این روزها تقریبا یک سالی می شود که از اتفاق، یا انتخاب، ساکن کشوری و شهری شده ام که شاید سالها قبل که در رویاپردازی های شبانه خودم به عالم و آدم فکر می کردم و به هر پستویی سرک می کشیدم و خودم را در آنجا تجسم می کردم، نمی دیدم آن روزی را که ساکن ورشو باشم. آنچه از لهستان در ذهن داشتم نمایی کلی از مفهوم شرق اروپا بود با تصویرهایی مبهم و بیشتر غلط از آدم هایی که احتمالا یکی از سردترین و عبوس ترین آدم های روی زمین هستند. ایده هایی برگرفته از معدود فیلم هایی که از این سرزمین است و البته بیشتر از آن تصویرسازی های غلطی که در اثر حرف های غالبا نسنجیده این و آن بر ذهنمان شکل می گیرد.
اکنون بعد از یک سال شاید بهتر بتوانم تصویری از آنچه واقعا در اینجا وجود دارد شرح دهم. زندگی در شهری که شاید رنگ و بوی همه کلان شهرهای دنیا را دارد و آنچه که می بینی شاید دقیقا برداشتی باشد از آنچه در همه جای دنیا وجود دارد. مدرنیته با همه آن چه که دارد خودش را به اینجا هم تحمیل کرده است. از سبک زندگی مردم گرفته تا ظاهر آدمها و بیلبوردهای تبلیغاتی و رستوران های تقریبا یک شکل. اما آنچه اینجا بیشتر به چشم می آید پررنگ تر بودن روحیه اجتماعی است نسبت به اروپای غربی. اینجایی که اگر مثلا در اتوبوس با مشکلی برخورد کنی هزار و یک پیشنهاد برای حل آن مشکل از آدم های دور و بر دریافت می کنی که البته خیلی هایشان هم به هیچ دردی نمی خورند. اما مهم وجود همین آدمهاست که تورا می بینند. هنوز آدم ها اینجا به ماشین هایی تبدیل نشده اند که بی تفاوتی شان تلخی فردگرایی اغراق شده را بر سرت آوار کند. همان انزوا طلبی و فردگرایی گم شده ای که اتفاقا یکی از انگیزه های من برای فرار از کشوری بود که همه به کارت کار دارند. از دوست و آشنا و فامیل گرفته تا مدرسه و دانشگاه و حکومت. همان که در ایران دمار از روزگارت در می آورد آنقدر که تو را تنها نمی گذارند. آنقدر که به تمام سوراخ های زندگی ات سرک می کشند تا بلکه سوژه ای پیدا شود. اینها بود که مرا می آزرد و جالب اینجاست که بی محلی هم به شکلی دیگر می آزارد. و انگار اینجا؛ لهستان، حد وسطی است میان فردگرایی افراط شده و سرک کشیدن های عذاب آور. اینجاست که اگر پیرزنی سوار بر اتوبوس شود کمتر می بینی جوانی را که بی تفاوت بر صندلی اش تکیه زده و تو در دلت کیف می کنی وقتی اینها را می بینی و اینکه آنچه که خودت دوست داری هنوز آنقدر جهان سومی و نشانه عقب افتادگی نیست!
آدم های اینجا تورا می بینند. تو غریبه ای هستی که برایشان کشف نشده ای. هنوز اینجا آنقدر از نژادهای دیگر پر نشده است که جذابیتِ غریبه تازه وارد برایشان از بین رفته باشد. هنوز اگر فرصتی برایشان مهیا شود با آمدن تو در گوشی پچ پچی می کنند و اگر هم نشد با چشم و ابرو نشانت می دهند. اما این نه نشانی از نژادپرستی دارد و نه آنقدر زیاد است که منکوبت کند. غریبه ای هستی که باید کشف شوی اما آنقدر آزادی هم در عمل داری که با کارهای عجیب و ظاهر نا آشنایت لبخندی بزنند، بی تمسخر، از سر تعجب و گاهی برانگیختگی. اینجا اگر لطفی به تو می شود نه لزوما برآمده از آداب معاشرت و فرهنگ «مودب بودن» است، بلکه مهربانی و دوست داشتنی در آن می بینی که آن را از «احترام به نوع بشر» مجزا می کند. این تو هستی که احترام می بینی، نه به آن دلیل که انسانی، آنطور که در آموزهای حقوق بشری آموزش داده می شود. بلکه از آن رو که انسانی هستی قابل دوست داشتن. اینجا است که تصنعی بودن احترام ها، یا لبخندهای دوربین پسند و مشتری مدارانه کمتر رویش را به تو نشان می دهد. بلکه آنچه هست لبخندی است از سر مهربانی و اگر خشمی است باز هم طبیعی تر، نزدیک تر به احساس های نوع بشر.
ورشو شهری است بزرگ. نه آنچنان بی در و پیکر همچون تهران خودمان و نه آنچنان کوچک که بشود بدون اتکا به وسایل نقلیه به مقصد رسید. رودخانه ویستولا چون شاهرگی از میانه شهر می گذرد و شهر را به دو نیمه شرقی و غربی تقسیم می کند. نیمه غربی همانجاست که نازی ها هر آنچه بود و نبود را با خاک یکسان کردند و البته امروز از آنهمه خاکستر خبری نیست. تمیزی بی انداره شهر در این قسمت باورنکردنی است و جان می دهد برای پیاده روی های طولانی. مخصوصا که این شهر پیوند عمیقی دارد با پارک و سبزی و درخت. که البته این حجم انبوه سبزی در نیمه دوم سال رنگ می بازد. پاییز که می آید، آنقدر رنگ در شهر می بینی که تمییز دادنشان از هم نشدنی است. اما شهر از نیمه های پاییز رنگی خاکستری بر خود می گیرد و کمتر می توان نشانی از درخشندگی آفتاب را پیدا کرد. اما تا دلت بخواهد برف است و برف. و اگر بخواهی بدانی چه می گذرد در این شهر و در دل مردمانش باید زمستانهایش را شناخت و سرمای استخوان سوزش را. سوزی که در کلام پیران شهر هم جاری است.
لهستان از نظر سوق الجیشی در منطقه ای قرار دارد که درست در وسط دعوای قدرت بوده. از یک طرف روس ها و پروس ها امانشان را بریده و از دیگر سو ژرمن ها نوازششان کرده اند و این داستان ناز و نوازش ها به کرات تکرار شده است. و این را می توانی در لابلای حرف ها بشنوی اگر کمی گوش تیز کنی. صحبت ها آشناست. گله از عالم و آدم و نواختن بانگ مظلومیت. و همه اینها را اگر با یک سابقه تاریخی از امپراطوری لهستان پیوند بزنی می شود همان که در ایران هم وجود دارد. حسرت خوردن بر یک گذشته پرافتخار و انداختن تقصیرها بر گردنِ گردن کلفت ها. و البته نشانه های بی شماری از این مظلومیت ها و گردن کشی های همسایه در جای جای این شهر.
