadashi/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 21:10:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعدام]]></category>
		<category><![CDATA[روح الله داداشی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=973</guid>
		<description><![CDATA[آنچه که امروز بیشتر از نفس مقوله اعدام قاتل روح الله داداشی نگاه ها را به سوی خود معطوف داشت نه کشتن یک انسان در میانه میدان که انبوه تماشاگرانی بود که در بامداد امروز گردهم آمده بودند تا لحظه جان دادن یک «انسان» را در خاطره هایشان ضبط کنند. من هم سعی می کنم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=973&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">آنچه که امروز بیشتر از نفس مقوله اعدام قاتل روح الله داداشی نگاه ها را به سوی خود معطوف داشت نه کشتن یک انسان در میانه میدان که انبوه تماشاگرانی بود که در بامداد امروز گردهم آمده بودند تا لحظه جان دادن یک «انسان» را در خاطره هایشان ضبط کنند. من هم سعی می کنم در اینجا بیشتر به این قسمت ماجرا بپردازم و البته کماکان معتقدم آنچه زشت تر و ناپسندیده تر است، همانست که حکومت مستقر در ایران در گرفتن جان یک انسان انجام می دهد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">دیدن 15 هزار جمعیتی که آمده بودند تا صحنه جان ستاندن از یک جوان 18 ساله را به تماشا بنشینند ناراحت کننده بود و به واقع می توان تک تک این انسان ها را به دادگاه وجدان عمومی سپرد که مگر چه داشت این صحنه که سراسیمه خود را به قتلگاه رساندید، در آن وقت صبح، که شاهد این انسان کشی باشید؟ اما با این وجود نباید شتاب زده قضاوت کرد و جامعه ایران را با چوب هایی تماما سیاه نواخت. هیچ جایی برای دفاع از آن جمعیت آمیخته به جنون نیست اما نباید به آنجایی رفت که جامعه ایران را یکسره از دست رفته فرض کنیم. در بسیاری از کشورهای دنیا مجازات اعدام حذف شده است و آن چندتایی هم که هنوز به این شیوه به مجازات مجرمان می پردازند، اعدام در ملا عام استثنایی کم نظیر است. اما با فرض اینکه چنین احکامی هنوز در یک کشور دیگر به اجرا درآید، می توان یقین داشت که به احتمال زیاد در آنجا هم ما شاهد چنین استقبال هایی خواهیم بودیم.<span id="more-973"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اشتیاق دیدن صحنه مرگ یک انسان به دست انسان دیگر انگار در نهان تک تک ما نهفته است و قدمتی به درازای تاریخ دارد. در روزگاران کهن هم به جان انداختن انسان ها تفرجی برای دیگریانی بوده است که گاهی در تالارهای مجلل به تماشا نشسته اند و گاهی در نهان. حتی با کمی اقماض می توان انواع مراسمی که حیوان ها را به جان هم می اندازند هم در همین دسته قرار داد. چه گاوبازهای اسپانیایی که به کریه ترین شکل ممکن یک حیوان را سلاخی می کنند، چه آنجایی که در مکزیک و کلمبیا سگ ها را به جان هم می اندازند. و همه این مراسم ها هم آنقدر تماشاچی دارند که هنوز بازارشان از رونق نیافتاده است. یا چرا راه دور برویم، این همه فیلم ها و تصویرهایی که صحنه مرگ انسان را نشان می دهد، مگر جز این است که بازهم به دنبال بازاری می گردد که مشتریانش شیفته این صحنه ها هستند؟ البته شاید این شیفتگی با لذت و رضایت همراه نباشد و حتی احساسات مخاطب را نیز جریحه دار کند، اما با اینهمه گویی ذات انسان عصر کهن همان ذات انسان متمدن امروز است با کمی تغییر در ظاهر ماجرا.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">بازهم تکرار می کنم که قصد توجیه عمل جنون وار شاهدان صحنه اعدام را ندارم و هریک از ما باید به وجود چنین پدیده ای اعتراض کنیم. هدف اما این است که صحنه را آنچنان نشان ندهیم که گویی چیزی از انسانیت در ایران این سالها و در کرج امروز باقی نمانده است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/973/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/973/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/973/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/973/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/973/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/973/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/973/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/973/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/973/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/973/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/973/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/973/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/973/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/973/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=973&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2011/09/22/dadashi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ابتذال طبقه نوظهور</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2011/09/05/bastani-tala/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2011/09/05/bastani-tala/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Sep 2011 00:13:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[بستنی روکش طلا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=963</guid>
		<description><![CDATA[روز گذشته خبری منتشر شد مبنی بر حرام اعلام کردن خوردن بستنی با روکش طلا توسط دفتر مقام معظم رهبری! کاری به بامزگی این موضوع ندارم که چگونه در میان انواع و اقسام اتفاقات مختلفی که در جامعه می افتد حضرت آقا به چنین موارد خاصی عنایت می فرمایند. بحث اصلی بر سر رواج پدیده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=963&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://milezok.files.wordpress.com/2011/09/bastanii1.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-965" title="bastanii" src="http://milezok.files.wordpress.com/2011/09/bastanii1.jpg?w=500" alt=""   /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">روز گذشته خبری منتشر شد مبنی بر حرام اعلام کردن خوردن بستنی با روکش طلا توسط دفتر مقام معظم رهبری! کاری به بامزگی این موضوع ندارم که چگونه در میان انواع و اقسام اتفاقات مختلفی که در جامعه می افتد حضرت آقا به چنین موارد خاصی عنایت می فرمایند. بحث اصلی بر سر رواج پدیده هایی شبیه به این می باشد در کشوری که اگر نگوییم کشور فقیری است، لااقل تعداد فقرای جدی آن سر به آسمان می گذارد.<span id="more-963"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">در سال های اخیر طبقه ای در جامعه ایران ظهور کرده است که نه تنها از ثروتی باورنکردنی برخوردارند بلکه طریقه خرج کردن آنها هم قابل ملاحظه  است. بعید به نظر می رسد در نقطه دیگری از جهان هزینه بستنی خوردن یک زوج عاشق به 500 دلار برسد. ظهور این طبقه جدید البته مولود سیاست های غلط جمهوری اسلامی است و احتمالا با ردیابی بسیاری از این ثروتمندان خلق الساعه به ردپایی از مقامات هم خواهیم رسید. اما با همه اینها نمی توان کل ماجرا را به حکومت و آقازاده های منسوب به آن خلاصه کرد. طبقه جدید ثروتمندان ایران همانطور که در گزارش واشنگتن پست آمده، ابایی ندارند که با پورشه شان که با دو برابر قیمت های جهانی خریداری می شود در خیابان های تهران دور دور کنند و در آخر پذیرای بستنی های چندصد هزار تومانی باشند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">هرچند از دید لیبرالی می توان به آزادی این افراد در طریقه زیستشان احترام گذارد اما بدون شک نمی توان در مورد این نوع خودنمایی و این شکل سخیف از شهوت رانی سکوت کرد. نقد اجتماعی چنین رفتارهای زشتی یکی از کارکردهای نهادهای اجتماعی است. کالبد شکافی ولع خرج کردن و خودنمایی در جامعه ای که تعداد گرسنه های آن بنا به آمارهای رسمی به صدها هزار نفر می رسد چیزی جز بیماری جامعه خواب زده نیست. ثروتمندانی که عمده ثروت آنها در اثر ساختارهای بیمار اقتصاد ایران شکل گرفته است نه با استفاده از کار و تولید و احیانا نبوغ و نوآوری. اگر نبوغی هم در این میان وجود داشته، بو کشیدن بر سمت و سوی بادهای موسمی و نزدیکی به مراکز قدرت و ثروت بوده است. اینگونه است که بسیاری از آنها ره صد ساله را در چشم به هم زدنی طی کردند و راهی وادی ثروتمندی شدند. و داستان فرومایگی این طبقه از همین جاست که آغاز می شود. باید در کنار نقد ساختارهای فرسوده و فسادآور جمهوری اسلامی که بستر را برای رواج این قبیل فخر فروشی های مبتذلی آماده می کند، به نقد این طبقه نوظهور هم اهتمام کرد و داستان بستنی های روکش طلا شاید تنها تلنگری باشد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/963/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/963/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/963/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/963/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/963/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/963/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/963/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/963/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/963/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/963/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/963/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/963/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/963/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/963/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=963&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2011/09/05/bastani-tala/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://milezok.files.wordpress.com/2011/09/bastanii1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">bastanii</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دیکتاتور در قفس</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2011/08/06/mobarak/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2011/08/06/mobarak/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Aug 2011 13:23:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست نامه]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام]]></category>
		<category><![CDATA[حسنی مبارک]]></category>
		<category><![CDATA[دیکتاتور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=957</guid>
		<description><![CDATA[1. دیدن محاکمه حسنی مبارک شیرین بود. اتفاقی که حداقل برای اهالی خاورمیانه به قدری جدید بود که شاید در باور هیچ یک از ما نمی گنجید؛ اینکه یکی از مادام العمرهای منطقه راهی دادگاهی (قفس!) شود و جوابگوی کرده هایش شود. خصوصا حسنی مبارکی که خود فرمانده نظامی بود و نزدیک به 30 سال [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=957&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">1. دیدن محاکمه حسنی مبارک شیرین بود. اتفاقی که حداقل برای اهالی خاورمیانه به قدری جدید بود که شاید در باور هیچ یک از ما نمی گنجید؛ اینکه یکی از مادام العمرهای منطقه راهی دادگاهی (قفس!) شود و جوابگوی کرده هایش شود. خصوصا حسنی مبارکی که خود فرمانده نظامی بود و نزدیک به 30 سال قدرت اول و آخر بزرگترین قدرت عربی. و در همه لحظاتی که دادگاه در جریان بود برای من و احتمالا همه ما آنچه مهمتر بود شبیه سازی های ذهنی مان بود و سوال هایی که با دریغ همراه بود که آیا روزی نوبت ما هم می شود؟ مزه شیرین نسق کشی&#8230;<span id="more-957"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">2. هر چند جنایت های مبارک بی شمار است و غیر قابل بخشش و اگر قرار بر این باشد که لااقل به تلافی همان هشتصد نفری که در میدان تحریر قتل عام شدند ضربه ای بر پیکر نحیفش وارد آید چندان بی راه نیست. و هر چند باید مجازات جنایات های امثال مبارک پایانی عبرت آمیز برای دیگر دیکتاتورها داشته باشد. اما با همه اینها ای کاش مبارک اعدام نشود. ای کاش مجازات سنگینی برایش تعیین نشود. و ای کاش کجدار و مریز این سال های آخر عمر هم در شرم الشیخ زندگی کند. چیزی شبیه زندان خانگی.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">شاید یک مقدار زیاد تر از حد انتزاعی بیاید و با شرایط واقعی زندگی ما نخواند اما آن روزی را تجسم کنید که دیکتاتور بعدی منطقه در حال سقوط است. شرایطی شبیه روزهای آخر مبارک و بن علی. و فرض کنیم جناب دیکتاتور در لحظه های آخر مجبور به تصمیم گیری است. ادامه مقاومت تا آخرین قطره خون، همان کاری که به نظر می رسد اسد در حال انجام آن است، یا تسلیم شدن به خواست مردم و احتمالا مجازات و دادگاه و چوبه اعدام.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اگر چنین دوراهه ای برای دیکتاتور متصور شود بدون شک راه مقاومت و کشتار بیشتر را انتخاب می کند. هر چه باشد مرگ با اما و اگر در آینده بهتر است از محاکمه و ذلت و اعدام بی برو و برگرد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/957/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/957/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/957/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=957&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2011/08/06/mobarak/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این دوازده نفر</title>
		<link>http://milezok.wordpress.com/2011/06/20/hunger-strike-2/</link>
		<comments>http://milezok.wordpress.com/2011/06/20/hunger-strike-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Jun 2011 15:31:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست نامه]]></category>
		<category><![CDATA[هدی صابر]]></category>
		<category><![CDATA[اعتصاب غذا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://milezok.wordpress.com/?p=948</guid>
		<description><![CDATA[کلاه بر می دارم از سر به نشانه ستودن آن ستاره شهید و آن 12 مردی که اینک در اعتصاب غذا هستند. و می دانم که نه صابر طالب این ستایش بود و نه این 12 نفر. که کار آنها روشن کردن راه است و اعتراض. بنا هم بر آن نیست که ما هم طبق [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=948&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://milezok.files.wordpress.com/2011/06/etesab.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-949" title="etesab" src="http://milezok.files.wordpress.com/2011/06/etesab.jpg?w=500&#038;h=532" alt="" width="500" height="532" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">کلاه بر می دارم از سر به نشانه ستودن آن ستاره شهید و آن 12 مردی که اینک در اعتصاب غذا هستند. و می دانم که نه صابر طالب این ستایش بود و نه این 12 نفر. که کار آنها روشن کردن راه است و اعتراض. بنا هم بر آن نیست که ما هم طبق عادت مالوف این روزها، قهرمانانمان را از آسیب رسانیدن بر جانشان بر حذر داریم وقتی آنها خود به اختیار این راه را انتخاب کرده اند.<span id="more-948"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">آنچه مسلم است فقدان صابر ضربه بزرگی است بر جان ناتوان «مبارزه» در این سرزمین. فردی که هرچند می توان او را با همین اعتصاب هم شناخت، اما صابر همه آن چیزی نبود که با «رفتنش» نمایان شد. بزرگ بود و اهل مبارزه و استقامت. ما هم این روزها نیازمند چنین بزرگ هایی هستیم که ترس برایشان بازیچه ایست بی بها.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">باید بر آنچه صابر باقی گذلشت تانی کرد. تقلیل دلایل اعتصاب هدی صابر به رابطه احساسی او با مهندس سحابی و هاله همانقدر اشتباه است که فرو کاهیدن از عمق حرکت اعتراضی 12 اعتصاب کننده به شرایط نامطلوب زیستن در زندان های مرگ. هیچکس نیست که از رابطه عاطفی شدید هدی صابر با مهندس سحابی آگاه نباشد که هر که صابر را می شناخت این ویژگی برایش بارز بود. اما صابر را «بیداد» به اعتصاب کشاند، وقتی اعتصابش را بی هیچ درخواستی و تنها به نشانه اعتراض به ظلم و بیداد آغاز کرد، اعتراضی که هاله در روز تشییع سحابی پدر آغاز کرده بود. و این 12 زندانی آزاد نیز به چنین راهی رفته اند. آنها به طور نامحدود لب بر غذا بسته اند بی آنکه خواسته ای داشته باشند. نه که خواسته ای نباشد در نکبتکده اوین، چرا که دادستانی نمی بینند. چرا که مشروعیت زندان بانان و دادستانان را نشانه گرفته اند. اعتراضی نه برای رفع نیازهای زندان، که برای فریاد. برای به خود آوردن جامعه ای که خواب رفته است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">در میان این 12 زندانی نام هایی هستند که هر کدامشان از سویی آمده اند. از مومنی و زید آبادی دانشجو، تا عرب سرخی و قدیانی سازمان مجاهدین. از نزدیکان موسوی و کروبی، تا جوانان نهضت آزادی. و البته عمادالدین باقی، مبارزی که وجودش در این جمع خود گواهی است از شدت فشار و بیداد. فردی که به گواهی نزدیکانش، نه از روی ترس بلکه به خاطر جهان بینی اش، هیچگاه در وادی اعتصاب وارد نمی شد و امروز یکی از سردمداران است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">معنی این اعتراض را باید جدی گرفت. نگرانی از جانشان را، که هست و نفس ها را هم تنگ می کند، باید به فراموشی سپرد. آنان که به اینجا رسیده اند، نگرانی های ما را نمی خواهند. آنان گوش های ما را نشانه گرفته اند نه اشک هایمان را. آنان اگر نگران جانشان بودند، خود به این وادی پا نمی گذاردند تا ما برایشان اشک های انسان دوستانه بریزیم. اعتصاب آنها از جنس «اعتراض» است. همانگونه که صابر شهید برای سحابی نوشت. هم آغوشی رادیکالیزم و عقل. وقتی که پا بر گرده مان گذاشته اند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/milezok.wordpress.com/948/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/milezok.wordpress.com/948/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/milezok.wordpress.com/948/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/milezok.wordpress.com/948/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/milezok.wordpress.com/948/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/milezok.wordpress.com/948/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/milezok.wordpress.com/948/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/milezok.wordpress.com/948/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/milezok.wordpress.com/948/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/milezok.wordpress.com/948/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/milezok.wordpress.com/948/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/milezok.wordpress.com/948/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/milezok.wordpress.com/948/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/milezok.wordpress.com/948/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=milezok.wordpress.com&amp;blog=4109542&amp;post=948&amp;subd=milezok&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://milezok.wordpress.com/2011/06/20/hunger-strike-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/fda07b18449954fac6405ba7c2809ed2?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">امین</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://milezok.files.wordpress.com/2011/06/etesab.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">etesab</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
