فرض کنید با جمعی از دوستان به یک سالن سینما رفته اید تا آخرین اثر ابراهیم حاتمی کیا را ببینید. طبق معمول پس از پایان فیلم اولین اظهارنظرها در مورد ارزش فیلم در راهروهای خروجی منتهی به خیابان به گوش می رسد. اظهارنظرهای کوتاه و تک جمله ای که فیلم را از یک شاهکار تا یک فاجعه ارزیابی می کنند. قضاوت هایی که بیشتر برآمده از حسی است که بعد از پایان فیلم سراغ تک تک افراد می آید. اما اتفاق جالبی که در این مواقع می افتد این است که در بسیاری از مواقع با گذشت زمان کوتاهی پس از پایان این اظهارنظرهای تک جمله ای، نظر جمع به سوی یک نظر واحد همگرا می شود که البته این نظر هم در بیشتر موارد برآمده از نظر تاثیرگذار ترین آدم های جمع است. البته در این میان افراد زیادی هم هستند که با وجود حس اولیه ای که نسبت به فیلم پیدا کرده اند (مثبت یا منفی)، اما در بیان اظهارنظر خود بسیار محافظه کارانه برخورد می کنند و اغلب از عبارات بینابینی که نه سیخی بسوزد و نه کباب بهره می گیرند که البته نظر نهایی بسیاری از این قبیل افراد هم در نهایت به سوی نظر واحده گروه میل می کند.
حالا بهتر است مثال فیلم و سینما و حاتمی کیا را رها کنیم و به زندگی واقعی برگردیم و بحث بی انتهای آزادی. آیا ما به عنوان انسان از آزادی مطلق در بیان نظرات خود برخورداریم؟ آیا آنچه که رفتار می کنیم و آنچه که می اندیشیم لزوما برآمده از ذهن آزاد یک انسان است؟ افزایش دامنه ارتباطات و دوستان چقدر محدودکننده ما در بیان تفکرات ما در مورد رخدادهای گوناگون است؟ برای بسیاری از انسان ها، به خصوص امثال مایی که در جوامع استبدادی بزرگ شده ایم، اولین برداشتی که از آزادی می شود، آزادی حجاب سبک زندگی و در یک کلام آزادی های اجتماعی است و البته در درجه بعدی آزادی بیان و مطبوعات و انتخابات. همه اینها درست است و از مهمترین ابزارهای آزاداندیشی و رسیدن به یک زندگی بهتر است. اما بحث من در اینجا هیچکدام از این آزادی ها نیست. آزادی هایی که عموما دارای معیاری برای سنجش در یک جامعه معین است و «قانون» نشان دهنده حد و مرز آنهاست. قانونی که برآده از ذهنیت قانون گذارها بوده است و قانون گذارهایی که مشروعیت قوانین تصویب شده توسط آنها در یک جامعه دموکراتیک برآمده از رای مردم و آزادی انتخابات است و احترام به قوانینی که در برگزاری یک انتخابات آزاد باید وجود داشته باشد… و همین طور که می بینیم حرکت ما بازهم در محدوده قانون است و تعریف مان از آزادی همان است که از هزارلای بحث های قانونی نصیب مردم یک جامعه می شود.
اما بیاییم فرض کنیم که در جامعه ای زندگی می کنیم که از همه گونه آزادی های اجتماعی و سیاسی برخوردار باشد. نه پلیسی برای محدودکردن وجود داشته باشد و نه شرع و عرفی دست و پایمان را می بندد که چگونه سخن بگوییم و چگونه رفتار کنیم. با این همه آیا در این جامعه فرضی همگان از قدرت آزادی اندیشیدن برخوردارند؟ آیا دیگر مانعی برای فکر کردن یک انسان وجود ندارد؟ آیا در چنین جامعه ای همگان همان طوری هستند که می خواهند باشند؟ یا آنکه رفتارهای ما و گفتارهای ما در مواجهه با یک پدیده بیشتر برای خوب و مقبول نشان دادن خودمان است؟ حتما برای بسیاری از ما پیش آمده است که در یک منظره برای آن چیزی گریبان پاره می کنیم که اصولا ممکن بود در یک شرایط محیطی دیگر در طرف دیگر مناظره قرار می گرفتیم. غذای مورد علاقه، لباس برازنده، فیلمساز محبوب، شهری که برای زندگی انتخاب کرده ایم و اظهارنظرهای اتو کشیده و همراه با ادب و احترام در بسیاری از مواقع نه به آن علت است که به آنها اعتقاد داریم، بلکه انتخاب هایی است که مرزهای گوناگون بر ما تحمیل کرده اند، و اینبار بر خلاف قبل بی هیچ قانون مکتوب و مشخصی. مرزهایی که از دین و ایمان و ملیت در آن نقش دارند تا پدر و مادر و دایره دوستان و آشنایان.
نتیجه آنکه در بسیاری از مواقع آنچه که ما رفتار می کنیم بیشتر برای خوشایند دیگران است (کی؟) تا آنچه واقعا دوست داشتیم انجام دهیم و در یک دنیای مدرن و با گسترش ارتباطات، روز به روز از آزادی های فردی و اندیشیدن بر مبنای فکر خود فاصله می گیریم. و مهمترین عامل در این محدودسازی هم همان تصویری است که خودمان از خودمان به دنیای پیرامون نشان می دهیم. در دنیایی که می خواهیم ما را قهرمان تصور کند مجبور به قهرمان بودن هستیم، و یا لااقل ادای آنها را درمی آوریم. و در دنیایی که می خواهیم ما را بهترین ببیند مجبور به بهترین بودن. و این «بهترین» بودن تنها کاریکاتور بی قواره ای است از آنچه که نه ما واقعا لایقش هستیم و نه دنیا لزوما آنطور می بیند. کاریکاتوری دلقک مآب و محدودشده در مرزهای خویش.